آموزش ویندوز XP و نرم افزار های اتو کد - فتوشاپ و متنوع ... |

|
|
كت سحرآميز
دنيو بوتزاتي
ترجمة پرويز شهدي
به نقل از مجله ي الفبا ( ماهنامه ي داخلي حوزه ي هنري)
اگر چه من از لباسهاي خوش دوخت خوشم ميآيد، ولي به طور معمول به سر و وضع و به دوخت لباسهاي اطرافيان، حتي اگر ظرافت و سليقة خاصي هم در آنها به كار رفته باشد، توجه چنداني ندارم.
با اين همه، در يكي از مجالس پذيرايي كه در خانة دوستي در ميلان برگزار شده بود، به مردي برخوردم كه چهلساله به نظر ميرسيد و به سبب زيبايي بيپيرايه، يك دست و بينقص لباسش سخت جلوه ميكرد.
نميدانستم او كيست، براي اولين بار ملاقاتش ميكردم و در معرفي، همانطور كه بيشتر وقتها پيش ميآيد، اسمش را درست نفهميدم. ولي در يكي از دقايق آن شب، تصادفاً كنار هم قرار گرفتيم و سر صحبت را باز كرديم. مرد بسيار مؤدب و فرهيختهاي به نظر ميآمد و در عين حال به طرز نامحسوسي غمگين. با لحني خودماني و شايد اندكي اغراقآميز _ كه كاش خداوند مرا از اين كار باز ميداشت _ از خوشپوشي او تعريف كردم، و حتي به خودم جرأت دادم اسم خياطي را كه لباس را برايش دوخته بود بپرسم.
لبخند كوتاه و تعجبآميزي زد. انگار منتظر چنين پرسشي باشد، در پاسخ به سؤال من گفت:
- كم و بيش هيچكس او را نميشناسد، و با اين همه، استادكار بزرگي است. ولي فقط موقعي كه ميلش بكشد كار ميكند آن هم براي معدودي از مشتريها .
- مثلاً آدمهايي مانند من؟
- آه! به هر حال ميتوانيد امتحان كنيد. امتحانش ضرري ندارد. اسمش كورتيچلا است، آلفونسو كورتيچلا، شمارة 17 كوچة فررارا.
- گمان ميكنم دستمزدش هم خيلي گزاف بايد باشد؟
- بله، شايد، ولي راستش را بخواهد درست نميدانم. اين لباس را سه سال پيش برايم دوخته و تا به حال هم صورتحسابش را برايم نفرستاده است.
- گفتيد: كورتيچلا، شمارة 17 كوچة فررارا؟
مهمان ناشناس گفت: درست فهميديد.
پس از گفتن اين كلمات مرا ترك كرد و رفت با ساير مهمانها گرم گفتوشنود شد.
در شمارة 17 كوچة فررارا، ساختماني را ديدم كه با ساير ساختمانها تفاوتي نداشت، و آپارتمان آلفونسو كورتيچلا هم شبيه آپارتمان بقية خياطها بود. خودش در را باز كرد. پيرمرد ريزنقشي بود با موهاي سياه كه بيشك آنها را رنگ كرده بود.
خيلي تعجب كردم كه هيچ اشكال تراشي نكرد. برعكس انگار خوشش آمد جزو مشتريانش باشم. به او توضيح دادم نشانياش را چگونه به دست آوردهام و ضمن تمجيد از دوختش، از او خواهش كردم كت و شلواري برايم بدوزد. پارچهاي خاكستري را با هم انتخاب كرديم، بعد اندازههايم را گرفت و پيشنهاد كرد براي امتحان كردن آن به خانهام بيايد. ميزان دستمزدش را پرسيدم. جواب داد عجلهاي نيست، به هر حال با هم به توافق ميرسيم. ابتدا به خودم گفتم: چه مرد نازنيني است، ولي كمي بعد كه به خانه برگشتم، احساس كردم كه اين پيرمرد كوچكاندام اثر ناخوشايندي در من گذاشته است (شايد به سبب تبسمهاي زيادي مصرانه و ملايمش). خلاصه هيچ علاقهاي به ديدار مجدد او نداشتم. ولي ديگر دير شده بود و لباس را سفارش داده بودم. حدود بيست روز بعد آماده ميشد.
پس از تحويل گرفتن لباس، آن را پوشيدم و جلو آينه خودم را نگاه كردم. شاهكار بينظيري بود. اما نميدانم چرا، شايد هم به علت همان خاطرة ناخوشايندي كه از پيرمرد خياط در ذهنم مانده بود، هيچ تمايلي به پوشيدن آن احساس نميكردم. و هفتهها گذشت تا تصميم گرفتم آن را بپوشم.
آن روز را هرگز فراموش نميكنم. سهشنبهاي بود در ماه آوريل و هوا باراني. وقتي كت و شلوار و جليقه را پوشيدم، با خوشحالي دريافتم كه برخلاف همة لباسهاي نو، به هيچوجه دستوپا گير نيست، چون خودم را در آن كاملاً راحت حس ميكردم، و در عين حال دوخت آن از هر نظر كامل بود.
بنا به عادتي كه دارم، هرگز در جيب بغل طرف راست كتم چيزي نميگذارم و كيف و كاغذهايم را توي جيب طرف چپ جا ميدهم. به همين جهت، وقتي دو ساعت بعد در اداره، بر حسب تصادف دستم را به جيب بغل راستم بردم، احساس كردم تكه كاغذي توي آن است. شايد صورتحساب خياط بود؟ ولي نه، يك اسكناس ده هزار ليري بود.
شگفتزده بيحركت بر جا ماندم. اطمينان داشتم كه خودم اين اسكناس را در جيبم نگذاشتهام. از طرف ديگر خيلي مسخره بود فكر كنم خياط اين شوخي را كرده باشد. و از آن خندهدارتر اينكه، هديهاي باشد از طرف كلفتي كه كارهاي خانه را انجام ميداد، و تنها كسي بود كه ميتوانست به كت و شلوار من دسترسي داشته باشد. شايد يكي از اين اسكناسهاي قلابي بود كه به مناسبت عيد سنت فارس در جيب اشخاص ميگذارند؟ جلوي روشنايي آن را بررسي كردم. و با اسكناسهايي كه خودم داشتم مقايسه كردم، هيچ تفاوتي نداشت.
تنها توضيح پذيرفتني اين ميتوانست باشد كه كورتيچلا از روي حواس پرتي اين كار را كرده باشد. به طور مثال يكي از مشتريها اين پول را بابت پيشپرداخت به او داده و چون كيفش همراهش نبوده، براي اينكه اسكناس را گم نكند، آن را در جيب كت من كه پهلوي دستش به جالباسي آويزان بوده گذاشته است. از اين گونه حواسپرتيها براي همهكس پيش ميآيد.
