تبليغاتX
LEARNEREZA
 
آموزش ویندوز XP و نرم افزار های اتو کد - فتوشاپ و متنوع ...
 
چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!

چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد يا کليسا طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!

چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم!

چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي  کنيم و آزرده خاطر مي شيم!

چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن يا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه!

چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي مثل کليسا يا مسجد تمايل داريم!

چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!

چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان کتب مقدس و قرآن رو به سختي باور مي کنيم!

چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي  رو  مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد!

خنده داره . اينطور نيست؟!

داريد مي خنديد؟

داريد فکر مي کنيد؟

اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي اعلي و دوست داشتني است.

آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست خودتون پاک مي کنيد بخاطر اينکه مطمئنيد که اونها به هيچ چي اعتقاد ندارند؟!!!

خنده داره؟ ...... تاسف آوره.

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:0  توسط REZA  | 


جلال آل احمد در 2 آذر 1302 در تهران به دنيا آمد. در 1323 به حزب توده پيوست و سه سال بعد در انشعابي جنجالي از آن كناره گرفت. نخستين مجموعه داستان خود به نام «ديد و بازديد» را در همين دوران منتشر كرده بود. او كه تاثيري گسترده بر جريان روشنفكري دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعي، پژوهش‌هاي مردم شناسي، سفرنامه‌ها و ترجمه‌‌هاي متعددي نيز پرداخت.
شايد مهمترين ويژگي ادبي آل احمد نثر او بود. نثري فشرده و موجز و در عين حال عصبي و پرخاشگر، كه نمونه‌ها‌‌ي خوب آن را در سفرنامه‌هاي او مثل «خسي در ميقات» و يا داستان-زندگي‌نامه‌ي «سنگي بر گوري» مي‌توان ديد.‌
وي در 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان درگذشت.
 



 


جشن فرخنده


جلال آل احمد

ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو مي‌گرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:

- بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ي منو بيار.

عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان مي‌افتاد شروع مي‌كرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهي‌ها در رفتند و پدرم گفت:

- كره خر! يواش‌تر.

و دويدم به طرف پلكان بام. ماهي‌ها را خيلي دوست داشت. ماهي‌هاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه مي‌گرفت اصلا ماهي‌ها از جاشان هم تكان نمي‌خوردند. اما نمي‌دانم چرا تا من مي‌رفتم طرف حوض در مي‌رفتند. سرشانرا مي‌كردند پايين و دمهاشان را به سرعت مي‌جنباندند و مي‌رفتند ته حوض. اين بود كه از ماهي‌ها لجم مي‌گرفت. توي پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روي پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزي مي‌آمد كه نگو. و همسايه‌مان داشت كفترهايش را دان مي‌داد. حوله را از روي بند برداشتم و ايستادم به تماشاي كفترها. اينها ديگر ترسي از من نداشتند. سلامي به همسايه‌مان كردم كه تازگي دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توي خانه زندگي مي‌كرد. يكي از كفترها دور قوزك پاهايش هم پرداشت. چرخي و يك ميزان. و آنقدر قشنگ راه مي‌رفت و بقو بقو مي‌كرد كه نگو. گفتم:

- اصغر آقا دور پاي اين كفتره چرا اينجوريه؟

گفت:

- به! صد تا يكي ندارندش. مي‌دوني؟ ديروز ناخونك زدم.

- گفتم: ناخونك؟

- آره يكيشون بي‌معرفتي كرده بود منم دو تا از قرقي‌هاش را قر زدم.

بابام حرف زدن با اين همسايه‌ي كفتر باز را قدغن كرده بود. اما مگر مي‌شد همه‌ي امر و نهي‌هاي بابا را گوش كرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حياط ما افتاده بود و صداي بابام را درآورده بود. يك بار هم از بخت بد درست وقتي بابام سرحوض وضو مي‌گرفت يك تكه كاهگل انداخته بود دنبال كفترها كه صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهيهاي بابام ترسيده بودند و بيا و ببين چه داد و فريادي! بابام با آن همه ريش و عنوان، آن روز فحش‌هايي به اصغرآقا داد كه مو به تن همه‌ي ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ي امر و نهي‌‌هاي بابام هر وقت فرصت مي‌كردم سلامش مي‌كردم و دو كلمه‌اي درباره‌ي كفترهايش مي‌پرسيدم. و داشتم مي‌گفتم:

- پس اسمش قرقيه؟

كه فرياد بابام آمد بالا كه: كره خر كجا موندي؟





اي داد بيداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ي بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم پايين. نزيك بود پرت بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستش دادم يك چكه آب از دستش روي دستم افتاد كه چندشم شد. درست مثل اينكه يك چك ازو خورده باشم. و آمدم راه بيفتم و بروم تو كه در كوچه صدا كرد.

- بدو ببين كيه. اگه مشد حسينه بگو آمدم.

هر وقت بابام دير مي‌كرد از مسجد مي‌آمدند عقبش. در را باز كردم. مامور پست بود. كاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفي نه هيچي. اصلا با ما بد بود. بابام هيچوقت انعام و عيدي بهش نمي‌داد. اين بود كه با ما كج افتاده بود. و من تعجب مي‌كردم كه پس چرا باز هم كاغذهاي بابام را مي‌آورد. براي اينكه نكند يك بار اين فكرها به كله‌اش بزند پيش خودم تصميم گرفته بودم از پول توجيبي خودم يك تومان جمع كنم و به او بدهم و بگويم حاجي‌آقا داد. يعني بابام. توي محل همه بهش حاجي‌آقا مي‌گفتند.

- كره خر كي بود؟

صداي بابام از تو اطاقش مي‌آمد. رفتم توي درگاه و پاكت را دراز كردم و گفتم: - پست‌چي بود.

- وازش كن بخون. ببينم توي اين مدرسه‌ها چيزي هم بهتون ياد مي‌دن يا نه؟

بابام رو كرسي نشسته بود و داشت ريشش را شانه مي‌كرد كه سر پاكت را باز كردم. چهار خط چاپي بود. حسابي خوشحال شدم. اگر قلمي بود و به خصوص اگر خط شكسته داشت اصلا از عهده من برنمي‌آمد و درمي‌ماندم و باز سركوفت‌هاي بابام شروع مي‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌هاي چاپي با قلم نوشته بودند. زيرش هم امضاي يكي از آخوندهاي محضردار محلمان بود كه تازگي كلاهي شده بود. تا سال پيش رفت و آمدي هم با بابام داشت.

- ده بخون چرا معطلي بچه؟

و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دي و آزادي بانوان مجلس جشني در بنده منزل...»

كه بابام كاغذ را از دستم كشيد بيرون و در همان آن شنيدم كه:

- بده ببينم كره خر!

و من در رفتم. عصباني كه مي‌شد بايد از جلوش در رفت. توي حياط شنيدم كه يك‌ريز مي‌گفت: - پدرسگ زنديق! پدرسوخته ملحد!

به زنديقش عادت داشتم. اصغرآقاي همسايه را هم زنديق مي‌گفت. اما ملحد يعني چه؟ اين را ديگر نمي‌دانستم. اصلا توي كاغذ مگر چي نوشته بود. از همان يك نگاهي كه به همه‌اش انداختم فهميدم كه روي هم رفته بايد كاغذ دعوت باشد. يادم است كه اسم بابام كه آن وسط با قلم نوشته بودند خيلي خلاصه بود. از آيه‌الله و حجه‌الاسلام و اين حرفها خبري نبود كه عادت داشتم روي همه كاغذهايش ببينم. فقط اسم و فاميلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» كه نفهميدم يعني چه. البته مي‌دانستم بانو چه معنايي مي‌دهد. هرچه باشد كلاس ششم بودم و امسال تصديق مي‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چيزي نديده بودم.

از كنار حوض كه مي‌گذشتم اداي ماهي‌ها را درآوردم با آن دهان‌هاي گردشان كه نصفش را از آب درمي‌آوردند و يواش ملچ ‌مولوچ مي‌كردند.

بعد ديدم دلم خنك نمي‌شود. يك مشت آب رويشان پاشيدم و دويدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ مي‌كرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهاي مادرم قرمز شده بود. مثل وقتي كه از روضه برمي‌گشت.

- سلام. ناهار چي داريم؟

- مي‌بيني كه ننه. عليك سلام. بابات رفت؟

- نه هنوز.

بادمجان‌هاي سرخ شده را نصفه نصفه توي بشقاب روي هم چيده بود و پيازداغها را كنارشان ريخته بود. چندتا از پيازداغها را گذاشتم توي دهنم و همانطور كه مي‌مكيدم گفتم:

- من گشنمه.

- برو با خواهرت سفره‌رو بندازين. الان مي‌آم بالا.

دو سه تاي ديگر از پيازداغ‌ها را گذاشتم دهنم كه تا از مطبخ دربيايم توي دهنم آب شده بودند. خواهرم زير پايه كرسي جاي مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌هاي دست بخچه‌ي مادرم عروسك درست مي‌كرد خپله و كلفت و بدريخت. گفتم:

- گه سگ باز خودتو لوس كردي رفتي اون بالا؟





و يك لگد زدم به بساطش كه صدايش بلند شد:

- خدايا! باز اين عباس ذليل شده اومد. تخم سگ!

حوصله نداشتم كتكش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود كه اگر مادرم نسقم مي‌كرد خيلي دلم مي‌سوخت. اين بود كه محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ي اسباب و اثاثيه‌ام. كتابهايم را گذاشتم يك طرف و كتابچه‌ي تمبرم را برداشتم ونگاهي به آن انداختم كه مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. ديگر از دست تمبرهاي عراق و سوريه خسته شده بودم. اما چه كنم كه براي بابام فقط ازين دو جا كاغذ مي‌آمد. توي همه‌ي آنها يكي از تمبرهاي عراق را دوست داشتم كه برجي بود مارپيچ و به نوكش كه مي‌رسيد باريك مي‌شد. يك سوار هم جلوي آن ايستاده بود به اندازه يك مگس. آرزو مي‌كردم جاي آن سوار بودم. يا حتي جاي اسبش...

- عباس!

باز فرياد بابام بود. خدايا ديگر چكارم دارد؟ از آن فريادها بود كه وقتي مي‌خواست كتكم بزند از گلويش درمي‌آمد. دويدم.

- بيا كره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ي عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمين و يك توك پا بياد اينجا.

- آخه بذار بچه يك لقمه نون زهرمار كنه...

مادرم بود. نفهميدم كي از مطبخ درآمده بود. ولي مي‌دانستم كه حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد كرد.

- زنيكه لجاره! باز توكار من دخالت كردي؟ حالا ديگر بايد دستتو بگيرم و سرو كون برهنه ببرمت جشن.

بابام چنان سرخ شده بود كه ترسيدم. عصبانيت‌هايش را زياد ديده بودم. سرخودم يا مادرم يا مريدها يا كاسبكارهاي محل. اما هيچ‌وقت به اين حال نديده بودمش. حتا آن روزي كه هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقاي همسايه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمي‌دانست كجا به كجاست و من بدتر ازو. رگهاي گردن بابام از طناب هم كلفت‌تر شده بود. جاي ماندن نبود. تا كفشم را به پا بكشم مادرم با يك لقمه‌ي بزرگ به دست آمد و گفت:

- بگير و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.

هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود كه از درخانه پريدم بيرون،‌ سوزي مي‌آمد كه نگو. از آفتاب هم خبري نبود. بقيه لقمه‌ام را توي كوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد كه رسيدم دهانم را هم پاك كرده بودم.

فقط كفشهاي پاره پوره دم در چيده شده بود. صف‌هاي نماز جماعت كج و كوله‌تر از صف بچه مدرسه‌اي‌ها بود. و مريدهاي بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف مي‌زدند و تسبيح مي‌گرداندند. احتياجي به حرف زدن نبود. مرا كه ديدند تك و توك بلند شدند و براي نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان كه به من مي‌افتاد مي‌فهميدند كه لابد باز آقا نمي‌آيد.

بعد دويدم طرف بازار. از دم كبابي كه رد مي‌شدم دلم مالش رفت. دود كباب همه جا را پر كرده بود. نگاهي به شعله‌ي آتش انداختم و به سيخ‌هاي كباب كه مشهدي علي زير و روشان مي‌كرد و به مجمعه‌ي پر از تربچه و پيازچه كه روي پيشخوان بود. و گذشتم. چلويي هيچوقت اشتهاي مرا تيز نمي‌كرد. با پشت دري‌هايش و درهاي بسته‌اش. انگار توي آن به جاي چلو خوردن كارهاي بد مي‌كنند. دكان آشي سوت و كور بود و ديگي به بار نداشت. حالا ديگر فصل حليم بود و ناهار بازار دكان آشي صبح‌ها بود. صبح‌هاي سرد سوزدار. جلوي دكانش يك بره‌ي درسته و پوست كنده وسط يك مجمعه قوز كرده بود و گردنش به كنده‌ي درخت مي‌ماند. و روي سكوي آن طرف يك مجمعه‌ي ديگر بود پر از گندم و يك گوشكوب بزرگ -خيلي بزرگ- روي آن نشانده بودند. فايده نداشت بايد زودتر مي‌رفتم و عمو را خبر مي‌كردم و گرنه از ناهار خبري نبود.

آخر بازارچه سرپيچ يك آشپز دوره گرد ديگ آش رشته‌اش را ميان پاهاش گرفته بود و چمبك زده بود و مشتريها آش را هورت مي‌كشيدند. بيشتر عمله‌‌ها بودند وكلاه نمدي‌هاشان زير بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسي‌دوزها دلم از بوي چرم به هم خورد و تند كردم و پيچيدم توي تيمچه. اينجا ديگر هيچ سوز نداشت. گوشهايم داغ شده بود. و زير پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و كنار تا دلت بخواهد تخته ريخته بود و چه بوي خوبي مي‌داد! آرزو ميكردم كه سه تا از آن تخته‌‌ها را مي‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندي مي‌كردم. يكي را براي كتابها- يكي را براي خرده ريزها و آخري را هم بالاتر از همه مي‌كوبيدم براي خرت و خورتهايي كه نمي‌خواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اينهم حجره‌ي عمو. اما هيچكس نبود. دم در حجره يك خورده پا به پا كردم و دور خودم چرخيدم كه شاگردش نمي‌دانم از كجا درآمد. مرا مي‌شناخت. گفت عمو توي پستو ناهار مي‌خورد. يك كله رفتم سراغ پستو. منقل جلوي رويش بود و عبا به دوش روي پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو مي‌خورد. سلام كردم و قضيه را گفتم. و همان طور كه او ملچ ملچ مي‌كرد داستان كاغذي را كه آمده بود و حرفي را كه بابام به مادرم گفته بود همه را برايش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روي يك تكه نان يك قاشق فسنجان خالي ريخت كه من بلعيدم و بلند شديم. عمو عبايش را از دوش برداشت و تا كرد وگذاشت زير بغلش و شبكلاهش را توي جيبش تپاند و از در حجره آمديم بيرون. مي دانستم چرا اين كار را مي‌كند. پارسال توي همين تيمچه جلوي روي مردم يك پاسبان يخه عمويم را گرفت كه چرا كلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبايش را پاره نكرد دست ازو برنداشت. هيچ يادم نمي‌رود كه آنروز رنگ عمو مثل گچ سفيد شده بود و هي از آبرو حرف مي‌زد و خدا و پيغمبر را شفيع مي‌آورد. اما يارو دستش را انداخت توي سوراخ جا آستين عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش كرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همين امروز نمي‌دانم چه اتفاقي افتاده بود كه بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتيم به طرف خانه مي‌رفتيم كه آن اتفاق افتاد.
 




در راه عمو ازم پرسيد بابام جواز سفرش را تجديد كرده يا نه. و من نمي‌دانستم. هر وقت بابام مي‌خواست سفري به قم يا قزوين بكند اين عزا را داشتيم. جوازش را مي‌داد به من مي‌بردم پهلوي عمو و او لابد مي‌برد كميسري و درستش مي‌كرد. اين بود كه باز عمو پرسيد امروز رئيس كميسري به خانه‌مان نيامده! گفتم نه. رئيس كميسري را مي‌شناختم. يكي دو بار اول صبحها كه مي‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سينه به سينه شده بودم، مثل اينكه از مريدهاي بابام بود. هر وقت هم مي‌آمد دم در منتظر نمي‌شد در را باز مي‌كرد و يااللهي مي‌گفت و يك راست مي‌رفت سراغ اطاق بابام.

به خانه كه رسيديم عمو رفت پيش بابا ومن ديگر منتظر نشدم. يك كله رفتم پاي سفره كه مادرم فقط يك گوشه‌اش را براي من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هايي كه باقيمانده بود پيدا بود خودش چيزي نخورده. هر وقت با بابام حرفش مي‌شد همين طوري بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام كه مي‌گذشتم فريادش بلند بود و باز همان «زنديق» و «ملحد»‌ش را شنيدم. لابد به همان يارو فحش مي‌داد كه كاغذ را فرستاده بود. خيلي دلم مي‌خواست سري هم به پشت بام بزنم و يك خورده كفترهاي اصغرآقا را تماشا كنم. اما هوا ابر بود و لابد كفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دير شده بود. يعني دير نشده بود اما وضع من جوري بود كه بايد زودتر مي‌رفتم. بله ديگر سر همين قضيه‌ي شلوار كوتاه! آخر من كه نمي‌توانستم با شلوار كوتاه بروم مدرسه! پسر آقاي محل! مردم چه مي‌گفتند، و اگر بابام مي‌ديد؟ از همه‌ي اين‌ها گذشته خودم بدم مي‌آمد. مثل اين بچه‌هاي قرتي كه پيشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آويزان مي‌كردند و «شلوار كوتاه كلاه بره...» بله ديگر هيچكس از متلك خوشش نمي‌آيد. و همين جوري شد كه آخر ناظم از مدرسه بيرونم كرد كه «يا شلوارت را كوتاه كن يا برو مكتب خونه». درست اوايل سال بود. يعني آخرهاي مهرماه. و مادرم همان وقت اين فكر به كله‌اش زد. به پاچه‌هاي شلوارم از تو دكمه قابلمه‌اي دوخت ومادگي آن را هم دوخت به بالاي شلوارم. و باز هم از تو،‌ و يادم داد كه چطور دم مدرسه كه رسيدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دكمه كنم و بعد هم كه درآمدم بازش كنم و بكشم پايين. همينطور هم شد. درست است كه شلوارم كلفت مي‌شد و نمي‌توانستم بدوم، و آن روز هم كه سر شرط‌بندي با حسن خيكي توي حوض مدرسه پريدم آب لاي پاچه‌ام افتاد و پف كرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگي، اما هر چه بود ديگر ناظم دست از سرم برداشت. به همين علت بود كه سعي مي‌كردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه ديرتر دربيايم. زنگ آخر را كه مي‌زدند آنقدر خودم را توي مستراح معطل مي‌كردم تا همه مي‌رفتند و كسي نمي‌ديد كه با شلوارم چه حقه‌اي سوار كرده‌ام. با اين‌حال بچه‌ها فهميده بودند و گرچه كاري به اين كار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشيخ». كه اول خيلي اوقاتم تلخ شد. اما بعد فكرش را كه مي‌كردم مي‌ديدم زياد هم بد نيست و هر چه باشد خودش عنواني است و از «شلي» بهتر است كه لقب مبصرمان بود.

در مدرسه كه رسيدم خيس عرق بودم. از بس دويده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توي ايوان ايستاده بود و با شلاق به شلوارش مي‌زد. نمي‌شد توي دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توي كوچه داشتم اين كار را مي‌كردم كه شنيدم يكي گفت:

- خدا لعنتتون كنه. به‌بين بچه‌هاي مردمو به چه دردسري انداختن.

سرم را بالا كردم. زن گنده‌اي بود و كلاه سياه لبه پهني به سر داشت و زير كلاه چارقد بسته بود ودسته‌هاي چارقد را كرده بود توي يخه‌ي روپوش گشاد و بلندش. فكر كردم «زنيكه چكار به كار مردم داره؟» و دويدم توي مدرسه.

عصر كه از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ي شيرخوره‌اش آمده بود خانه‌ي ما. خانه‌شان توي يكي از پسكوچه‌هاي نزديك خودمان بود. و روز هم مي‌توانست بيايد و برود. سرو گوشي توي كوچه آب مي‌داد و چشم آجانها را كه دور مي‌ديد بدو مي‌آمد. سرش را با يك چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق مي‌زد و حوصله‌ي آدم را سر مي‌برد. و مشهدي حسين مؤذن مسجد هي مي‌آمد و مي‌رفت و قليان و چاي مي‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چايي مرا كه مي‌ريخت داشت به خواهرم مي‌گفت:

- ميدوني ننه؟ چله سرش افتاده. حيف كه توپ مرواري رو سر به نيست كرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه كه از زيرش رد مي‌كردي انگار آبي كه رو آتش بريزي.

و من يادم افتاد كه وقتي كلاس اول بودم چقدر از سروكول همين توپ بالا رفته بودم و با شيرهاي روي دوشش بازي كرده بودم و لاي چرخ‌هايش قايم باشك كرده بوديم و روي حوض آن طرف‌ترش كه وسط كاج‌هاي بلند ميدان ارك بود سنگ پله پله كرده بوديم. سنگ روي آب سبز حوض هفت پله هشت پله مي‌رفت. حتي ده پله. و چه كيفي داشت! و چايي‌ام را با يك تكه سنگك هورت كشيدم.

- حالا بيا يك كار ديگه بكن ننه. ورش دار ببر دم كميسري از زير قنداق تفنگ درش كن.

- مادر مگه اين روزها مي‌شه اصلا طرف كميسري رفت؟ خدا بدور!





- خوب ننه چرا نميدي شوهرت ببره؟ سه دفعه از زير قنداق تفنگ درش كنه بعد هم يك گوله نبات بده به صاحب تفنگ.

و داشتند بحث مي كردند كه صاحب تفنگ دولت است يا خود پاسبان‌ها كه من چايي دومم را هرت كشيدم و رفتم سراغ دفترچه‌ي‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ي برج مارپيچ نرسده بودم كه صداي مادرم درآمد.

- ننه قربون شكلت برو،‌ دو سه تا بغل هيزم بيار پاي حموم. بدو باريكلا.

فيشي كردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار كه مادرم حرفي زده. اين بار خواهرم به صدا درآمد كه:

- خجالت بكش پسر گنده. ميخاي خودش بره هيزم بياره؟ چرك از سر و روي خودت هم بالا ميره. تو كه حرف گوش كن بودي.

اين حمام سرخانه هم عزايي شده بود. از وقتي توي كوچه چادر را از سر زن‌ها مي‌كشيدند بابام تصميم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌اي هفت روز دود و دمي داشتيم كه نگو. و بديش اين بود كه همه‌ي زن‌هاي خانواده مي‌آمدند و بدتر اينكه هيزم آوردنش با من بود. از ته زير زمين آن سر حياط بايد دست كم ده بغل هيزم مي‌آوردم ومي‌ريختم پاي تون حمام كه ته مطبخ بود. دست كم دو روز يك بار. درست است كه از وقتي حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم كه هر دفعه مي‌داد سر مرا مثل خودش از ته تيغ مي‌انداختند و پوست سرم را مي‌كندند. اما به اين دردسرش نمي‌ارزيد. هر دفعه هم يكي دو جاي دستم زخمي مي‌شد. شاخه‌هاي هيزم كج و كوله بود و پر از تريشه و بايد از تلمبار هيزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رويش بردارم وگرنه داد بابام در مي‌آمد كه باز چرا شاخه‌ها را از زير كشيده‌اي.

سراغ هيزم‌ها كه رفتم مرغ‌ها جيغ و داد كنان در رفتند. هوا كيپ گرفته بود ومرغها خيال كرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ي دوم را كه مي‌چيدم يك موش از دم پايم در رفت و دويد لاي هيزم‌ها. آنقدر كوچولو بود كه نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتي ور رفتم شايد درش بيارم اما فايده نداشت. اين بود كه ول كردم و دوباره رفتم سراغ هيزم‌ها. دسته‌ي چهارم را كه بردم، در كوچه صدا كرد. لابد مشهدي حسين بود و مي‌رفت در را باز مي‌كرد. محل نگذاشتم و هيزم‌ها را بردم توي مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست مي‌كرد و مادرم چراغ‌ها را نفت مي‌ريخت. مرا كه ديد گفت:

- ننه مگر نمي‌شنوي؟ بدو درو واكن. مشد حسين رفته مسجد.

فهميدم كه لابد بابام باز نمي‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاريك مي‌شد كه رفتم دم در. يك صاحب منصب بود و دنبالش يك زن سرواز. يعني چارقد به سر. همسن‌هاي خواهر بزرگم. چارقد كوتاه گل منگلي داشت. هيچ زني با اين ريخت توي خانه‌ي ما نيامده بود. كيف به دست داشت و نوك پنجه راه مي‌رفت. سلام كردم و رفتم كنار، هر دو آمدند تو. روي كول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمي‌شناختمش. يعني چكار داشت؟ اول شب با اين زن سرواز؟ صبح تا حالا توي خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه مي‌افتاد. يك دفعه نمي‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاريك بود و نديدند كه من ترسيده‌ام. نكند باز مشگلي براي جواز عمامه‌ي بابام پيدا شده باشد؟ شايد به همين علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دويدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را كشيد سرش و آمد دم دالان و سلام عليك و احوال‌پرسي و صاحب منصب چيزهايي به مادرم گفت كه فهميدم غريبه نيست، خيالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:

- دختر ما دست شما سپرده. من ميرم خدمت حاجي‌آقا.

مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چاي بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود كه به مهمان آشنا بايد چايي داد. چايي را كه بردم ديدم عمو آنجاست و رئيس كميسري هم هست و يك نفر ديگر. بازاري مانند. همه دور كرسي نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهاي ديگر هر كدام زير يك پايه. چايي را كه مي‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف مي‌زد:

- بله حاج آقا. متعلقه‌ي خودتان است ترتيبش را خودتان بدهيد.
 




كه آمدم بيرون. ديگر متعلقه يعني چه؟ يك امروز چند تا لغت تازه شنيده بودم! مادرم كه سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود يا سرش خلوت بود مي‌رفتم ازش مي‌پرسيدم. هميشه ازين جور سوالها خوشش مي‌آمد. يا وقتي كه قلم نيي براي مشق درشت مي‌دادم بتراشد. من هم فهميده بودم، هروقت كاري باهاش داشتم يا پولي ازش مي‌خواستم با يكي از اين سوالها مي‌رفتم پيشش يا با يك قلم نوك شكسته. بعد گفتم بروم ببينم ديگر اين زنكه كيست.