زنگ زدم و منشيام را احضار كردم. قصد داشتم نامة كوتاه به خياط بنويسم و پولي را كه مال من نبود برايش بفرستم. ولي در آن لحظه، بيآنكه بتوانم دليلش را توضيح بدهم، دوباره دست به جيبم بردم.
منشيام وقتي وارد اتاق شد پرسيد: چه خبر شده، آقا؟ حالتان خوب نيست؟
ظاهراً رنگم مثل مرده پريده بود. نوك انگشتانم با لبة تكه كاغذي برخورد كرده بود كه چند لحظه پيش آن جا نبود.
به منشيام گفتم: نه، نه، چيزي نيست، سرم كمي گيج ميرود. مدتي است كه اين حال به من دست ميدهد. شايد بر اثر خستگي باشد. ميتوانيد برويد، ميخواستم نامهاي ديكته كنم، ولي باشد براي بعد.
فقط پس از رفتن او جرأت كردم تكه كاغذ را از جيبم بيرون بكشم. يك اسكناس ده هزار ليري ديگر بود. آن وقت براي بار سوم امتحان كردم و اسكناس ديگري توي جيبم پيدا كردم.
قلبم به شدت شروع كرد به تپيدن. حس كردم به دليل اسرارآميزي وارد دنياي جن و پريها شدهام، دنياي افسانههايي كه براي بچهها تعريف ميكنند و هيچ كس هم باور ندارد.
به اين بهانه كه حالم خوب نيست، اداره را ترك كردم و به خانه برگشتم. احتياج داشتم تنها باشم. خوشبختانه خدمتكار زني كه كارهاي خانهام را ميكرد رفته بود. درها را بستم، كركرهها را كشيدم و با سرعت هر چه تمامتر اسكناسها را كه ظاهراً تمامشدني نبود، يكي پس از ديگري از جيبم بيرون كشيدم.
اين كار را با تشنجي عصبي ميكردم، چون ميترسيدم هر لحظه اين معجزه به پايان برسد. دلم ميخواست سراسر روز و شب را به اين كار ادامه دهم تا پولهايي كه جمع ميكنم سر به ميلياردها بزند. ولي لحظهاي رسيد كه از فرط خستگي ديگر ياراي بيرون كشيدن اسكناسها را نداشتم.
تودة بزرگي اسكناس جلو رويم تلنبار شده بود. حالا مسئلة مهم اين بود كه چگونه و كجا آنها را مخفي كنم كه كسي نفهمد. چمدان بزرگي را كه پر از قاليچههاي كوچك قديمي بود خالي كردم و دستههاي اسكناس را پس از شمردن ته آن قرار دادم. درست پنجاه ميليون لير بود.
فردا صبح وقتي از خواب بيدار شدم، زن خدمتكار براي انجام كارها آمده بود. از ديدن من كه با لباس روي تخت خوابيده بودم، حيرت كرده بود. سعي كردم بخندم، به او توضيح دادم كه ديشب بر حسب تصادف گيلاسي زيادي زده بودم و در نتيجه به همين وضع خوابم برده بود.
يك نگراني ديگر: زن خدمتكار قصد داشت كمكم كند كتم را بكنم تا دست كم ماهوتپاككني به آن بكشد.
به او گفتم بايد فوراً از خانه بروم بيرون، بنابراين فرصت لباس عوض كردن ندارم. بعد با عجله به مغازة لباسفروشي رفتم و يك دست لباس، درست شبيه اين يكي كه خياط برايم دوخته بود خريدم، تا آن را به دست خدمتكار بسپارم و لباس خياط را كه بايستي ظرف چند روز مرا يكي از ثروتمندترين افراد روزگار ميكرد در جاي امني پنهان كردم.
نمي فهميدم آيا در خواب و خيال زندگي ميكنم، خوشبختم، و يا برعكس زير بار سنگين سرنوشتي محتوم دارم از پا در ميآيم. در راه، از روي بالاپوشم به جيب كت سحرآميزم دست ميزدم. هر بار اه از روي آسودگي خاطر ميكشيدم. زير دو سه لايه پارچه، صداي خش خش آرامبخش اسكناس به من جواب ميداد.
ولي تصادفي عجيب، هذيان شادمانهام را مختل كرد. در صفحة اول روزنامههاي صبح، خبر سرقت بزرگي كه روز پيش صورت گرفته بود، با حروف درشت همة صفحه اول را پر كرده بود. چهار راهزن، كاميون زرهپوش يكي از بانكها را كه موجودي روزانة شعبهها را جمعآوري كرده و به خزانة مركزي ميبرد، در كوچة پالمانووا متوقف كرده و پولها را دزديده بودند. چون مردم به محل حادثه هجوم ميآوردند يكي از دزدها براي اينكه بتواند به راحتي فرار كند، شروع ميكند به تيراندازي، در نتيجه يكي از رهگذران به ضرب گلوله از پا درميآيد. ولي آنچه بيشتر مرا شگفتزده ميكرد، مبلغ سرقت شده بود: درست پنجاه ميليون لير (يعني همان مبلغي كه من در اختيار داشتم).
آيا ميان ثروت بادآوردة من و اين سرقت كه همزمان صورت گرفته بود، ميتوانست رابطهاي وجود داشته باشد؟ چنين فرضي مسخره به نظر ميآمد و من آدمي خرافاتي نيستم، اما در عين حال، اين امر مرا دچار دودلي كرد.
آدم هر قدر بيشتر داشته باشد بيشتر طلب ميكند. با توجه به نحوة زندگي محقرانهام، اكنون فرد ثروتمندي شده بودم. ولي سراب داشتن زندگياي پر تجمل و افسار گسيخته به طمعم ميانداخت. همان شب دوباره دست به كار شدم. حالا با آسودگي خاطري بيشتر و اعصابي آرامتر اين كار را انجام ميدادم. يكصد و سي و پنج ميليون لير ديگر به ذخيرة قبليام افزودم.
آن شب خواب به چشمم نيامد. آيا بر اثر احساس پيش از وقوع يك حادثه بود؟ يا عذاب وجدان مردي كه، بيآنكه استحقاقش را داشته باشد، به ثروتي افسانهاي دست يافته بود؟ شايد هم نوعي احساس پشيماني مبهم؟ صبح خيلي زود از رختخواب بيرون پريدم، با شتاب لباس پوشيدم و براي خريدن روزنامههاي صبح از خانه بيرون رفتم.