مادرم پايين كرسي نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جاي خودش. يك جفت كفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز كه وسط صف نشسته‌ي نماز جماعت ايستاده باشد. يك بوي مخصوصي توي اطاق بود كه اول نفهميدم. اما يك مرتبه يادم افتاد. شبيه بويي بود كه معلم ورزشمان مي‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوي عطر بود. از آن عطرها. لب‌هايش قرمز بود وكنار كرسي نشسته بود و لبه‌ي لحاف را روي پاهايش كشيده بود. من كه از در وارد شدم داشت مي‌گفت:

- خانوم امروز مزاجش كار كرده؟

و خواهرم گفت: - نه خانوم‌‌جون. همينه كه دلش درد ميكنه. گفتم نبات داغش بدم شايد افاقه كنه. اما انگار نه انگار.

و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟

زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس ميخونم.

- جه درسي؟

- درس قابلگي.

سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

- پس ننه چرا معطلي؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چايي بيارم.

و بلند شد رفت بيرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بيخودي ورقش مي‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روي كرسي باز كرد و زنيكه دو سه جاي شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهي‌هاي بابام سفيد بود و هنوز حرفي نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا مي‌كرد. دفترچه را روي طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمي‌گشت. گفتم:

- شما كه اومده بودين چايي ببرين واسه مهمون!

- غلط زيادي نكن،‌ ذليل شده!

و رفتم توي اطاق بابام. چايي مي‌خواست و بايد قليان را ببرم تازه چاق كنم. تا استكان‌ها را جمع كنم و قليان را ببرم شنيدم كه داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشكر روم مي‌گفت. مي‌دانستم. اگر يك اداري پهلويش بود قصه‌ي سفر هند را مي‌گفت. و اگر بازاري بود سفرهاي كربلا ومكه‌اش را. و حالا دو تا نشون به كول توي اطاق بودند. آمدم بيرون چايي بردم و برگشتم قليان را هم كه مادرم چاق كرده بود، بردم. بابام به آنجا رسيده بود كه عمروعاص تك و تنها اسير رومي‌‌ها شده بود و داشت در حضور قيصر روم نطق مي‌كرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ي اين را هم نداشتم كه برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ي شاشي بچه خواهرم را تماشا كنم. از بوي آن زنكه هم بدم آمده بود كه عين بوي معلم ورزش‌مان بود. اين بود كه آمدم سر كوچه. اما از بچه‌ها خبري نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر كوچه جمع مي‌شديم و يك كاري مي‌كرديم. مي‌رفتيم سر خيابان و به تقليد آجان‌ها كلاه نمدي عمله‌ها را از سرشان مي‌قاپيديم و دستش‌ده بازي مي‌كرديم. يا توي كوچه بغل خانه‌ي خودمان جفتك چاركش راه مي‌انداختيم. يا فيلم‌هامان را با هم رد و بدل مي‌كرديم. يا يك كار ديگر. و من خيلي دلم مي‌خواست گيرشان بياورم و تارزاني را كه همان روز عصر توي مدرسه با يك قلم نيي خوش تراش عوض كرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر كمرش و طنابي كه بغل دستش آويزان بود و يك دستش دم دهانش بود و داشت صداي شير در‌مي‌آورد. اما هيچ‌كدامشان نبودند. چه كنم چه نكنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشاي مردم. ديدني‌ترين چيزها بود. صداي «خودخدا» از ته كوچه مي‌آمد كه لابد مثل هر شب يواش يواش قدم برمي‌داشت و عصايش روي زمين مي‌سريد و سرش به آسمان بود و به جاي هر دعا و استغاثه‌ي ديگري مرتب مي‌گفت «يا خود خدا» و همين جور پشت سر هم. و كشيده. لبويي هم آمد و رد شد. توي لاوكش چيزي پيدا نبود. اما او دادش را مي‌زد. يك زن چادر نمازي سرش را از خانه روبرويي درآورد و نگاهي توي كوچه انداخت و خوب كه هر طرف را پاييد دويد بيرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد كه برود تو اما در بسته بود. همين جور كه تند تند در مي‌زد سرش را اين‌ور آن‌ور مي‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت مي‌تپيد تو كه يك مرتبه شنيدم:
 




- هوپ! گرفتمش.

ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توي دستش دنبال چيزي مي‌گشت و مي‌گفت:

- آب پدر سوخته! خوب گيرت آوردم. مرغ و مسما.

هوا تاريك تاريك بود و نور چراغ كوچه رمقي نداشت و من نمي‌دانم در آن تاريكي چطور چشمش مگس‌ها را مي‌ديد. و‌‌ آن هم درين سوز سرما. شايد خيالش را مي‌كرد؟ همسايه‌ي دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدتها بود عقلش كم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان مي‌نشست و مگس مي‌گرفت و مي‌گفتند مي‌خورد. اما من نديده بودم. به نظرم فقط ادايش را در‌مي‌آورد و حرفش را مي‌زد كه «باهات يك فسنجون حسابي درست مي‌كنم.» يا «ديروز يه مگس گرفتم قد يه گنجشك.» يا «نميدوني رونش چه خوشمزه‌اس.» اوايل امر وسيله‌ي خوبي بود براي خنده و يكي از بازي‌هاي عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.

اما حالا ديگر نمي‌شد بهش خنديد. زنش خانه‌ي ما رختشويي مي‌كرد. ده روزي يك بار. و مي‌گفت مرتب كتكش مي‌زند و بيرونش مي‌كند. اما مي‌بيند خدا را خوش نمي‌آيد و باز غذايش را درست مي‌كند. گفتم بروم دو كلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:

- ابوالفضل چه مزه‌اي مي‌داد؟

گفت:- مزه گندم شادونه. نميدوني! قد يه گنجشك بود.

گفتم: - نكنه خيالات ورت داشته؟ تو اين سرما مگس كجا پيدا ميشه؛

گفت:- به! تو كجاشو ديدي؟ من ورد مي‌خونم خودشان مي‌آن. صبركن.

و دست كرد توي جيب كت پاره‌اش و داشت دنبال قوطي كبريتي مي‌گشت كه مگس‌هايش را توي آن قايم مي‌كرد كه ديدم حوصله‌اش را ندارم. ديگر چيزي هم نداشتم بهش بگويم. بلند شدم كه برگردم خانه. كه در خانه‌مان صدا كرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش كه داشتند در‌مي‌آمدند. لابد خيلي بد مي‌شد اگر مرا با ابوالفضل ديوانه مي‌ديدند. فوري تپيدم پشت ابوالفضل و قايم شده بودم كه به فكرم رسيد «چرا همچي كردي؟ اونا ابوالفضل رو كجا مي‌شناسن؟» اما ديگر دير شده بود و اگر در‌مي‌آمدم و مرا مي‌ديدند بدتر بود. وقتي از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت مي‌گفت:

- آخه صيغه يعني چه آقاجون؟





و صاحب منصب گفت:- همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همينقدر كه باهاش بري مهموني...

آهان گيرش آوردم. بيا ببين چه گنده‌س!

ابوالفضل نگذاشت باقي حرف صاحب منصب را بشنوم. يعني از چه حرف مي‌زدند؟ يعني قرار بود دختره صيغه‌ي بابام بشود؟ براي چه؟... آها ... آها ... فهميدم.

نگاهي به قوطي كبريت انداختم كه خالي بود. اما ديگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.

در باز بود و در تاريكي دالان شنيدم كه عمو، مي‌گفت:

- عجب! خيلي‌يه‌ها! عجب! دختر نايب سرهنگ...

صداي پاي من حرفش را بريد. نزديك كه شدم رئيس كميسري را هم ديدم. بيخودي سلامي بهشان كردم و يكراست رفتم توي اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توي مطبخ مي‌پلكيد. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خيلي خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را كندم و تپيدم زير كرسي. بوي دود ته دماغم را ميخاراند و توي فكر ابوالفضل بودم و قوطي كبريت خالي‌اش و كشفي كه كرده بودم كه شنيدم عمو گفت:

- آهاي جاري. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزديك بود سر پيري هو سرت بياريم.

عمو مادرم را جاري صدا مي‌كرد. عين زن‌عمو. و صداي مادرم را شنيدم كه گفت:

- اين دختره رو ميگي ميز عمو؟ خدا بدور! نوك كفشش زمين بود پاشنه‌اش آسمون.

و عمو گفت: - جاري تخته‌هاي رو حوضي را نمي‌ذارين؟ سردشده‌ها!

فردا صبح كه رفتم سر حوض وضو بگيرم ديدم در اطاق بابام قفل است. ماهي‌ها هنوز ته حوض خوابيده بودند. اما پولك‌هاي رنگي توي پاشوره ريخته بود. گله بگله و تك و توك. يك جاي سنگ حوض هم خوني بود. فهميدم كه لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت مي‌رفت قم يا قزوين در اطاقش را قفل مي‌كرد. و هر شب كه خانه نبود گربه‌‌ها تلافي مرا سر ماهي‌هايش درمي‌آوردند. وقتي برگشتم توي اطاق از مادرم پرسيدم:

- حاجي آقا كجا رفته؟

- نميدونم ننه كله سحر رفت! عموت مي‌گفت مي‌خاد بره قم.

و چايي كه مي‌خورديم براي هر دو ما گفت كه ديشب كفترهاي اصغرآقا را كروپي دزد برده. كه اي داد و بيداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته بود سفر و ديگر مانعي براي رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند مي‌آمد. لانه‌ها همه خالي بود و هيچ صدايي از بام همسايه بلند نمي‌شد و فضله‌ي كفترها گله بگله سفيدي مي‌زد.
 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 11:21  توسط REZA  | 

آقايون از ازدواج چه مي خواهند؟

درست است که هنوز هم رویای زیر آبی رفتن را در سر دارند، اما شوهرهای امروزی واقعاً وفادار هستند و سعی می کنند هم نان آور خوبی برای خانواده باشند و هم کارهای خانه را خوب انجام دهند. و حتی بیشتر از همیشه به دنبال ایجاد ارتباط و صمیمیت روحی و روانی با مسرانشان هستند.

 

سامان 33 ساله هم مثل سایر مردها هیچوقت لیست خاصی از ویژگی ها و خصوصیات همسر ایدآل خود نداشته است. اما وقتی با همسر آینده اش، جولی لادن، چهار سال پیش در رستورانی که هر دو آنها بعنوان گارسن کار می کردند روبه رو شد،  احساس کرد که این همان زن ایدآل اوست. گرچه لادن 27 ساله زن زیبایی است، اما انتخاب سامان فقط به خاطر ظاهر او نبوده است.

درعوض، او به خاطر نقاط مشترکی که باهم داشتند احساس راحتی می کرد. او میگوید، "هر دو ما اهل معاشرت و عاشق گشت و گذار با دوستانمان هستیم، اما هر دو واقعاً به والدینمان وابسته هستیم و درمورد راه و روش بزرگ کردن بچه هایمان هم ایده های مشترک زیادی داریم." سامان همچنین جاه طلبی لادن را که می خواست متخصص کار درمانی شود، دوست داشت—نه تنها به این خاطر که جنبه ی خدماتی این شغل را تحسین می کرد بلکه اهمیت داشتن دو منبع درآمد در خانه را هم فهمیده بود. اما مهمتر از همه این بود که لادن به نظرش همسری با درک و فهم بالا و حامی می آمد. سامان که الان یک کارشناس بیمه در تهران است، می گوید، "من فوراً متوجه شدم که لادن با مردم خیلی خوب رفتار می کند. وقتی قرار است بقیه ی عمرتان را یک نفر بگذرانید، این مسائل اهمیت فوق العاده ای پیدا می کند."

اولویت های سامان با مردهای نسل های قبل که به همسرانشان در وهله ی اول بعنوان مادر و زن خانه دار نگاه می کردند، فرق می کند. براساس آمار ارائه شده از اداره ی کار ایالات متحده، دراواسط دهه ی شصت، فقط 35 درصد از زنان متاهل در خارج از منزل کار می کرده اند. اما امروزه، در بیش از 60 درصد از ازدواج ها، هر دو طرف هم زن و هم مرد در بیرون از خانه به کار مشغولند. همچنین براساس تحقیق انجام گرفته توسط محققین دانشگاه مریلند، تعداد ساعاتی که زنان متاهل هر هفته به کارهای خانه اختصاص می دهند، از 34 ساعت به 19 ساعت تقلیل یافته است، درحالیکه این ساعت برای مردان از 5 به 10 ساعت افزایش یافته است.

 

مردها چطور انتخاب می کنند؟

آشکار است که نقش زنان در جامعه رشد کرده و مردها هم می بایست خود را این تغییر وفق دهند. مطمئناً، برخی از محرکات قدیم—مثل کشش و جذب به زیبایی—هنوز هم در انتخاب های آنان تاثیر می گذارد. اما امروز، مردانی مثل سامان راحت تر هستند که همسرانشان شغلی برای خود داشته باشند و همینطور توقع داشته باشند که شوهرشان در کارهای خانه به آنها کمک کند. و با هرچه برابر  شدن نقش زن و مرد، آنچه مردها از زن زندگیشان می خواهند به آنچه زنها از شوهرانشان توقع دارند شبیه شده است—یعنی محبوب و معشوقی که همه ی نیازهای احساسی و فکری آنها را برآورده کند.

مردها هنوز هم به همان میزان سابق خواستار ازدواج هستند. درواقع، 94 درصد از نوجوانان امریکایی در ذهن خود برنامه دارند که روزی ازدواج کنند و 92 درصد از آنها به بچه دار شدن هم علاقه مندند. این آمار از سال 1977 حتی از میزان دخترهایی که برای ازدواج برنامه ریزی می کنند هم الا زده است (درواقع 69 درصد از همه ی افراد بزرگسال در امریکا متاهل هستند و فقط 8 درصد از آنها طلاق گرفته اند). اما این روزها مردها دیرتر ازدواج می کنند. امروزه سن متوسط ازدواج برای آقایان 27 است درحالیکه در سال 1960، 23 بوده است. اما چرا؟ دکتر دیوید پوپنو روانشناس و مدیر پروژه ی ازدواج ملی در دانشگاه راجرز نیو جرسی، یکی از دلایل آن را وجود سکس و رابطه ی جنسی قبل از ازدواج در جومع غربي می داند. اما وقتی نوبت به انتخاب همسر می رسد، مردهای جوان بسیار با احتیاط عمل می کنند. دکتر پوپنو توضیح می دهد، "خیلی از این جوانان والدینی دارند که از هم طلاق گرفته اند یا دوستانی دارند که پدر و مادرشان از هم جدا شده است. به همین خاطر دوست ندارند این تجربه دوباره تکرار شود."

فراتر از این، مردها امروزی در مقایسه با پدرانشان به دنبال نوع متفاوتی از زن ها هستند. و دیگر آن زمان که مردها فقط نان آور خانه بودند و وظیفه ی زنها خانه داری و بچه داری بود به سر آمده است. وقتی در سال 1939 از مردها سؤال شد که آیا قبول می کنند همسرانشان با حقوقی معادل 50 دلار در هفته (که آن زمان درآمد خوبی به شمار می رفت) به کار مشغول شوند، پاسخ 63 درصد از آنها منفی بود.

حتی در سال 1977 هم تقریباً %70 از مردها احساس می کردند که برای زنانشان بهتر است در خانه بمانند. اما پروژه ی تحقیقاتی ازدواج ملی در سال 2001 تغییر شگرفی در این اعتقادات را نشان داد: %42 از مردان مجرد 20 تا 24 ساله اظهار داشتن که برای آنها داشتن همسری که خود شغل و درآمد دارد بسیار بهتر از زنی است که فقط به کارهای خانه داری مشغول است. و در سال 2002، 55 درصد از مردان ادعا کردند که از نظر آنها کار کردن خانمشان در خارج از منزل حتی باوجود بچه عاری از اشکال است.

این روزها مردها نه تنها خوشحال می شوند که همسرشان هم بتواند در درآمد زايي با آنها شریک باشد بلکه اینکه همسرشان بتواند درآمدی به اندازه آنها یا حتی بیشتر داشته باشد، را تحسین میکنند. براساس تحقیقات انجام گرفته تعداد زوج هایی که در آن درآمد زن بیشتر از شوهر بوده از 16 درصد در سال 1981 به 23 درصد در سال 1996 افزایش داشته است. سامان می گوید، "این روزها اگر همسرمان بتواند به اندازه ما یا بیشتر درآمد داشته باشد، دیگر به حس مردانگی ما لطمه ای نمی زند." (البته تحقیقات نشان میدهد که مسائل مالی زنان را هم نگران نمی کند و تقریباً 80 درصد از زنان بین 20 تا 29 سال تصور می کنند شوهرشان بهتر است درک و فهم بالا داشته باشد تا وضعیت مالی عالی).

در عین حال، مردها دیگر چندان گرفتار طلسم کار نیستند و برای تکمیل خوشبختی خود به دنبال زندگی خانوادگی هستند. طبق تحقیقات انجام گرفته در سال 1997 در نیویورک، 70 درصد از مردان متاهل درمورد میزان ساعاتی که در محل کار میگذرانند و میزان ساعاتی که با خانواده سپری می کنند، در کشمکش هستند. پدر بودن این روزها مفهوم تازه ای پیدا کرده است. 93 درصد از پدرای که بچه های مدرسه ای دارند حداقل هفته ای یکبار فرزندانشان را بغل می کنند (که در مقایسه با دهه ی قبل این آمار 90 درصد افزایش داشته است.) و با وجود اینکه مردان حداقل نیمی از کارهای خانه را با همسرشان شریک می شوند، نسبت به سال 1965 که فقط یک ششم کارهای خانه بر عهده ی مردان بود، پیشرفت زیادی صرت گرفته است. سامان می گوید، "چون این روزها هر دو طرف شغل دارند و سر کار می روند، مردها دیگر نمی توانند از بهانه ی "من نان آور خانه هستم" استفاده کنند. ما خودمان همه ی سعیمان این است که کارها را 50-50 تقسیم کنیم. خانمم آشپزی میکند و من ظرفها را می شویم و از این قبیل..."


 یافتن همسر و همدم واقعی

بالاتر رفتن زمینه ی بازی در مورد کار و مراقبت از بچه ها، باعث شده است که مردها بیشتر به مسائل احساسی گرایش پیدا کنند.

در پروژه ی تحقیقاتی که در سال 2001 انجام گرفت، مشخص شد که 94 درصد از مردان بین 20 تا 29 سال می خواهند با کسی ازدواج کنند که فراتر از هر چیز دیگر بتواند نیازهای احساسی آنها رابرآورده کند. دکتر پوپنو اعتقاد دارد، "مردها می گویند که به یک همراه و همدم روحی و روانی نیاز دارند—کسی که بتواند احساسات و آرزوهایشان را با آنها سهیم شود. آنها کسی را نمی خواهند که فقط بتواند کهنه ی بچه عوض کند یا ظرف ها را بشوید. آنها یک همدم و محبوب واقعی می خواهند."

در واقع تعداد مردانیکه این روزها به دنبال یک همسر و معشوق واقعی هستند به اندازه خانم ها شده است. دکتر نِیل کلارک وارن، روانشناس بالینی که بر روی هزاران زوج تحقیق و بررسی انجام داده است می گوید، "فکر نمی کنم این چیزی باشد که مردها به اجبار به آن رسیده باشند. به نظر من به این دلیل است که مردها هم مثل زنان به دنبال مفهوم بیشتری از زندگی هستند."

دکتر پوپنو نگران این است که مردهای امروزی برای پیدا کردن همسری که بتواند به طور کامل نیازهای عاطفی و احساسی آنها را برآورده کند، فشار زیادی به خود می آورند. در تحقیقی که سال گذشته بر روی 60 مرد مجرد در 20 تا 40 سالگی انجام گرفت، دلایل این مردان برای ازدواج نکردن و مجرد ماندن مشخص شد—ترس از تسالم و سازش، خطرات مالی طلاق، میل به ادامه ی لذات زندگی مجردی—اما خیلی از آنها هم ادعا کردند که هنوز نتوانسته اند زوج مناسب خود را پیدا کنند و درصدد یافتن آن هستند. دکتر پوپنو اعتقاد دارد که مردها خیلی توقعشان را بالا نگه داشته اند. و در مقایسه با آشپزی و تمیزکاری، نیازهای روحی-روانی پیچ و خم بیشتری دارد.

 

زیبایی در مقابل هوش

هیچ شکی نیست که مردها هنوز هم به دنبال صورت زیبا هستند. در تحقیقی که سال 1999 انجام گرفت مشخص شد که 43 درصد از مردها قبول کرده اند که قبل از هر چیز به خاطر مسائل ظاهری مجذوب زنان می شوند، و 35 درصد از آنها نیز ادعا کردند که به دنبال زنان باهوش هستند. (اما در تحقیق مشابهی که روی زنان انجام گرفت مشخص شد که فقط 24 درصد از آنها به دنبال ظواهر هستند و برای 60 درصدشان هوش و ذکاوت طرفشان حرف اول را می زند.)

زیبایی حتی پول را هم جذب خود می کند. وقتی در تحقیقی از مردان سؤال شد که آیا دوست دارند با زنی زیبا اما فقیر ازدواج کنند یا زن زشت اما ثروتمند، 55 درصد از آنها مورد اول و فقط 23 درصد از آنها مورد دوم را انتخاب کردند. (اما وقتی همین سؤال از زنان پرسیده شد، مشخص شد که 28 درصد از آنها زیبایی را به ثروت ترجیح می دهند و 37 درصد اعتقاد داشتند ثروت مهمتر از زیبایی ظاهری است).

محققان اعتقاد دارند که مردها به خاطر دلایل بیولوژیکی طالب زیبایی هستند. و مردها حتی وقتی پا به سن می گذارند هم به دنبال زنانی جوانتر و زیباتر از خودشان هستند. پروفسور جان مارشال تونسند در این زمینه می گوید، "می دانم شاید خانم ها دوست نداشته باشند این را بشنوند، اما در جوامع غربي یک مرد—حتی مردهای تک همسری—وقتی یک زن زیبا و جذاب را می بیند، به داشتن رابطه با آن زن فکر میکند!"

در واقع، طبق تحقیقی که در سال 201 در دانشگاه ورمونت انجام گرفت، اینطور دریافت شد که 98 درصد از مردان متاهل در آمريكا در مورد داشتن رابطه با کسی غیر از همسرشان رویاپردازی می کنند (درمقابل 78 درصد از خانم ها که به کسی غیر از همسرشان فکر میکنند). مغلوب وسوسه ها شدن هم مسئله ای دیگر است. در واقع، کمتر از 5 درصد از مردها در جوامع غربي در یکسال، سکس خارج از ازدواج دارند (درمقایسه با آمار خانم ها که 2 درصد است) و نزدیک به 80 درصد از مردان طی دوران ازدواج به همسرانشان وفادار می مانند (درمقایسه با 90 درصد خانم ها).

اما گرایش بیولوژیکی مردها به سمت زیبایی آنقدرها هم که فکر میکنیم در انتخاب آنها تاثیر نمی گذارد. مثلاً تاثیر زیبایی در انتخاب های مردان بسیار به سطح تحصیلات آنها مرتبط است؛ مردهایی که تحصیلات متوسطه دارند، 2/21 مرتبه بیشتر از آنها که تحصیلات دانشگاهی دارند به زیبایی اهمیت می دهند. رابرت گلاور، روانشناس، در این رابطه می گوید، "اما آنچه مردها واقعاً می خواهند، بودن با زنی است که او را از نظر جنسی بخواهد. اینکه کسی دوستتان بدارد مطمئناً مهمتر از زیبایی و قیافه ی اوست."

 

مردها همچنین به زنانی که از سکس لذت می برند هم گرایش دارند. طبق تحقیقی که در سال 2000 انجامگرفت، اینطور استنباط شد که 80 درصد از مردان جوان میخواهند شریک زندگیشان شور و حرارت زیادی در رابطه جنسی داشته باشد (73 درصد از خانم ها هم همین را می خواستند). اما مردها، مثل زنان، درمقابل کسانی که بیش از اندازه از نظر جنسی فعال باشند، محتاط عمل میکنند. در تحقیقی که در سال 1997 انجام گرفت مشخص شد که هر دو جنس، میزان کم تا متوسط از تجربه ی جنسی را در فرد مقابلشان ترجیح داده اند—که متخصصین عقیده دارند این نشانه ی ترس آنها از بی وفایی همسرانشان بوده است.

 

بیولوژی در مقابل واقعیت

مردهای امروزی معمولاً به روشی عمل میکنند که مخالف محرک های تکاملی است. دکتر نیل کلارک وارن، که یک بنگاه زوجیابی را هدایت می کند، خاطرنشان می کند که بسیاری از مراجعین مرد او به دنبال زنانی هم سن خودشان هستند. بعلاوه، او به تجربه دریافته است که مردها، برخلاف امر بیولوژیکی برای تولید مثل، زنانی را ترجیح می دهند که خود صاحب فرزند باشند. وارِن می گوید، "ما دریافته ایم که مردها هرچه سنشان بالاتر می رود، میل و علاقه اش برای ناپدری شدن بیشتر می شود. واقعیت این است که وقتی سنتان بالای 35 باشد، زنانی که برای ازدواج با شما مناسب باشند کسانی هستند که بچه دارند."

و مسئله ی تجربه ای مطرح می شود که مردها با بالا رفتن سنشان به دست می آورند، و تاثیری که این تجربیان می تواند بر طرز تفکرشان داشته باشد. جان گاتمن محقق دانشگاه واشنگتن میگوید، "مردان جوان به دنبال زنان زیبا و جذاب هستند، اما مردهای میانسال به دنبال همسری مهربانند."

مورگان کِنِی 58 ساله که مدیر موزه ای در چاپِل هیل در کارولینای شمالی است میگوید، بعد از دو ازدواج و چند رابطه که هیچکدام به ثمر ننشسته، او دریافته است که آنچه که او واقعاً آرزویش را داشته، همسری بوده که از نظر احساس صادق و عمیقاً روحانی باشد. او بالاخره این خصوصیات را در همسر سومش پیدا می کند که زنی 44 ساله و دلال املاک است. این دو علایقی مشابه در هنر و عکاسی دارند اما به عقیده خودش آنچه واقعاً در آن مشترک اند، همراهی و وفاداریشان به همدیگر است.

 

خوشبختانه، مردهای امروزی به دنبال کسی هستند که در همه ی مسئولیت های ازدواج، از پول درآوردن گرفته تا بزرگ کردن بچه ها، با آنها شریک باشد. درست است که هنوز کمی در ابراز احساساتشان سرسخت هستند اما به دنبال کسی هستند که بتوانند آزادانه با او مسائل احساسی و روحی-روانی خود را در میان بگذارند.