هنگام خواندن آنها نفسم بند آمد. آتشسوزي وحشتناكي كه در يك انبار نفت به وجود آمده بود، ساختمان بزرگي را در كوچة سان كلورو، واقع در مركز شهر، كم و بيش از بين برده بود. ميان ساير خسارتها، گاوصندوق يك بنگاه معاملات املاك بزرگ كه محتوي بيش از يكصد و سيميليون لير اسكناس بوده، كاملاً سوخته بود. دو نفر از مأموران آتشنشاني كه براي خاموش كردن آتش تلاش ميكردند، جانشان را از دست داده بودند.
آيا لازم است همة جنايتهايم را يك به يك شرح دهم؟ بله، از اين پس ميدانستم پولي كه از جيب كتم به دست ميآوردم، از محل ارتكاب جنايت، دزدي، خونريزي، نوميدي ديگران، مرگ و به طور خلاصه از دوزخ فراهم ميشد. ولي عقلم با خدعهگري، از روي استهزا هرگونه مسئوليتي را از طرف من در اين ماجراها انكار ميكرد. و در نتيجه بار ديگر وسوسه به سراغم ميآمد، و آن وقت بار ديگر دستم(كاري كه خيلي آسان بود) در جيب بغلم ميلغزيد، و انگشتانم با شور و شهوتي ناگهاني، لبة اسكناس را كه هميشه هم نو بود ميفشرد. پول، پول بادآورده!
بيآنكه آپارتمان قديميام را ترك كنم (از اين جهت كه توجه كسي را به خودم جلب نكنم) ويلاي بزرگي خريدم، مجموعة گرانبهايي از تابلوهاي نفيس جمعآوري كردم، با اتومبيلي آخرين مدل آمد و رفت ميكردم، و پس از اينكه �به علت بيماري� شغلم را ترك كردم، در مصاحبت زيباترين زنها به نقاط گوناگون دنيا سفر ميكردم.
اين را به خوبي ميدانستم كه هر بار كه از جيب كتم پولي برداشت ميكنم، در نقطهاي ديگر از دنيا، فاجعهاي دردناك و شرمآور رخ ميدهد. ولي همواره تقارني مبهم ميان اين دو رويداد بود كه با دلايلي عقلاني نميشد آنها را به هم ربط داد. در اين ميان، با برداشت پول، وجدانم منحطتر ميشد، و بيشتر در لجن فرو ميرفت. پس خياط چه شد؟ هر قدر براي مطالبة صورتحساب به او تلفن كردم كسي گوشي را بر نداشت. وقتي به محل كارش مراجعه كردم به من گفتند به خارج از كشور مهاجرت كرده است، در خارج به سر ميبرد، كسي هم نميدانست كجا. همه چيز دست به دست هم داده بود تا به من نشان داده شود كه بيآنكه بخواهم، با شيطان پيمان همكاري بستهام.
اين ماجرا همچنان ادامه يافت تا اينكه شنيدم در ساختماني كه در گذشته، سالها در آن سكونت داشتم، يك روز صبح جسد پيرزن شصتسالهاي را كه با گاز خودكشي كرده بود، در آپارتمانش يافتهاند. علت خودكشي پيرزن گم كردن مبلغ سيهزار لير حقوق بازنشستگياش بود كه روز پيش دريافت كرده بود (و طبعاً به چنگ من افتاده بود).
ديگر بس بود، بس! براي اينكه پيش از آن در مغاك رذالت فرو نروم، بايستي خودم را از شر اين كت لعنتي خلاص ميكردم. ولي نه با بخشيدن آن به كسي ديگر، وگرنه اين وضع نكبتبار همچنان ادامه مييافت (چه كسي ميتوانست در برابر چنين وسوسهاي مقاومت كند؟) لازم بود آن را از بين ببرم.
با اتومبيلم به يكي از درههاي خلوت كوههاي آلپ رفتم. اتومبيل را روي قطعه زميني پوشيده از علف گذاشتم و خودم به طرف جنگل رفتم. هيچ موجود جانداري در آن حدود نبود. پس از گذشتن از دهكده، به خاكريز دامنة كوه رسيدم. آنجا، ميان دو صخرة غولآسا، كت لعنتي را از كيف دستيام بيرون آوردم، روي آن بنزين ريختم و آتش زدم. ظرف چند دقيقه جز مقداري خاكستر چيزي از آن نماند.
ولي با آخرين شعلهها، صدايي پشت سرم (ميشود گفت در دو سه متريام)صداي يك آدم طنين انداز شد: �خيلي دير است، خيلي دير�! وحشت زده انگار ماري نيشم زده باشد، به عقب برگشتم. اما هيچكس آنجا نبود. همة صخرههاي اطراف را گشتم تا ببينم چه كسي اين بازي را سرم درآورده. هيچكس و هيچچيز نبود، جز صخرهها و تختهسنگها.
به رغم وحشتي كه احساس ميكردم، با آسودگي خاطر به دره سرازير شدم. سرانجام آزاد شده بودم و خوشبختانه ثروتمند. ولي اتومبيلم را در جايي كه پارك كرده بودم نيافتم. وقتي به شهر برگشتم، ويلاي مجللم نيز ناپديد شده بود، به جاي آن قطعه زميني يافتم كه اين نوشته روي تابلويي كه كنارش نصب شده بود به چشم ميخورد. �زمين متعلق به شهرداري براي فروش� و حسابهايم در بانك نفهميدم چگونه، ديگر موجودي نداشت. بستههاي بزرگ سهامي كه خريده بودم همه از گاوصندوقهاي بزرگم ناپديد شده بود. در چمدان قديميام جز گرد و خاك چيزي نبود.
با زحمت زياد توانستم كاري پيدا كنم. اكنون زندگيام را با سختي ميگذرانم، موضوع تعجبآور اين است كه هيچكس از افلاس ناگهاني من تعجب نكرده است.
ميدانم كه هنوز همه چيز به پايان نرسيده. ميدانم كه روزي زنگ در به صدا در خواهد آمد، وقتي در را باز كنم، خياط بدبختيها را در برابرم خواهم يافت كه با لبخند چندشآورش براي تسويه حساب نهايي به سراغم آمده است.
1ـ به نقل از: سفر به دوزخ، دينوبوتزاتي، ترجمة پرويز شهدي، نشر دشتستان، 1382
كركسها
ترجمه: ركن الدين خسروي
پرندوش توسلي
اسكار ـ سروتو شاعر، داستاننويس، روزنامهنگار و سياستمدار بوليويايي در سال 1912 در لاپاز (بوليوي) زاده شد.
به گفتة پدرو شيموزه شاعر و منتقد معروف بوليويايي: مجموعه داستان �دايره سايه روشنها� نشاندهندة ظهور هنرمندي است كه با سادگي و در عين حال با قدرت و تخليلي سرشار، هيجانها و سرگشتگيهاي انسان را به تصوير ميكشد.
سروتو (كه با اين اثر به شهرت رسيد) جهان رازآلود و زندگي دلهرهآور انسان را در جامعة ستمگر و خفقانآور بوليوي، توصيف ميكند. انسانهايي تنها، در جهاني دشمنخو، خشن و آدميخوار. جهاني كه با وجود همة اين نابسامانيها، به نظر او به گونهاي شگفتانگيز، زيباست.
شخصيتها و اشباحي كه در اين داستانها، در رفت و آمدند، موجودات تنهايي هستند كه مدام تهديدي ناشناس و رعبآور چون سايه دنبالشان ميكند. نوشتههاي معروف او: رمان �سيلاب آتش� (1935) و �دايرة سايه روشن� (1958) است. داستان كركسها، از اين مجموعه انتخاب شده است.
اسكار سروتو، در سال 1981 در شهر لاپاز ـ زادگاهش ـ درگذشت.
سوار تراموا كه شد، بلافاصله حضور او را، احساس نكرد. (مرد، يك تاكسي را بدون آن كه توقف كند، گذاشته بود كه رد شود) دليلش را هم نميدانست. بعد دو، امنيبوس پر رد شد. نه دلش ميخواست با ناراحتي مسافرت كند، نه بين انبوه آدمها از ميلههاي امنيبوس، آويزان بماند. كاري كه از آن متنفر بود. ولي بيزارياش از تراموا، نيز كمتر از آن نبود. ترامواها را تنها وسيلة خوبي براي خانمها و افراد پا به سن گذاشتهميدانست. با آن موتورهاي پر هياهوشان كه انگار دچار سرگيجه شدهاند. با اين حال تصميم گرفت، تراموايي راكه با تكانهاي سخت نزديك ميشد، سوار شود. زن جواني با بچهاش، نزديك او ايستاده بود. با خود انديشيد: اگر آنها سوار شوند، من هم سوار
ميشوم. زن به راننده علامت داد. تراموا نفس زنان ايستاد. هر سه سوار شدند.
هنگاميكه به راهروي بين صندليها رسيد، دچار احساسي شد (بي آنكه تصوير اين احساس در ذهنش شكل بگيرد) كه چيزي غير عادي، در درون تراموا، در بين مسافران، يا در فضاي پيرامون، جريان دارد.
(تراموا، با تكاني شديد، از جا كنده شد. اعصاب مرد، در حالي كه ميكوشيد خودش را با هواي آغشته به آهن و شيشه درون تراموا، سازگار كند، به سختي متشنج شد).
يك جور احساس سيالي، به او دست داد. چشمهايش بدون اراده در جستوجوي آن احساس مبهم، خيره ماند. ننشست. در راهروي وسط تراموا نيز، پيش نرفت. به ميلة تراموا تكيه داد و لحظهاي نگاهش را گرداند. انگار چشم به راه آشنايي بود. با حركات منظم آدمك كوكي، روي اولين صندلي خالي نشست.ميخواست روزنامهاش را باز كند كه ناگهان، دختر جواني كه در جلو نشسته بود، سرش را به عقب برگرداند.
نگاه دختر جوان او را سخت تكان داد. فهميد اين همان چيزي بود كه به شكلي مبهم، آشفته خاطرش كرده بود. با دقتي موشكافانه، به دختر نگاه كرد. لحظهاي هم نگاهش را از او برنداشت. كوچكترين جزييات صورت دختر جوان، همچون عكس فوري، در خاطرش نقش بست. موهاي به رنگ عسل، كميتابدار و شفاف دختر را نگاه كرد. به نظرش
ميآمد كه قبلاً هم او را ديده است. صدايش را نشنيده بود، ولي با طنينش آشنا بود، طنين روشن، مشخص، بدون بازتابهاي احساسي. همة اين نشانهها را ميشناخت، اما
نميتواست توصيفشان كند. تراموا در تابش نور خورشيد، از ميان راهروهاي سبز سپيدارهاي نزديك محلة �ايتاليا� ميگذشت. مرد با نگاهي خيره به موهاي دختر، كوشيد همة آن نشانهها را در ذهنش، تصوير كند. دختر را موجودي ديد، لطيف با لبهاي سرخ كم رنگ و جذابيتهاي زنانه، پرتوي كه از گونههايشميتابيد، اجزاي صورت او را، ضمن در هم ميآميختنشان، به گونهاي مبهم، روشن ميكرد.
مأمور كنترل، با آشفتگي به او نزديك شد. مرد پولش را به طرف او گرفت. (و بعد متوجه شد كه پول را مانند كودكي، محكم در دستش نگهداشته است.) در چهارمين يا پنجمين صندلي، پشت سر دختر نشسته بود. به خاطرش آمد، هنگاميكه دنبال جايي براي نشستن ميگشت، دختر را از پشت سر ديده بود. (دوستي، همراه دختر بود. شايد هم خواهرش). بياينكه نگاهش را، روي او متوقف كند، در ميان ديگر مسافران، گمش كرده بود. گويي جذابيت زنانة او، تنها از راه چشمها با چهرهاش منتقل ميشد.
مسافران، پياده و سوار ميشدند، تراموا، با سرو صداي آهن پارههايي كه انگار به خوبي روغنكاري نشده باشد، با ناله و تكانهاي شديد مفصلهاي پيكر استخوانياش، به راهش ادامه ميداد. ساختمانهاي بزرگ خيابان سانتافه در دو سمت جاده، كه با درخشش خيره كنندة نماهاي آهكيشان، سر به آسمان كشيده بود. در نور خورشيد، غوطهور بود.
مأمور كنترل، روي سكوي تراموا، طناب زنگ را آن چنان با قدرت ميكشيد، كه گويي بهار در خون او جريان داشت.
دختر جوان ديگر به مرد نگاه نميكرد، با همراهش سخن ميگفت. انگار وجود او را از ياد برده بود. ولي جرياني مبهم، بر اعصاب مرد، فرمان ميراند و به او نهيب ميزد كه هنوز دختر جوان، در نهان، به او ميانديشد.