برای مردها چه مهم است؟

چه چیز زنها برای مردها بیشترین اهمیت را دارد؟ از مردهای متفاوتی این سؤال و چندین سؤال مهم و اساسی دیگر، از میزان و رضایت جنسیشان گرفته تا فکر قدرت طلبی برای انجام کارهای خانه و تربیت فرزندان، را پرسیدیم. نزدیک به 300 مرد به این تحقیق آنلاین پاسخ دادند—معلمین، مهندسین، برق کارها، مکانیک ها، و غیره و غیره...که از 25 تا 67 سال سن داشتند. اطلاعات زیر نتیجه ی  یافته های ماست.

 

چه چیز زنها برای مردها بیشترین اهمیت را دارد؟

 

"من را درک کند و به حرفهایم گوش کند."

%56

"مادر خوبی برای فرزندانم باشد."

%39

"معشوقه ای فوق العاده باشد."

%5

%68 از مردها احساس می کردند که همسر کنونیشان، همدم و یاور حقیقی آنهاست.

 

بین آندسته از افرادی که احساس نمی کردند که با همسرشان ارتباط روحی و احساسی داشته باشند، %73 ابراز داشتند که آرزوی چنین رابطه ای با همسرشان را دارند.

 

 

یافته های ما

مردها نقش همسرانشان را در کارهایی که در آن خوب عمل میکنند، چطور ارزیابی میکنند؟

 

"همسری قابل اعتماد، و بامحبت بودن"

%43

"مادری دلسوز مهربان بودن"

%39

"شرکت در درآمد مالی خانواده"

%13

"دوست داشتن من"

%5

مردها نقش خودشان را در کارهایی که باور دارند در آن عالی هستند، چطور ارزیابی می کنند؟

 

"همسری قابل اعتماد و با محبت بودن برای همسرم"

%58

"نان آور خانواده بودن"

%21

"پدری دلسوز و مهربان بودن"

%18

دوست داشتن همسرم"

%3

مردها بهترین مزیت ازدواج را در چه می بینند؟

 

"دانستن اینکه همیشه از نظر احساسی همسرم را دارم"

%43

"داشتن کسی که بتوانم با او پیر شوم"

%38

"پدر شدن"

%17

"دانستن اینکه همیشه از نظر جنسی همسرم را دارم"

%2

%49 از مردها عقیده داشتند که سخت ترین چیز در ازدواج، داشتن مسئولیت های مختلف است.

 

%26 گفتند فشار مالی است.

 

%21 گفتند خواسته ها  و نیازهای عاطفی از همسرانشان است و فقط %4 اعتقاد داشتند که تک همسری سخت ترین مسئله است.

 

کی ارضا می شود و کی نمی شود؟

 

%32 از مردها عقیده اشتند که زندگی جنسیشان با همسرشان بالاتر از حد متوسط است، و %20 ادعا کردند که زندگی جنسی فوق العاده ای با همسرشان دارند. فقط %16 از آنها از رابطه ی جنسی خود با همسرشان رضایت نداشتند.

 

%60 از مردها عقیده داشتد که رابطه ی جنسی آنها با فرد دیگری غیر از همسرانشان، زمینه ی لازم برای طلاق گرفتن همسرنشان را مهیا می کند.

 

اما اگر همسرانشان چنین کاری را انجام دهد چه؟ فقط %49 از آنها ادعا کردند که به این خاطر از همسرانشان طلاق می گیرند.

 

%65 از مردها عقیده داشتند که بهترین نظم در ازدواج وقتی حادث می شود که هر دو طرف کار کنند.

 

%21 عقیده داشتند که بهتر است همسرانشان در خانه بمانند.

 

مردها خوشحال می شوند که همسرانشان هم قسمتی از مسئولیت نان آوری خانه را به دوش بکشند.

 

%93 از مردها ادعا کردند که از اینکه درآمد همسرانشان از آنها بیشتر باشد، ناراحت نمی شوند.  و فقط %6 از آنها از چنین وضعیتی احساس نارضایتی کردند.

 

خانه داری و بچه داری چندان مناسب آنها نیست.

 

فقط %17 از مردها گفتند که انجام حداقل نیمی از کارهای خانه بر گردن آنهاست. و %27 ادعا کردند که بیشتر مسئولیت بچه داری بر عهده ی  آنهاست. اکثر مردان (%66) احساس می کردند که سهم آنها از کارهای خانه و بچه داری عادلانه است، درحالیکه % 27 ادعا کردند دوست دارند حتی از این مقدار هم بیشتر کار کنند اما وقتش را ندارند.

 


 

آيا ميتوان طلاق را پيش بيني كرد

تحقیقات اخیر حاکی از این امر هستند که می توان طلاق
را پیش بینی کرد و دربرخی موارد با شناسايی فاکتورهای
مهم در ایجاد جدایی از وقوع آن جلوگیری بعمل آورد.

به شما هم چنین گفته اند

آیا تا کنون برای شما اتفاق افتاده که با تمام وجود به یکی
از دوستانتان که تصور می کنید در آستانه جدایی قرار دارد
کـمک کنیـد؟ حتـی خیـلی قبل تر از اینکه حرفی از جدایی
زده شود، و آنها هنوز با هم قرار ملاقات می گذاشتند، برایتان مثل روز روشن بوده که آنها بالاخره از هم جدا می شوند.

پژوهشگران بر این باورند که وقتی علائم جدایی را مشاهده میکنید برای انتقال آن به طرف مقابل تعلل نکنید و او را در جریان امور قرار دهید تا از پیوندی که نهایتاً منجر به جدایی است خودداری شود.

بر اساس مطالعات جدیدی که در ژورنال تخصصی ازدواج و خانواده به چاپ رسیده، موفقیت خانوادگی – و یا عدم وجود آن- خیلی پیش از اینکه خانواده ها تصمیم به متارکه بگیرند، قابل پیش بینی است. با تحقیق بر روی 100 زوج در طول 13 سال (قبل از ازدواج، در هنگام زندگی مشترک، و گاهی پس از آن) محققان به این نتیجه رسیدند که چه فاکتورهایی زوج ها را می تواند در کنار هم نگه دارد و چه عواملی سبب جدایی آنها می شود.

البته باید توجه داشت که تنها با مشاهده این عوامل نمی توان اظهار داشت که آنها محکوم به جدایی هستند بلکه بر خلاف آن می توان گفت که دلیل کامیابی و موفقیت بسیاری از زندگی های زناشویی همین توانایی زوجین در تغییر نگرش های منفی و تعدیل آداب برقراری ارتباط نادرست است. تشخیص به موقع مشکلات، اساسی ترین عامل در حفظ رابطه به شمار می رود.

دکتر "ماری کلمنتز" استادیار مؤسسه روانشناسی بالینی معتقد است: "اغلب خانواده ها معمولاً خودشان را درگیر مشکلات نکرده و هیچ گونه تلاشی برای حل مشکلات نمی کنند تا زمانیکه مسائل به حادترین نقطه خود برسند، تازه در این شرایط یادشان می افتد که با هم مشکل دارند؛ اما برای اینکه بتوانیم مشکلات را حل کنیم باید آنها را به موقع تشخیص داده و از همان ابتدا جلوی پیشرفت آنها را بگیریم."

بر اساس این تحقیق و مطالعات دیگری که بر روی روابط خانوادگی انجام شده، یک سری فاکتورهای اولیه هستند که به خوبی می توانند نشان دهند که زندگی مشترک در حال فروپاشی است.

گفتگو

به طور کلی همه -و یا قسمت اعظمی از- مشکلات به دلیل عدم وجود ارتباط کلامی مناسب پدید می آیند. تنها این جر و بحث ها و تفاوت های میان شما دو نفر نیستند که سبب بروز مشاجره می شوند بلکه دلیل اصلی درگیری ها در مورد چگونگی کنترل این گرایشات است. پری 46 ساله از مشهد، می گوید که او و همسرش از همان 28 سال پیش که همدیگر را برای اولین بار ملاقات کردند، دعوا می کردند . او در ادامه اضافه می کند که شاید ما از دست هم به سر حد دیوانگی هم می رسیدیم، اما منظوری نداشتیم و در قلبمان چیزی نبود به همین دلیل خیلی سریع با هم آشتی می کردیم.  ندا 46 ساله از شیراز، در مورد زندگی مشترک 20 ساله شان اینطور می گوید که: "ما دعوا زیاد نمی کردیم اما زمانی هم که این کار را انجام می دادیم نهایت عدالت را رعایت می کردیم." و همین امر تنها دلیل رابطه طولانی مدت آنهاست.

دکتر کلمنتز میگوید: "بهتر است به رابطه خود به مثابه یک حساب پس انداز نگاه کنید، یکی دو جمله آزار دهنده مثل این است که ما از حساب زندگی خود پول بر داشت میکنیم، به مرور زمان اگر این تعداد برداشت ها زیاد شود به جایی می رسید که حسابتان صفر خواهد شد."

لیلا 38 ساله از تهران می گوید: "به دلیل ازدواج ناموفق قبلی ام هرگز نمی توانستم به همسرم جدیدم اعتماد کنم. مربتاً با منظور او را تحقیر می کردم و نسبت به او از خود بی اهمیتی نشان می دادم، اما او به من یاد داد که بهتر است با خوشرویی و مکالمه مشکلاتمان را حل کنیم؛ کم کم من نیز حالت تند خویی ام را کنار گذاشتم و توانستیم خیلی بهتر مشکلاتمان را برطرف نماییم."

یکی دیگر از مشکلاتی که ممکن است در هر خانواده ای پیش بیاید این است که یکی از طرفین کار انجام می دهد که به عقیده خودش مورد تایید دیگری است و ارزش تشکر و قدردانی را دارد اما در حقیقت طرف مقابل هیچ گونه ارزشی برای کار او قائل نمی شود. آناهیتا 36 ساله از منجیل می گوید: "همسرم از همان ابتدا هیچ اهمیتی برای احساسات و اعمال من قائل نبود. زمانیکه ازدواج کردیم، من در مقابل همسرم چیزهای قشنگی نسبت به خودم می گفتم. مثلاً:  مرسی آناهیتا که امروز همه خریدهای خانه را به تنهایی انجام دادی! با این کار سعی داشتم تا به او یاد بدهم که چطور می تواند مرا تاید کرده و از من قدردانی کند".

یکی دیگر از مشکلاتی که زوجین با آن روبرو هستند این است که افراد چیزهای را که لازم است بگویند، نمی گویند. ریحانه 27 ساله از تهران می گوید: "ما خیلی زود از هم خسته می شویم و بیش از چند دقیقه نمی توانیم کنار هم بنشنیم؛ به عنوان مثال زمانیکه او در حال تماشای دوی ماراتون است، من به هیچ وجه نمی توانم این صحنه را تحمل کنم، به همین دلیل هم زمانیکه از دست او ناراحت می شوم چون نمی توانم احساساتم را به او انتقال دهم، از کنار او بلند شده و به اتاق دیگری می روم."

همسران گزینگر

به هر صورت مشکلات مانند بمب ساعتی نیستند که شما بتوانید آنها را برای ساعت معینی تعیین کنید؛ افراد معقول سعی می کنند که هر روز اخلاق و رفتار خود را بهبود بخشند و نسبت به کسی که به او "بله" گفته اند تعهدات بیشتری را پذیرا شوند. برای اینکه بتوانیم زندگی خود را ارتقا بخشیم، باید از همان ابتدا تمام جوانب کار را در نظر بگیریم. در این میان مهمترین مرحله "انتخاب" است. اگر به دنبال ظاهر، درآمد و موارد جانبی باشیم، خیلی زود به جایی می رسیم که دیگر تمام معشوقه های خودمان را از دست می دهیم. باید دقت داشته باشیم که نکات مهمتری هم هستند که باید رعایت شوند. فقط کافی است نگاهی به فرزندان طلاق داشته باشیم، آنوقت در می یابیم که پیش از اینکه خودمان بخواهیم وارد زندگی مشترک شویم، بهتر است که نگاه دقیق تری به خصوصیات فردی خود و شریک زندگیمان داشته باشیم. همچنین می توانیم از افراد متخصص نیز در این زمینه کمک بگیریم تا نقاط ضعف و قوت فردی ما و شریکمان را به ما گوشزد نمایند.

مرحله اول تعیین نقاط قوت است؛ ابتدا باید از خود بپرسید که بارز ترین مشخصه فرد مقابل چیست؟ با شما و دیگران چگونه برخورد می کند؟ (به همین دلیل هم هست که بیشتر خانم ها توجهشان به همسرشان معطوف است و در همان ملاقاتها اولیه می خواهند بدانند که او با گارسون رستوران چگونه برخورد می کند). محققان به این نتیجه دست پیدا کرده اند که طرز برخورد شما با دیگران می تواند چیزهای زیادی در مورد شخصیتتان به دیگران بگوید. به هر حال همه افراد دوست دارند تا دیگران رفتار مناسبی از خود نسبت به آنها نشان دهند و این امر کاملاً طبیعی است. اما گاهی اوقات آنقدر به سمت یک نفر کشیده می شویم که بیش از آنچه باید و شاد از خود به او می بخشیم و این هم جزء ماهیت وجودی انسان ها به شمار می رود. آنقدر نسبت به آنها مشتاق می شویم که واقعیت ها را فراموش کرده و بیشتر بر روی ایده آلهای ذهنی خود تمرکز می کنیم. ممکن است بسیاری از افرادی که با این دید با هم آشنا می شوند، رابطه را به خوبی شورع کرده و حتی به قصد ازدواج هم پیش روند اما نهایتاً کارشان به طلاق می کشد.