گروههايي از زنان جوان، با جامههاي رنگارنگ و نازك، مثل رودخانهاي، روان بودند. تراموا، نهنگآسا، در امواج خيابان شناور بود. خوشههاي انساني به شكلي نامطمئن، ازميلههاي تراموا آويخته بودند. تراموا، به سختي از پيچ خيابانهاي پاراگوئه و ماي پو (با قرچ قرچي كه گويي خشكي دردناك آهن را از خود دور ميكند)ميگذشت. هنگامي كه كاميوني غولپيكر، چون هيولايي خشمگين نمايان شد و با غرش به سوي تراموا هجوم آورد، مسافران، همزمان، فرياد وحشت سر دادند. ولي حيوان نوراني (كه مويي بيشتر با فاجعه فاصله نداشت) از مهلكه گريخت. هيچ اتفاقي نيفتاده بود. تنها چند بسته بر زمين غلتيده بود. مرد با خود انديشيد: بهتر است اين وسيلة نقليه را رها كند و بقية راه را پياده يا با تاكسي ادامه دهد.اين جانور عظيم الجثه، نگرانش ميكرد. يكي از همين روزها مرا خواهد كشت. ولي بلافاصله اين شگون بد را از خود راند. تراموا با تنآسايي به راهش ادامه داد. تكانهاي ملايم تراموا، اعتمادش را به او بازگردانده بود. با خندة بيخيال يكي از مسافران، هراسش پايان گرفت. نزديك خيابان كورينتس رسيده بودند.
ساختمانها به نظرش آشنا ميآمد. اينجا جزيرة كوچكي بود كه در آن زندگي كرده بود. بايد پياده ميشد. ولي چيزي او را در جايشميخكوب كرد و مانع شد كه تراموا را ترك كند. فهميد آن چيز، همان زن ناشناس است. وقتي به نقطهاي كه بايد پياده ميشد، رسيد همچنان بيحركت در جايش باقي ماند. به شدت ناراحت بود. با خود انديشيد كار بيهودهاي است. تا به حال چنين كاري نكرده بود. عادت نداشت دنبال زنهايي كه در خيابانميديد، راه بيفتد. در حقيقت مردي تنها بود و زندگي را دوست ميداشت. حتي دوست داشت يكي از اين موجودات ظريف شريك زندگياش شود. شايد هم جستوجوي آن موجود ظريف ضروري بود. ولي يك جور شرم و حياي ذاتي او را از اين كار باز
ميداشت، زيرا، در اين صورت، خودش را مردي عياش تصور ميكرد. به نظرش ميآمد، مأمور كنترل، مخفيانه او را زير نظر دارد و طناب زنگ را با خشونت بيشتريميكشد. ولي بلافاصله با ديدن صورت جوان و بيخيال او، به بدگماني بيدليلش پي برد. مأمور كنترل را در طول زندگياش هرگز نديده بود. خيابانهاي MAI را پشت سر گذاشتند. به محلههاي جنوب شهر رسيدند. وارد بولواري شدند، محلهاي متروك، با ديوارهاي فروريخته. درانتهاي بولوار، دود كارخانهها، آسمان را سياه و تيره كرده بود. انديشيد: نميتوانند جاي دوري بروند. بالاخره كه بايد پياده شوند.
تراموا، كم كم خالي ميشد. به تدريج كه وارد شهر ميشدند، روز خيلي تند، رو به تاريكي ميرفت.
از رياخوئلو رد شدند: به سنگيني رخوت شراب. دو دختر جوان، ساكت بودند. مرد در روشنايي رو به زوال غروب، متوجه شد، سايهها از گردنهاي كشيدهشان بالا
ميرفت. چنان كه گويي آن دو، سايهها را ميبلعند. تراموا كم كم خالي شد. جز آنها (او و آن دو)، كسي نماند. شب شد. پرتوهايي شوم، شهر ناشناخته را روشن كرده بود.
چشمهايي جنايتبار از دورن تاريكي، به آنها خيره مينگريست.
بادي مسموم كه در گوشه و كنار خيابانميوزيد، ويراني و برگهاي مرده با خود ميآورد. اكنون كجاست؟ چرا در آنجاست؟ و به كجا خواهد رفت؟
نوري زرد رنگ، درون تراموا، جاري شد. گهگاه، بدون اينكه تراموا بايستد، مسافراني موهوم سوارميشدند، و سپس به شكلي اسرارآميز ناپديد ميگشتند. مرد دستخوش تكانهاي زلزلهوار دياري ويران بود كه انبوه سايهها از ژرفاي زمين بيرون
ميخزيدند و به دنبال هم روان ميشدند. زمان ميگذشت، هوا سرد ميشد، احساس كرد، تنش يخ زده است. رطوبتي هولناك، مانند تب تا مغز استخوانش نفوذ كرده بود. ناگهان رگبار گرفت. باراني سياه، روي تراموا، باريد. خروش تندر به شدت طنين افكند، چون صداي ريزش سنگ در پرتگاه. تراموا در دل تاريكي، پيچ و تاب ميخورد. رعد و برق آن را دنبال ميكرد.
توفان تمام شب زوزه سرميداد و تراموا به راهش ميرفت، آشفتهوار، شبزندهدار، تلوتلوخوران، كور، لجوج، بدون توقف، گويي غروب در خشمي بود كه تنها با آمدن روز به پايان ميرسيد.
خورشيد رنگباخته در شهري بيگانه به درخشش در آمد.اين كدامين شهر بود كه هرگز آن را نديده بود؟ برجها و ساختمانهاي مكعبي شكل خاكستري يكي پس از ديگري، كنار هم ايستاده بودند و در وراي ديوارهاي نامرييشان، ساكناني موهوم و شبح وار. آيا اين موجودات سخن ميگفتند؟ به دنياي او تعلق داشتند؟ مرد آنها را بسيار نزديك و در عين حال دور حس ميكرد، موجوداتي غير حقيقي و رعبآور، انگار ميخواستند به سمت او برگردند و با چشمهاي آتشين نگاهش كنند و سلاحهاي يخزدهشان را از غلاف بيرون كشند. خورشيد دوباره ناپديد شد و تاريكي آمد. دستههايي از موجودات ناشناخته، گاه در سكوت، گاه هياهوكنان، چون مستان به سوي تراموا، هجوم ميآوردند و دوباره ناپديد ميشدند. سگها در دوردست زوزه ميكشيدند. روز به پايان ميآمد و شب فرا ميرسيد و تراموا، به حركت مداومش ادامه ميداد.
دخترهاي جوان، حركتي نميكردند. حرف هم نميزدند. براي ديدن مرد نيز به عقب برنميگشتند. زنگ با صدايي خفيف نواخته ميشد.
دست مأمور كنترل، خسته بود. مرد ديد كه دست او طناب زنگ را چنگ زد و ديد كه اين دست، دست آدمي سالخورده است، دستي خشن و خشكيده.مرد، مسير دست را تا شانة مأمور كنترل دنبال كرد و با وحشت متوجه شد كه مرد جوان پير شده است. موهاي پوشيده و سفيدش مانند شاخههاي درخت گيلاس، روي شانه و گردنش آويزان بود. چين و چروكي عميق، چهرهاش را از همه سو، شيار زده بود. اونيفورم پاره پارهاش رنگ و رويش را از دست داده بود.
مرد از اينكه دستش را جلوي صورت بگيرد و به پوشت دستش نگاه كند هراسيد. خون شقيقههايش از تپش بازماند. تمامي حسهايش، واژگون بر پيكرش انباشته شد:
بيوزن، غايب، در بيرون تراموا، ساعتها، مانند قطرههاي زمان،ميلغزيد: تيره در خارستانهاي ابري كوهساران. آن گاه تراموا، وارد بياباني بيكران شد، به سستي و
بيصدا در آن لغزيد، در هوايي راكد و منجمد. حركتش، راحت اما كند و نگران كننده بود. همراه با محو شدن صداي تراموا، چيزي اساسي، حياتي و تسكين دهنده ناپديد شده بود. چيزي مانند توان حس كردن و خود را جزيي از دنيا دانستن. ناگهان كر شده بود. قلبش از فشار ناشي از ارتفاع به تندي ميتپيد. هواي يخ زده و راكد درون تراموا سنگين بود. سنگين چون خواب ماسهها در بيرون از تراموا و در پيرامون آن، نشاني از زندگي ديده نميشد. نوري عجيب، غير حقيقي و راكد، مانند هوا از جايي بر سرزمين باير فرو افتاده بود. هواي سردابه به مشام ميرسيد. صداي قار قار خفيفي توجهش را جلب كرد. شايد من مردهام و... نتوانست رشته افكارش را دنبال كند. بر خود لرزيد، و ترسان رو به رو نگريست: يك كركس، بر سينة دختر جوان نشسته بود. پر سياهش، رنگ باخته بود. كركس به شكل تلي از گل و لاي كپكزده درآمده بود. ظاهر نفرتانگيزش، موش يا خفاش را تداعي ميكرد. از خود پرسيد:اين كركس از كجا و چگونه وارد شده است. غرق در تفكري كه بيهوده مينمود، متوجه شد كه پرنده، بيكار ننشسته و منقار برگشتهاش، با ولع چشم دختر را از كاسه بيرون ميآورد. دختر جوان و همراهش، خشكيده و لال، همانند مجسمهاي بيحركت مانده بودند. با شتاب از جايش برخاست تا ميهمان ناخوانده را بترساند و به انبوه كركسهايي كه در همان لحظه چون مهي غليظ پيرامون تراموا بال گسترده بودند، و بدرقهاش ميكردند نگاه بيندازد. گروهي از كركسها در جستوجوي منفذي بودند تا از پنجرههاي كوچك و بسته به درون آيند. منقارهايشان را با ضرب آهنگي شوم و مبهم، بر شيشهها، ميكوبيدند. مرد حتي دو گام هم نتوانست بردارد: توفان سياه از در به درون تراموا هجوم آورد. پرندگان خشمگين و گوشتخوار، براي دريدن سينة مرد، از يكديگر سبقت ميگرفتند. مرد گاهي فرصت مييافت با مشتهاي منقبض ضربهاي بزند و از چشمهايش محافظت كند. انبوه بيپايان كركسها، هر دم حريصانهتر و درندهخوتر، در درون تراموا هجوم ميآوردند. ناگهان احساس كرد، كركسي چون موج خروشان بر پيكر او فرود آمده است. مرد تلو تلو خوران روي تكههاي شكستة صندلي غلتيد. عرق لزجي مانند خون، پيشانياش را نمناك كرد. از جا برخاست و به عقب رفت. هجومي سبعانه او را به انتهاي تراموا راند. توفان لجام گسيخته خشم، همانند آواري از پريشاني بر سرش فرو ريخت: بازوي مرگ. مرد پيش از آنكه خود را در خلاء پرتاب كند، لحظاتي چند در آستان در تراموا كه پاي بيحركت مأمور كنترل جلوي آن را سد كرده بود، دست و پا زد (زمين زير پايش با جوش و خروشي سرگيجهآور، در چرخش بود).
تراموا را ديد كه بر سينة مهتاب، بر دشتي كه با نوري مبهم روشن بود. ميگريخت و با شتاب در افق ناپديد ميشد و ابري تيره و بالدار آن را دنبال ميكرد.
به نقل از : ماهنامة كلك، شماره 30، آبان 83
آسيه امام رضايي اولين بار ميان چهارچوب دربودم وبا كليد كلنجار مي رفتم كه ديدمش. روي صندلي گهواره اي روبروي شومينه نشسته بود . جيغ خفه اي كشيدم و از صداي سقوط كليد عقب جهيدم . يك دستش آويزان بود و سر و گردنش به طرف همان دست كج. درستش اين بود كه راهي را كه آمده ام برگردم و سرايدار ياهمسايه طبقه پايين را خبر كنم ، اما تكان نخوردم و خيره خيره نگاهش كردم . به گمانم زبانم بند آمده بود . مطمئن بودم موقع رفتن در را قفل كرده ام ، حتي حفاظ در را هم انداخته بودم . تمام بدنم كرخ بود . تنها زندگي كردن، حتي در يك آپارتمان كوچك، آنقدر برايم دشوار بود كه مدام فكر و خيال كنم. حالا باور به واقعيت رسيدن يكي از خيالاتم ، هم باور نكردني بود هم ترسناك. بارها تصوير مردي را روي صندلي گهواره اي در ذهنم ديده بودم كه به شومينه زل زده و دستهاش را به هم مي مالد، يا اينكه نگاهم ميكند ولبخند مي زند. ولي اين يكي انگار مرده بود.هيچ تكان نمي خورد. جرات نكردم بروم او را كه پشتش به من بود دور بزنم و صورتش را ببينم. انگار كه صورتش ترسناكتر از كل وجودش باشد. يا شايد مي ترسيدم تجسم تصوير ذهنم را ببينم. مفصل زانوهايم مورمور مي كردند، به چهارچوب در تكيه دادم و روي زمين نشستم . پاي راستم را ميان دو لنگه در نگه داشته بودم كه نكند بسته شود. در سراسر زندگيم هميشه در هر موقعيتي يك راه فرار براي خودم دست پا كرده ام. نمي توانستم چشم بردارم. مي ترسيدم يك لحظه سر برگرداند ونگاهم كند.گلويم خشك شده بود و سعي ميكردم سرفه نكنم. فضاي خانه برايم ناآشنا بود. هيچ وقت در تاريكي مطلق شومينه روشن نكرده بودم. شعله هاي آتش روي دست آويزان وكنار پيشاني وگوشي كه من مي ديدم زبانه مي كشيد.اسيد معده ام جلز و ولز مي كرد.سرم را انگاربا چيزي شبيه دستگاه فشارخون باد مي كردند و من چشمهايم را مجبور مي كردم همان طور خيره بمانند . فكر ميكردم پلك هم نزده باشم . ولي صداي صندلي گهواره اي را كه شنيدم و احساس كردم دارد تكان ميخورد، شايد يك ثانيه مانده بود تا سربرگرداند، تكاني خوردم و بيدارشدم. صندلي گهواره اي روبروي شومينه خالي بود. براي يك لحظه فكر كردم كل ماجرا را خواب ديده ام. اين فكر به قدري شيرين بود كه خواستم سريع باورش كنم . ولي خشكي بدنم ، در باز آپارتمان و پاي راستم كه هنوز ميان دو لنگه در بود و كليدي كه كنارم روي زمين افتاده بود نگذاشت.