بنابراین پیش از اینکه به آرزوی ازدواج فکر کنید، بهتر است به حرف دلتان گوش کنید. در مصاحبه های بیشماری که با خانم های مطلقه انجام گرفته، از آنها خواسته شده تا حرف های دلشان را برای ما بازگو کنند و همه آنها هم بدون استثنا گفته اند که نباید به هشدارها و علائم خطری که در دلتان می گذرد بی توجه باشید. اگر مسئله ای در زندگی برای شما اهمیت دارد باید آن را به میز مذاکره بکشانید ودر مورد آن به بحث و گفتگو بنشینید.

همه مردم به خوبی می دانند که پیشگیری بهتر از درمان است. زمانیکه عادات نا مناسب در زندگی مشترک شما ریشه بدوانند، برطرف کردن آنها دشوارتر خواهد شد. البته کمک گرفتن، هیچ گاه به معنای نابودی رابطه زناشویی نیست بلکه برعکس مفهوم آن تلاش برای بهبودی و ارتقا سلامت رابطه است. مشاوران خانواده معتقدند که یک یا دو جلسه مشاوره ی پیش از ازدواج، تاثیر بسزایی بر روی سلامت ازدواج دارد.

بهتر است دورنمای روشنی از خواست ها و نیازهای خود داشته باشید و پیش از ازدواج کلیه نیازهایتان را با طرف مقابل در میان بگذارید. می توانید از شریک زندگی خود انتظار داشته باشید که خود را با برخی شرایط مطابقت دهد، اما نمی توانید توقع داشته باشید که او به طور کامل عوض شود. جوهر وجودی انسان ها تغییر ناپذیر است و حتی اگر خودشان هم بخواهند باز هم نمی توانند تغییر کنند و یکمرتبه تبدیل به انسان دیگری شوند.

برای اینکه بتوانید با یک نفر ازدواج کنید و با او زندگی خوبی داشته باشید، باید وجود او را همانگونه که هست بپذیرید، به مرور زمان برخی آداب اکتسابی را می توانید تغییر دهید، اما تصور تغییرات بنیادین را باید به کلی فراموش کنید. ازدواج مانند معامله بر سر یک بسته تجاری است و شما این قدرت را ندارید که هر یک از خصوصیات اخلاقی همسرتان را که نمی پسندید، دور بریزید.

این تجربه ای است که بیشتر خانم ها طعم آنرا چشیده اند. سارا می گوید: "در ابتدا همسرم خیلی بی قرار و نا آرام بود، تصور می کردم پس از ازدواج این روند تغییر کند، اما الآن متوجه می شوم که نمی توانیم خصوصیات یک نفر دیگر را تغییر دهیم، یا باید آنها را همانطور که هستند بپذیریم و یا اگر تحمل آنها برایمان غیر ممکن است، راهمان را عوض کرده و آنها را ترک کنیم." همچنین او یاد گرفته که باید به حرف های قلبش گوش کند و معتقد است که: "ما می توانیم جلوی ازدواج ناموفق را پیش از وقوع بگیریم و اصلاً اجازه ندهیم که زندگی که قرار است بعداً در آن مشکل ایجاد شود، شکل بگیرد." 


آيا از مجرد بودن يا ناكامي در رابطه خسته شده ايد؟

"هزاران هزار خانم بـا نـگاهـی آکـنده از ترس، افسردگی، و
درماندگی از من میپرسند، "چرا ما هنوز مجرد مانده ایم؟"
بـه همین خاطر بود که تصمیم به بررسی علت تنها ماندن
آنها گرفتم.
 

  • کنـکـاشی روی رابطــه های قــدیمتان انـجام دهید.
    چرا هیچکدام از آنها تداوم نیافتــنـــــد؟ با صداقت به
    همه چیز نگاه کنید و از اشتباهاتتان درس بـــگیرید.
     
  • ببــینید در یـک رابــــطه شما مالک چه هستید. اگر
    مشغول بررسی رابطه های گذشته هستید،بـدانید
    که مقسوم علیه در همه آنها خودِ شما هستید. یعنی شما هم خودتان قسمتی از مشکل بوده اید. این شما هستید که تجربیات خود را می سازید و انتخاب هایتان را کنترل می کنید. رفتار و تصمیمات شما نتایجی را به دنبال خواهد داشت. مسئولیت آنها را بپذیرید.
  • خودِ واقعیتان باشید. خودِ واقعیتان همان خودی است که قبل از اینکه دنیا شما را عوض کند و به شما بگوید که چطور باشید و چطور نباشید، هیچ ترسی از قضاوت دیگران ندارد. خودِ ساختگی شما ماسک اجتماعی است که برای خوشنود کردن اطرافیان به چهره می زنید و اگر به دنبال یک رابطه ی پردوام و همیشگی هستید، این ماسک به دردتان نخواهد خورد. پس به خودتان فرصت دهید تا خودِ واقعیتان را پیدا کنید.
  • گفتگوي درونیتان را تغییر دهید—همان چیزی كه بلادرنگ به خودتان میگویید. ممکن است شما با افکار منفی که در سر می پرورانید، خودتان را برای شکست آماده کنید.
  • یکی از متداولترین اشتباهات افراد مجرد این است که سعی می کنند خودشان را برای طرفی که با او آشنا می شوند تغییر دهند. با اینکار درمورد آنچه هستید با طرفتان رو راست و صادق نیستید و همین برایتان بعدها مشکل ساز خواهد شد.
  • اگر روشی که تا حالا پیش گرفته اید کار نمی کند، پس روشتان را تغییر دهید. یک کار متفاوت انجام دهید. سعی نکنید کسی باشید که نیستید، درعوض پهنه و گستره ی شخصیتتان را بیشتر کنید.
  • ببینید با چه نوع شخصیتی می خواهید آشنا شوید و خودتان را در چنان محیط هایی قرار دهید. مثلاً اگر دوست دارید با مردی آشنا شوید که عاشق طبیعت است، پس به آنجا بروید.
  • فقط 7 درصد از ارتباط، کلامی است. برای هر فکر شما، یک واکنش فیزیولوژیکی وجود دارد. مراقب سیگنال هایی که به بیرون می فرستید باشید. مثلاً در مکالمات غیرکلامی نومیدی و یاس به وجود می آید.
  • یادتان باشد که برای کامل شدن لازم نیست حتماً با کسی وارد رابطه شوید. اگر تنها و شاد باشید بهتر از این است که با کسی همیشه غمگین و گرفته زندگي كنيد. مهمترین رابطه ممكن، رابطه ی شما با خودتان است.
  • به خودتان فشار نیاورید. حتماً اجبار نیست که ازدواج کنید. اصلاً لزومی ندارد.
  • قابلیت دسترسی خودتان چطور است. ببینید آیا خودتان را در شرایطی قرار داده اید که با کسی آشنا شوید؟ آیا یک نفر اگر بخواهد چهار قدم با شما راه برود باید خودش را زیر چرخهای ماشینتان بیندازد؟
  • نومید و درمانده رفتار نکنید. به خودتان این پیام را بفرستید که می خواهید وارد یک رابطه شوید، نه اینکه باید وارد یک رابطه شوید. حتی اگر خودتان هم میبینید که ساعت عمرتان رو به بالا رفتن است، لازم نیست کاری کنید که همه ی مردهای روی زمین صدای تیک تاک آن را بشنوند.

 

ارزش های ارتباطی در فرد

 در رابطه هم مثل سایر جنبه های زندگی، روحیه و منش رفتاری شما به همان اندازه ی اعمالتان اهمیت دارد. اگر ارزش هایی را که در زیر به آنها اشاره می کنیم سرمشق زندگی خود قرار دهید، خواهید دید که کم کم با صداقت، راستی، عشق و اشتیاق بیشتر زندگی می کنید. و این روح زندگی به رابطه تان خواهد دمید.

 

مالک رابطه تان باشید

شما کاملاً مسئول رابطه تان هستید. نباید فکر کنید که قربانی هستید و از این رابطه زجر می کشید چون طرف رابطه تان همانی نیست که می خواهید. فقط وقتی دست از این طرز تفکر بردارید قادر خواهید بود خود را فردی توانمند و با نفوذ در رابطه بدانید.

 

خطر زخم خوردن را بپذیرید

اجازه ندهید ترس بر زندگی شما مستولی شود. خواستن، بیرون رفتن و امید داشتن شما را آسیب پذیر می کند. وقتی خود را روی این خط بیندازید، این احتمال هست که به آنچه می خواهید دست پیدا کنید و خواه ناخواه احتمال این هم وجود دارد که به خاطر اینکه به آنچه خواسته اید نرسیده اید، آسیب ببینید. اما نباید خودتان را ببازید.

 

 طرفتان را بپذیرید

اگر طرفتان ببیند که شما او را پذیرفته اید، توانایی نزدیک شدن به شما را پیدا می کند. دو زوجی که به سمت همدیگر در حرکتند، به جای اینکه به خاطر ترس از زخم خوردن به دنبال یک جای امن بگردند، احتمال زیادی وجود دارد که با هم تلفیق پیدا کنند.

 

روی دوستی متمرکز شوید

باید از مشکلات و زخم هایی که ارتباطات صمیمی گذشته خورده اید یک قدم عقب بکشید و روی ویژگی های مثبت طرفتان متمرکز شوید. ببینید چه چیز باعث شروع دوستی و ایجاد این صمیمیت بین شما شده است.

 

اعتماد به نفس طرفتان را بالا ببرید

باید روحیه ی پذیرش را در عمل بیاورید. این جرات و خلاقیت را پیدا کنید که چطور حس اعتماد به نفس طرف مقابلتان را بالا ببرید، حتی وقتی که مجبورید او را نقد کنید. به این وسیله محیط بهتری برای پرورش ایجاد می کنید و طرفتان هیچ علاقه ای به ترک شما نشان نخواهد داد.

 

ناکامی هایتان را  بیرون بریزید

ناکامی هایتان را بررسی کنید و درمقابل این وسوسه که آنها را در طرفتان خالی کنید مقابله کنید. وقتی تشخیص دهید که نقاط منفی که در طرفتان می بینید، همان چیزهایی است که در خودتان می بینید، مطمئناً طریقه ی رابطه تان را با او تغییر خواهید داد.

 

روراست و صادق باشید

هیچ چیز بدتر از یک رابطه ی ناهمخوان نیست. رابطه ای که فرد حرفی می زند اما با رفتار و منشِ غیرکلامی خود چیزی کاملاً متفاوت با آن را می رساند. سعی کنید احساساتتان را رشد یافته و مسئولانه ابراز کنید. با صادق بودن در مورد احساساتتان، رابطه تان را بر پایه ی راستی و درستی بنا می کنید نه دروغ  و ریا.

 

به جای حق به جانب بودن، شاد باشید

سعی نکنید کارهایی که در رابطه انجام می دهید را برمبنای کارآمد بودن آن کارها بسنجید. مثلاً سعی نکنید همیشه و همیشه این را به اثبات برسانید که شما بیشتر از طرفتان می فهمید. درعوض شکیبایی، درک، و دلسوزی از خود نشان دهید که در رابطه تان دشمنی هم ایجاد نمی کند. پس به جای حق به جانب شدن، سعی کنید در کنار هم شاد و خوشحال باشید.

 

بر بحث و جدل ها غلبه کنید

اوقات تلخی و دعوا بین همه پیش می آید، و به طریقی بر رابطه تان تاثیر می گذارد. به هیچ عنوان نباید از ابزار تهدید برای کنترل و اصلاح طرفتان استفاده کنید. با این روش فقط امکان بحث و گفتگوی معقول را از خودتان و طرفتان می گیرید.

 

احساساتتان را به جنب و جوش درآورید

باید عشقتان را به طریقی عملی به طرفتان نشان دهید. آنقدر غرق در پیامهای منفی نشوید. باید کاری کنید که خودتان و رابطه تان روز به روز بهتر شوید.


منبع : مردمان دات کام

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:16  توسط REZA  | 

تعریف هایی برای موفقیت و روش های دستیابی به آن

 

اعتقاد به خود بخش بسیار بزرگی از موفقیت است. معمولاً دو باور اساسی برای دستیابی به موفقیت ضرورت دارد. ابتدا باید باور داشته باشید که مستحق موفق شدن هستید و نیز باور داشته باشید که توانایی موفق شدن را دارید.