آنروز را غير از گشتن كل آپارتمان و قفل و بند كردن تمام در و پنجره ها و تلفني كه به محل كارم زدم ، توي رخت خواب ماندم . سعي كردم خوابي را كه ديشب از خودم رانده بودم توي كله ام فرو كنم. عكس قرمز خورشيد كه روي ديوار اتاق خوابم افتاد ، به ساعت نگاه كردم، حول و حوش ربع ساعت خوابيده بودم. مطمئنا يك ليوان چاي داغ و يك نصفه ليمو ترش كه داخلش چلانده شده باشد ، مي توانست رو به راهم كند. در آپارتمان من با يك نيم قدم مي شود از آشپزخانه به نشيمن رسيد و درست همان موقع بود كه ليوان از دستم رها شد . خرده هايش
با قطره هاي چاي روي سراميك كف پخش بود. نگاهم بين خرده هاي كف و صندلي گهواره اي كه رويش يك مرد با دستهاي جمع شده روي سينه اش نشسته بود، خط كشيد.اين دومين باري بود كه مي ديدمش و يك حس دروني مي گفت كه آخرين بار نيست. شايد همين حس دروني آنقدر جراتم را زياد كرد تا بتوانم دورش بزنم و صورتش را ببينم. تقريبا خودش بود. مي گويم تقريبا چون نمي دانم واقعا خودش بود يا آنقدركه دوست داشتم خودش باشد ، شبيه مي ديدمش . آرام نفس مي كشيد و سينه اش بالا و پايين مي رفت. صورتش، صورت آرام و خسته مردي بود كه بعد از يك روز كامل كاري روي صندلي گهواره اي ، روبروي شومينه آپارتمانش ، به خواب رفته باشد. آرامش چهره اش لرزش دستهايم را بند آورد. نمي دانم چرا نترسيدم و روبرويش روي بالشتكهاي كنار شومينه نشستم. ولي با اين وجود درآپارتمان باز باز بود تاهروقت خواست به طرفم حمله ور شود راه فرار داشته باشم.
تكان خوردنش را نمي ديدم ولي هرشب به حالتي مي خوابيد.هرچند وقت يك بارهم لباس تنش عوض ميشد. سعي مي كردم آنقدر بيدار بمانم و نگاهش كنم كه باز شدن چشمها، تكان خوردن يا رفتنش را ببينم ، بختم براي ديدن آمدنش هم بهتر نبود. يك چرت كوتاه ، يك لحظه غفلت و يا يك چشم بر هم زدن كافي بود براي حسرت نديدن و انتظار شب بعد. ساعت كارم را يك ساعت كم كردم تا زودتر به خانه برسم و زودتر كشيك آمدنش را بكشم و هيچ فكر نكردم ، شايد اين آمدن و رفتن هاي دور از چشم با غروب و طلوع هم جزيي از بازي باشد . بازي شبانه دو چهره، مقابل هم، كه يكي بي هوش و يكي هوشيار، خاموش وبي تكلم، شبها را صبح مي كنند.كم كم به هوشياري خودم و بي هوشي او شك كردم. چرا كه هرچند ظلمت شب را با چشمهاي باز طي مي كردم ، ولي هيچ طلوعي را نديده بودم.
اولها نگران بودم در رفتن و آمدنهايش، كسي از همسايه ها يا سرايدار ببينندش. گفتن ماجراي مردي كه هر شب در خانه من ، روي صندلي گهواره ايم مي خوابد و صبح غيبش مي زند و حتي يك بار بالاي سر تختم ظاهر نشده همانقدر نشدني بود، كه باورش سخت.هر چه سر صحبت را باز كردم تا شايد از مردي بپرسند كه غروبها زودتر از من به خانه مي آيد وصبحها قبل از من از خانه خارج مي شود، كسي حرفي نزد.خيالم راحت شد كه لازم نيست برايشان آسمان ريسمان ببافم.
يك هفته تمام شبها در آپارتمانم باز بود و وقتي كليد در قفل مي چرخاندم، دلم آرزو مي كرد كه كاش صندلي خالي باشد.هيچ كس ازبازي درآپارتمانم هم سوال نكرد.بعد ازآن يك هفته در را كه بستم هيچ، دكوررا هم طوري عوض كردم كه هر چيز زيبايي، مثل گلدان شب بو يا مجسمه برنزي را بشود از روي صندلي گهواره اي ديد. ديگر كليد راهم كه در قفل مي چرخاندم قلبم تند تند مي زد و گمان نبودنش و تمام شدن بازي منگم مي كرد.
هيچ وقت آنچنان اهل معاشرت نبودم، ولي انگار يك چيزي آنقدرعوض شده بود، كه يكي يكي آشنايان و همكارانم جلو آپارتمانم سبزشوند و يك بار و دو بار بي محل كردنشان آنقدر كنجكاوشان كند، كه خودشان را داخل آپارتمان دعوت كنند . مدتها براي لو نرفتن همبازيم ، صندلي را به اتاق كار يا بعدها كه مهمانانم بي پرواتر شدند به اتاق خوابم مي بردم و او غروب، صندلي هر جا كه ميبود ، همان جا آرام و اغلب با دستي آويزان و سر و گردن كج ، خوابيده بود. بعد از آنكه يكي از همكاران وقت نشناسم ، نيمه شب ، براي كار فوري به آپارتمانم آمد و در مورد مردي كه روي صندلي گهواره اي روبروي شومينه به خواب رفته بود ، چيزي نپرسيد ، وسوسه شدم براي آمدن يكي از بستگان دورم كه مي آمد مقداري پول قرض بگيرد هم، صندلي را جا به جا نكنم. او هم هيچ سوالي نكرد . ديگر لزومي نديدم خلوت و آرامشش را بر هم بزنم . اما همچنان از وجود غريبه اي در خلوتگاه شبانه مان رنج مي بردم و آن را وقيح و بي شرمانه مي دانستم.
تقريبا نيمي ازپس اندازم را براي يك صندلي گهواره اي ديگرخرج كردم.از آن به بعد،روي صندليهامان، روبروي هم مي نشستيم . هر شب به اميد ديدن و چشم بر نگذاشتن نگاهش مي كردم و صبح جاي خالي اش چشمهايم را رسوا مي كرد.به ذهنم آمد آن وقتي كه من چشمهايم سنگين مي شود وپلكهايم به هم مي آيد،او چشمهايش را باز مي كند و آنقدر نگاهم مي كند تا بيدار شوم . از همان موقع بود كه خواب هم به اندازه بيداري برايم شيرين شد و اين خواب و بيداري ها ولذت خواستن ها ونرسيدن ها ودوباره خواستن ها ودوباره نرسيدن ها، يك روند بينهايت اميد را به زندگيم تزريق كرد . تازه احساس كردم مي دانم چرا خواهرم سالهاست سعي ميكند يك كلمه عاشقانه از زبان مرد مورد علاقه اش بشنود.
مي دانستم هيچ سر و صدا و حركتي نمي تواند بيدارش كند، با اين وجود ترجيح مي دادم خانه را سكوت پر كرده باشد . خطوط چهره اش آنچنان در ذهنم حك شده بود ، كه در طول غيبت روزانه اش ، در هر حالتي مي توانستم تصورش كنم . شمار نخهاي نقره گوني كه يكي يكي زياد مي شدند و انگار كمر به روشن كردن ظلمت پر كلاغي موهايش بسته بودند را، از حفظ داشتم. از شكستگي هاي ريز خطوط دور چشمهايش، بيشتر از خطوط شكسته و پر رنگ شده چهره ام رنج مي بردم. نگرانيم اين بود كه نكند ازهمبازي اش نااميد شود و مهره ها را پخش و پلا كند و همين باعث شد موهايم را رنگ كنم و ابروهايم را باريكتر بردارم و چند دست لباس بخرم. ديگر او هم فرم خوش تراش هيكلش را از دست داده بود و صورتش خسته تر و عضلات گلويش لخت شده بود ، آنقدر كه صداي خرناسه خفيفي را ايجاد كند.
يك عمر بازي محتاتانه و خواندن دست حريف، راه و رسم كار را نشانم داده بود، ولي نمي توانست وادارم كند از اين همه خوابيدن و نديدن و شب را به روز ترجيح دادن ، ناراضي نباشم . صورت خسته و همان صداي خرناسه خفيف،انگار يك استراحت اجباري و طولاني به بازيمان تزريق كرده باشد ، حوصله من را آنقدر سر مي برد، كه بيشتر از چند دقيقه نمي توانستم روبرويش ، روي صندلي خودم، بيدار، نگاهش كنم. حتي تصور نگاه ممتدش و انتظار متقابلش هم نمي توانست از اين حس كرخ كننده كم كند. ديدار هر شبمان همان چند دقيقه نگاه بي حركتي بود كه شب به شب تنم را و شايد تن او را بي حس تر مي كرد . بارها و بارها به اصل وجود بازي و يا اساسا وجود مهره ها و زميني خانه خانه، يا ميلي درهمبازيم شك كردم. شايد هيچ وقت بهتر از آن موقع حس مادر كه سالها انتظار پدر را كشيد درك نكردم. كه شايد اين انتظار، تنها انتظار بسر آمدن انتظار بود نه انتظار علت به سر آمدن.
غيبت چند ساعته سرشبش، چندين بارنگران ومضطربم كرد ولي خيلي زود به عادت جديدش عادت كردم. طوري كه از يك شب نيامدنش ، و بعدها چند شب يك بارغيبتش ، تعجب نكردم . ولي باز نتوانستم صندلي گهواره ايم را ترك كنم وشبها توي رخت خوابي بخوابم كه آن شب اول او باعث شد تركش كنم. حالا هم به خاطر همين هست كه مدام پهلو به پهلو مي شوم و فرو رفتن استخوانهايم درون نرمي تشك عذابم مي دهد.
مدتي گذشت تا بدانم غيبتش بيشتر از حد عادتش طول كشيده و باز چيزي براي يافتنش به جانم بيفتد.نمي دانستم بايد بگويم دنبال كه بگردند و نشاني اش را چطور به كسي بدهم تا انگشت به دهن، متحير، نگاهم نكند. چند سال بازي بي قاعده و با قاعده ي پنهاني، هنوزآنقدرهوش از سرم نبرده بود، كه راه و رسم بازي صحيح را فراموش كنم. سر جايم مي نشستم به انتظار و با اينكه مي دانستم براي آمدن به در نيازي ندارد ، بازش مي گذاشتم . هيچ وقت در خيابان روبرو نديده بودمش ، ولي ساعتها عابران پياده و سواره را مي پاييدم. دلم مي گرفت ، آنقدر كه بتوانم بغض كنم، ولي براي تركيدنش بايد چيزي را باورمي كردم.خودم را حبس كردم وآنقدر به صندليش زل زدم تا تصورش جان بگيرد وصدايي شبيه هماني كه دلم مي خواست داشته باشد ، بشنوم. حتي ديدم كه لبخند مي زند و دستش را برايم تكان مي دهد.
گريه كردم، خيلي، آنقدركه باعث شود تمام روزها را به ياد آورم وهر چه برايم رنگ او داشت بغل بگيرم. درست مثل مادر كه آنطور من و خواهرم را توي بغلش فشار مي داد . ولي هيچ چيز باعث نشد حقيقت را يادم برود و فراموش كنم گوري نيست كه بر سرش بنشينم، واگرهم بود چيزي نداشتم بگويم بر سنگش بنويسند. لباس سياه مادر كهنه بود، اما اندازه. درست شكل خواهرم را به خودم گرفته بودم، با آن تور سياه گلدار بر روي موهايم. به گورستان رفتم و سر اولين گور بي نامي كه ديدم نشستم. صورتم خيس اشك شد ، مطمئنا همان قيافه خواهرم را داشته ام، با همان حسرت. تازه فهميدم چقدر گور بي سنگنوشت آنجاست. روي بعضي هاشان يك دسته گل بزرگ ، شبيه دسته گلي كه من آورده بودم ، تازه و خشكيده، نشسته بود.
بايد بلند شوم، بايد بلند شوم و بروم و از شر اين نرمي