 

گام نخست برای دستیابی به موفقیت این است که تعریف درستی از آن در ذهن داشته باشیم. شاید بهترین تعریف این باشد؛ موفقیت به پایان رساندن هر آن چیزی است که قصد آن را کرده ایم. به عبارت دیگر موفقیت یعنی تمام کردن کاری که برای آن برنامه ریزی کرده ایم.
این تعریف تصوری از شکست و موفقیت به دست می دهد یعنی اگر برنامه ای بریزید و آن را دنبال کنید به موفقیت می رسید و اگر برنامه ای را که می ریزید دنبال نکنید شکست می خورید. به این ترتیب می توانید درباره هر روز زندگی تان قضاوت کنید و در پایان هر روز به خود بگویید؛ «شکست خوردم» یا «موفق شدم».
شاید این موضوع واضح و مبرهن به نظر برسد اما واقعیت این است که تعداد کمی از افراد وقتی قصد کاری را می کنند آن را به پایان می رسانند.
مردم اعتقادات گوناگونی راجع به موفقیت دارند. یکی فکر می کند موفقیت یعنی انباشتن پول روی پول، دیگری رسیدن به اهداف را موفقیت می داند و کس دیگر تحقق بخشیدن به استعدادهای بالقوه را. تعریف جالب دیگری هم از موفقیت هست؛ برانگیختن حسادت دیگران. به هر حال بیشتر مردم بر سر ارتباط موفقیت با هدف توافق دارند.
بعضی می گویند موفقیت یعنی هدف و هر چیز دیگری جز آن حاشیه است. براساس این تعریف کسانی که اهداف مشخصی دارند و آنها را مکتوب کرده اند در زمان بسیار کوتاه تری نسبت به کسانی که چنین کاری نکرده اند به اهداف شان دست می یابند. البته نحوه هدف گذاری هم مهم است طوری که تمام قدرت ذهن ناخودآگاه آدم برای رسیدن به آن به کار گرفته شود. نظر دیگری هم در تعریف موفقیت هست که می گویند موفقیت یعنی با آرامش انجام دادن آنچه گفته اید که انجام می دهید. معمولاً مردم آنچه را که می گویند انجام نمی دهند چه رسد به آنکه آن کار را با آرامش به پایان ببرند.
بعضی دیگر عقیده دارند موفقیت یعنی انضباط و کارهای منظم ساده ای که هر روز به آن عمل شود. قدرت نظم و ترتیب روزانه از تصور خارج است چون اگر هر روز به این رویه عمل کنیم تاثیر آن روز به روز بیشتر می شود. ممارست خوب یعنی ۳۶۵ روز توجه؛ البته می توان از چند خطای کوچک چشم پوشید. با چنین ممارستی حتی نمی توان شکست را تصور کرد. وقتی نظم و ترتیب به عادت روزمره بدل شود معمولاً فرد دیگر به آن فکر نمی کند و وقتی متوجه تاثیر آن می شود که نتایج مثبت به سوی او سرازیر می شود.
مثلاً نویسنده ای را در نظر بگیرید که روزی یک صفحه داستان می نویسد و این عادت را در طول سال حفظ می کند. حتی اگر روزهای تعطیل را حساب نکنیم تا پایان سال حدود ۳۰۰ صفحه داستان نوشته است.
اگر او کارش را حتی برای مدت کوتاهی ترک کند منبع الهام و انرژی خود را از دست خواهد داد اما اگر هر روز کارش را ادامه بدهد، حتی روزی چند کلمه بنویسد، ذهن اش مانند آهنربا افکار مربوط را به خود جذب می کند و آنها را بسط می دهد. کارهای مهمی را می توان به این شیوه در ساعت های مرده روز یا پس از اتمام شغل روزانه به سرانجام رساند.
همین روش نظم و ترتیب روزانه به تنهایی می تواند زندگی ما را دگرگون کند. یکی دیگر از مزایای نظم و ترتیب روزانه این است که چنین کارهایی به سرعت تبدیل به عادت می شوند و عادت شخصیت ما را خلق می کند. می گویند انگیزه چیزی است که شخص را وادار به شروع کار می کند و عادت چیزی است که شما را به ادامه آن وامی دارد.
بعضی ها اعتقاد دارند موفقیت ربطی به پول درآوردن ندارد بلکه آنچه موفقیت محسوب می شود، رشد کردن و رسیدن به موقعیتی است که آدم در نظر دیگران ارزشمند باشد. البته شاید با همین تعریف هم پول درآوردن موفقیت محسوب شود زیرا مردم برای کسب ارزش ناچار به پرداخت پول هستند. کسی که کارش را خوب و درست انجام می دهد معمولاً می تواند هزینه هرچه را می خواهد فراهم کند اما بعضی ها هم هستند که اعتقاد دارند موفقیت یعنی مهربانی با مردم و لذت بردن از زندگی.
کسی که این طور فکر می کند حتی اگر ورزشکار حرفه ای باشد فقط به بردن فکر نمی کند و از باختن نمی ترسد. او فکر می کند اگر تمام تلاشش را در هر بازی به کار بگیرد کارش را خوب و درست انجام داده است و البته با چنین تلاشی معمولاً برنده هم می شود. به این ترتیب تعریف موفقیت برای چنین فردی به کار گرفتن صد درصد توان و کوشش برای رسیدن به هدف است حالا نتیجه هرچه باشد فرقی نمی کند و البته معمولاً نتیجه عالی خواهد بود.
تعریف بسیار زیبای دیگری درباره موفقیت می گوید؛ موفقیت نتیجه عمل کردن مداوم در جهت مهمترین اهدافمان است. وقتی انرژی و توانمان را همواره بر آنچه بیشترین اهمیت را دارد متمرکز می کنیم راهی جز موفق شدن باقی نمی ماند. بیشتر و بیشتر خندیدن، احترام به فرهیختگان، مهر و محبت کودکان را برانگیختن، کسب ستایش منتقدان صادق، تحمل خیانت نارفیقان، درک زیبایی، پیدا کردن بهترین ها در دیگران و درک اینکه وجود شما باعث می شود حتی یک نفر هم که شده راحت تر زندگی کند؛ همه اینها موفقیت هستند.
● استحقاق و توانایی موفقیت
یکی از بزرگ ترین روانشناسان امریکایی به نام ویلیام جیمز شکست را به بی اعتمادی شخص به خودش مربوط می داند و می گوید؛ تنها یک علت برای شکست انسان وجود دارد و آن بی اعتقادی شخص به خود حقیقی اش است.
اعتقاد به خود بخش بسیار بزرگی از موفقیت است. معمولاً دو باور اساسی برای دستیابی به موفقیت ضرورت دارد. ابتدا باید باور داشته باشید که مستحق موفق شدن هستید و نیز باور داشته باشید که توانایی موفق شدن را دارید.
انضباط در کار هم در دستیابی به موفقیت موثر است. توانایی وادار کردن خود برای به تاخیر انداختن لذت های آنی برای رسیدن به لذت های بزرگ تر در درازمدت از ضروریات اجتناب ناپذیر موفقیت است.
خواست عمیق موفقیت هم حتی اگر احتمال دسترسی به آن کم باشد، از دیگر پیش نیازهای رسیدن به آن است. اگر کسی بخواهد موفق بشود باید سودای آن را در سر بپروراند. ممکن است به آرزویش نرسد اما هنگامی که سرش را بالا می گیرد باید زیبایی آن را ببیند، به آن اعتقاد داشته باشد و بکوشد هر جا که آرزویش می رود آن را دنبال کند.
آدم باید رویایش را محکم نگه دارد و در هر شرایطی آن را رها نکند. ممکن است مجبور شوید آرزویی را ۲۰ یا ۳۰ سال یا بیشتر از آن در ذهن خود نگه دارید اما ناامید نشوید، خود را در شرایطی مجسم کنید که آرزویتان برآورده شده است. هر کس رویای شخصی خودش را دارد، اما اصول بیشتر آنها یکی است چون همه ما برای زندگی احتیاج به دلیل داریم پس برای خود هدفی تعیین کنید و تا روز مرگ آن را رها نکنید. اگر هنوز نمی دانید چه هدفی برگزینید، کتابی بردارید و مشغول مطالعه شوید.
بدترین کار این است که از بیکاری تلویزیون تماشا کنید. با تلویزیون دیدن هیچ وقت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. آدم های موفق کاری که می خواهند انجام دهند حتی اگر چیزی که می خواهند خوردن ۵۰ بستنی باشد، این کار را شروع می کنند و تا پایان ادامه می دهند. اگر دنبال شغلی می گردید و برای پیدا کردن آن ناچارید هزار کپی از سوابق تحصیلی و شغلی خود را امضا کنید و به شرکت ها و موسسات دور و نزدیک ببرید حتماً این کار را بکنید چون با شروع و پیگیری این کار حتماً به شغل مورد نظرتان دست خواهید یافت.
اصل اساسی این است که باید کاری را که لازم می دانید انجام بدهید. بعضی اهداف هم نیاز به انجام کارهای مشخصی دارند پس چه دوست داشته باشید چه دوست نداشته باشید باید این کارها را انجام دهید. ممکن است هدف شما مستلزم کار سخت، سفر دور یا هم کلامی با افرادی باشد که دوست شان ندارید اما چاره ای نیست اگر می خواهید به هدف تان برسید باید از همین راه بروید. کمال گرایی دشمن موفقیت است. در کمال گرایی انسان هیچ وقت حرکت نمی کند چون همیشه منتظر است که همه شرایط مهیا شود.
اگر می خواهید ثروتمند شوید باید کارهایی بکنید که شما را به این هدفتان نزدیک می کند. اصلاً درست نیست که هر وقت وسوسه می شوید که پروژه هایتان را نیمه تمام کنار بگذارید به خودتان تلقین کنید که از اول هم خیلی مشتاق این کار نبودم.
بعضی ها فکر می کنند می توانند از راه های میانبری مانند دلالی یا کلاهبرداری زود پولدار شوند اما اگر اعتقاد داشته باشید «از هر دستی بدهی از همان دست می گیری» حتماً راه های شرافتمندانه تر را انتخاب خواهید کرد. بیشتر افراد موفق بر اهمیت عمل کردن در دستیابی به موفقیت تاکید دارند. عمل کردن کلید موفقیت است و بی عملی تنها علتی است که باعث می شود آدم ها به موفقیتی که رویایش را در سر می پرورانند نرسند.
نکته مهم دیگر در رسیدن به موفقیت حفظ خونسردی است. بدون اینکه عجله کنید یا هول شوید فقط کاری را که به نظرتان مهم و دلخواهتان است انجام بدهید. می گویند موفقیت به سراغ کسانی می آید که آنقدر سرشان شلوغ است که به دنبال موفقیت نمی گردند پس هدفتان موفق شدن نباشد فقط کاری را که دوست دارید و به آن اعتقاد دارید انجام بدهید بعد خواهید دید که موفقیت خود به خود می آید.
مادام که به خدا و خودتان اعتقاد داشته باشید، سخت بکوشید و به هیچ کس اجازه ندهید به شما بگوید نمی توانید این کار را انجام بدهید موفق خواهید شد. گاهی برای رسیدن به موفقیت باید آموزش دید و موفقیت وقتی حاصل می شود که وقتی می خواهید و وقتی هم که نمی خواهید آموزش ببینید. گاهی اوقات آموزش دیدن آسان است اما گاهی نیاز به تلاش بسیار دارد زیرا ممکن است در آن زمان خاص حس و حال آموزش نباشد.
اگر ضمن تلاش برای رسیدن به هدفتان به افرادی برخوردید که از کار شما یا نتیجه حاصل از آن خوششان نمی آمد نگران نباشید. فقط برای رسیدن به هدفی که تعیین کرده اید بکوشید و بگذارید آنها قضاوت خودشان را داشته باشند حتی سعی نکنید برای آنها استدلال کنید و دیگران را راضی نگه دارید. تنها شما مسوول اهداف خودتان هستید. منتهای کوشش خود را به کار بگیرید تا خودتان راضی شوید، در نهایت امکان دارد دیگران هم از نتیجه کار شما راضی باشند.
برای هر موفقیتی باید بهایی پرداخت و معمولاً کار سخت با خستگی همراه است. موفقیت فرزند کار سخت و پشتکار است. نمی توان با چرب زبانی یا رشوه دادن موفقیت حقیقی به دست آورد. بها را بپردازید و موفقیت را در آغوش بکشید. به یاد داشته باشید هر موفقیتی موفقیت دیگری به دنبال می آورد.
● از عقاید محدودکننده بگریزید
آیا تا به حال شده که بخواهید در کاری موفق شوید اما به دلایل ناشناخته ای از آن باز بمانید؟ ممکن است برای چنین اتفاقی دلایل گوناگونی وجود داشته باشد اما حتماً نخستین و مهمترین علت آن به خود شما بازمی گردد خیلی وقت ها باورهایی که در زندگی برگزیده اید شما را از رسیدن به موفقیتی که برای آن تلاش می کنید باز می دارد. سه راهکار اساسی زیر کمک می کند این باورهای محدودکننده را کنار بگذارید.
۱) آنها را بشناسید
نخستین راهکار این است که باورهایی که شما را از اهدافتان در زندگی دور می کند بشناسید تصور اینکه چیزی سرجایش نیست یا درست کار نمی کند به این معنی نیست که مشکلتان حل شده است بلکه باید دقیقاً پیدا کنید چه محدوده ای در سیستم باورهایتان شما را عقب نگه می دارد.
۲) آنها را با باورهای تقویت کننده جایگزین کنید
هنگامی که متوجه شدید کدام باورها شما را عقب نگه می دارد باید آنها را با باورها و تفکراتی جایگزین کنید که شما را قدرتمند می سازد. مثلاً اگر فکر محدودکننده ای دارید که براساس آن تصور می کنید فقط ثروتمندان در زندگی موفق هستند و می توانند پیش بروند باید آن را با این تفکر جایگزین کنید که هر کسی که راه موفقیت را یاد بگیرد می تواند زندگی خوبی داشته باشد.
۳) با بزرگان نشست و برخاست کنید
یکی از بهترین راه ها برای حذر از باورهای محدودکننده این است که اطراف خود را از آدم هایی پر کنید که کارهای بزرگی در زندگی شان انجام داده اند. هرقدر بیشتر با این افراد معاشرت کنید بیشتر متوجه می شوید که آنها هم مثل خودتان آدم های معمولی هستند. تنها تفاوتشان با شما این است که آنها نسبت به شما به چیزهای بزرگ تری فکر می کنند و اعتقاد دارند.

 

منبع : آفتاب دات آی آر


قضاوت شخصيت از روي چهره - چهره خواني

اگر زیاد اهل فیلم نگاه کردن باشید، حتماً به خوبی میـدانـید که اکـثر فیلم ها، جدیداً یکنواخت شده اند و دارای پیش فرض های کـلیشه ای کـم و بیـش یـکسانی هستند. چهره های قهرمانان خـانم در اغـلـب فـیلم های دراماتیک غالباً خوش سیما و دارای وجهه دخترانه می باشد. هنرپیشه های نقش اول نمایش های جـنـگی نـیز دارای صورت هـای خشـن و ابــروهــای درهم تنیده هستند.

برای مثال می توان راسل کرو در فیلم گلادیاتور را در نظر گرفت؛ اگـر او از هـمـان آغاز کودکی با چهره ای لطیف و معصوم به دنیاآمده بود، آیا هرگز شانس بازی در این فیلم را پیدا می کرد؟ پروفسور "دیوید پرت" استاد دانشگاه "اندروز" پاسخ منفی به این سوال می دهد. او پژوهشی را بر روی سیمای افراد و تصور باطنی دیگران از آنها در دست بررسی دارد.

او مطالعات خود را از 4 سال پیش شروع کرده و به هر چهره ای، نسبت به جذاب بودن او برای دیگران، یک رقم اختصاص می دهد. یکی از نخستین نتایج این بررسی به این شرح بوده است که خانم ها در طول چرخه ماهیانه خود، درست در زمان باروری، صورت های مردانه و محکم را بیشتر می پسندند. هر چقدر خط فک تقویت شود و ابروها به سمت پایین کشیده شوند، چهره فرد مردانه تر می شود. از سوی دیگر هر چه صورت پهن تر شده و فاصله میان چشم و ابرو افزایش پیدا کند، سیمای فرد، شکل زنانه به خود می گیرد.

تیم تحقیقاتی "پرت" به این نتیجه دست یافتند که مجموعه خصوصیاتی که در چهره فرد وجود داشته و جنسیت به او می بخشند، از مهمترین عواملی هستند که میتوانند ذهنیت دیگران را نسبت به او شکل دهند. به نظر می رسد که افراد با شخصیت های مختلف، دارای خصوصیات متفاوتی نیز هستند و این امر در زنان و مردان نیز متغیر میباشد.


5 فاکتور اصلی

برای اینکه "پرت" بتواند فرضیه خود را آزمایش کند، از یکی از چهارچوب های قابل قبول در سطح دنیا کمک گرفت. تست شخصیت: 5 مدل مختلف:

  • برونگرا - مهربان، خونگرم، پر حرف، اجتماعی

  • وجدانگرا - محتاط، سخت کوش، وظیفه شناس

  • سازگار - بخشنده، دلسوز، خونگرم، صمیمی، آماده برای کسب تجربه های جدید، خلاق، مستقل

  • رنجور خو - عصبی، ناآرام، نگران

با استفاده از این اطلاعات، آنها چند گروه دیگر از جمله: نیمه برونگرا و یا به شدت برونگرا را نیز به دسته بندی فوق افزودند و با استفاده از دانش کامپیوتر 15 چهره متفاوت بازسازی نمودند که در هر کدام از آنها برخی از خصوصیات تقویت شده بود و برخی دیگر خنثی شده بودند. سپس آنها از این تصاویر مرکب، برای نسبت دادن هر چهره ای به یک زیرگروم خاص کمک گرفتند.

دکتر "تونی لیتل" متخصص ادراک در تیم "اندروز" معتقد است: " امری که میان چهرههای برون گرا و درون گرا تفاوت ایجاد می کند، طرز لبخند زدن است." در حقیقت همیشه چهره محافظه کارانه افراد برونگرا آنها را از سایرین جدا می کند، این در حالی است که افراد برون گرا همواره یک نیشخند نامحسوس بر لب دارند.


جنگ تن به تن

اما اصلاً دلیل چهره شناسی چیست؟ دکتر "لیتل" به این پرسش پاسخ می دهد: این امر نقش مهمی را برای شناخت بهتر پیشینیان و تفاوت های فیزیکی آنها با نسل حاضر در اختیارمان قرار می دهد؛ به عنوان مثال همه ما زمانیکه احساس می کنیم دارای دشمنی هستیم که از هر لحاظ نسبت به او برتری داریم، به جنگ با او تن میدهیم. اما زمانیکه احساس کنیم طرف مقابل نسبت به ما دارای مزیت هایی است، خوب بالطبع ترجیح میدهیم در جنگی که نهایتاً شکست را برای ما به همراه دارد، شرکت نکنیم. راز بقا بر پایه فرضیه سیر تکاملی انسان ها استوار است، بنابراین پیشنیان باید به خوبی می فهمیدند که چه زمان می توانند اقدام به جنگ کرده و چه زمان باید از انجام چنین کاری خودداری کنند و پا به فرار بگذارند.

چهره های موافق و سازگار همیشه به موفقیت های اجتماعی دست پیدا می کنند. افرادی که در طرف مثبت قطب سازگاری قرار دارند، انسان هایی دلسوز، مفید و قابل اعتماد هستند. کسانی که در طرف منفی این قطب قرار دارند اکثراً ظنین، بدگمان، غرغرو، و عیبجو بوده و هیچ تمایلی به شرکت در فعالیت های گروهی ندارند. در تحقیقات "پرت" ثابت شد که پیوند محکمی میان خصوصیت اخلاقی "سازگاری" و ظرافت زنانه وجود دارد.

"پرت" به شخصه اظهار می دارد: "چهره های زنانه - چه خانم و چه آقا - برای مردم سازگارتر است. دلیل این امر آن است که کلاً خانم ها به عنوان انسان های مهربان و رئوف شناخته می شوند. هر چه چهره ها مردانه تر شود، سازگاری خود را برای دیگران از دست می دهد."

بنابراین آقایونی که دارای برخی ویژگی های زنانه در صورت خود هستند، نسبت به سایر مردها سازگار تر به نظر می رسند، و خانم هایی که دارای چهره های جذاب زنانه هستند، نسبت به خانم هایی که در چهره خود خصوصیات مردانه دارند، بیشتر مورد پذیرش قرار می گیرند.

البته پذیرش این مفروضات در فرهنگ های مختلف کاملاً متفاوت است؛ اما تیم تحقیقاتی "پرت" بر روی کلیه انسانها و سیر تکاملی اقوام گذشته در منطقه های مختلف جغرافیایی کار می کند.

شاید در گذشته با استفاده از پیش فرض هایی که چهره یک فرد می توانست به شما بدهد، به راحتی متوجه می شدید که چگونه باید با او رفتار کنید. در جنگ ها هم این مطلب به افراد کمک می کرد که دریابند آیا می توانند پشت حریف خود را به خاک بمالند و یا خیر.

اما با توجه به تمام موارد ذکر شذه و ارتباط میان خصوصیات چهره و رفتار افراد، نباید فراموش کرد که شخصیت و طرز برخورد افراد ریشه در مسائل بیولوژیک دارد.


پسرها پسر باقی می مانند

پیش فرض هایی که در مورد موافقت و سازگاری افراد در مبحث بالا ذکر شد، دقیقاً بازتاب حرکات مردانه ای است که نشات گرفته از ترشح هورمونی به نام تستسترون در بدن آنها است. چندین پژوهش متفاوت در این زمینه انجام شده که همگی حاکی از این امر هستند که تستسترون در مردان سبب می شد که آنها به ایجاد برخورد و درگیری با دیگران تمایل بیشتری از خود نشان دهند و ماهیت ضد اجتماعی داشته باشند.

پروفسور "دن الویس" و تیم همراهش تحقیقی را در مورد تاثیر تستسترون بر روی رفتار پسرهای جوان در دانشگاه "برگن" نوروژ انجام دادند. آنها در نهایت تعجب به این نتیجه رسیدند که میزان بالای تستسترون به هیچ وجه سبب بروز پرخاشگری و افزایش حس تعارض گرایی در نوجوانان پسر نیست.

بلکه پسرهای جوانی که نسبت به هم سن و سال های خودشان از تستسترون بالاتری برخوردار هستند، قدری تحریک پذیر تر بوده و ناسازگاری بیشتری از خود نشان می دهند. از دیگر پی آمد های این قضیه می توان به برافروختگی نسبت به کوچک ترین تحریک های بیرونی و جواب منفی به کسی که از آنها انتقاد می کند، اشاره کرد.

در تحقیقی که پروفسور "الن بوت" به همراه دکتر "جیمز دب" بر روی پرسنل نیرو هوایی امریکا انجام دادند به این نتیجه رسیدند که احتمال ازدواج مردهایی که میزان تستسترون آنها از حد نرمال بالاتر است، 50% کمتر از سایرین می باشد. به عبارت دیگران میزان بالای تستسترون سبب میشود که ناسازگاری افراد افزایش پیدا کرده و نتوانند به راحتی در کنار فرد دیگری زندگی کنند. لازم به ذکر است که بروز چهره مردانه در گرو میزان تستسترون موجود در بدن افراد است.


آقایونی که رفتار درستی ندارند

در اینجا می بایست اشاره کرد که به هیچ وجه نمی توان از تسترون به عنوان بهانه ای برای توجیه بدخلقی و رفتار ناشایست افراد استفاده کرد. به نظر می رسد که تستسترون تنها بر روی افرادی که به شخصه دارای زمینه ذهنی فعالی در این مورد هستند، تاثیر گذار واقع می شود.

هماطور که پیشتر نیز به آن اشاره شد، به نظر می رسد که میزان بالای تستسترون می تواند در فعالیت اجتماعی افراد مؤثر بوده و آنها را از جمع گریزان کند. این امر به خصوص در نوجوانان نیاز به بررسی های بیشتری دارد چرا که بر روی فعالیت های کلاسی و گروهی آنها تاثیر منفی می گذارد. البته ثابت نشده که میزان بالای تستسترون بر روی تمرکز و توجه افرا تاثیر می گذارد. در طی بررسی هایی که بر روی گروههای اجتماعی - اقتصادی کم در آمد جامعه انجام شد - با توجه به میزان تستسترون -  این نتیجه بدست آمد که نه تنها این افراد بی توجه نسیتند، بلکه به خوبی در میان تمام قشرهای دیگر جامعه پراکنده شده اند.

خصوصیات زنانه و مردانه بر روی برونگرایی افراد نیز تاثیر می گذارند. اما بر خلاف موارد دیگر در این مورد به نظر می رسد که به جای یک  رابطه متضاد، رابطه ای کاملاً همسان میان اعمال و هورمورنهای زنانه و مردانه وجود دارد.

در آزمایشی که پروفسور "وارنر مارتین هرمن" در دانشگاه برلین انجام داد، به این نتیجه رسید که استروژن موجود در بدن بانوان سبب می شود که آنها در تست شخصیت مربوط به برونگرایی نمرات بالاتری را کسب کنند. تحقیقات دیگر نیز حاکی از این امر هستند که تستسترون سبب ایجاد برونگرایی در مردان می شود و موجب می شود که تسلط بیشتری بر روی موقعیت های اجتماعی از خود نشان دهند.


یک مقدار بیشتر

"پرت" یکسری شواهد مقدماتی در مورد این مطلب که چهره های مردانه خیلی برونگرایانه تر از انواع زنانه خود به نظر می رسند، بدست آورده است. باز هم می توان به این نتیجه رسید که هورمون های زنانه و مردانه در این قسمت هم مانند سایر مسائل دیگر، نقش مهمی را ایفا می کنند.

اساس بیولوژیک خصیصه روان رنجور خویی تاکنون به طور کامل مشخص نشده است؛ اما به طور متوسط می توان گفت که خانم ها در برگه پرسشنامه رنجور خویی، امتیاز بالاتری نسبت به آقایون بدست می آورند. بر این اساس "پرت" معتقد است که هر چقدر چهره ها زنانه تر شوند، میزان عصبیت و رنجور بودن آنها نیز افزایش پیدا می کند.


برداشت اول مهم است

مشخص نیست که مردانگی و زنانگی صورت ها چه تاثیری می تواند بر روی محافظه کاری و یا وجدانگرایی افراد اشته باشد. البته چهره های مردانه اغلب به عنوان سیماهای غیر قابل اعتماد و ناپایدار معرفی می شوند، و کمتر مردی را می بینیم که صورت او به عنوان چهره ای وظیفه شناس، معتبر، و قابل اعتماد، مورد پذیرش عامه مردم قرار بگیرد.

البته همانطور که از قدیم الایام گفته اند: "هیچ گاه نباید یک کتاب را از روی جلدش قضاوت کرد." اما هر چقدر بیشتر بدانیم، بهتر می توانیم در زندگی روزمره از این حیله های قدیمی به نفع خود سود بریم و در عین حال از سیر تکاملی گذشتگان خود نیز مطلع خواهیم شد. به نظر می رسد که چیزی را که تاجرین در زندگی امروز خود به کار می گیرند، اجداد ما خیلی پیشتر می دانستند: برداشت اول مهم است .

 

منبع : مردمان دات کام

  نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:31  توسط REZA  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 15:30  توسط REZA  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM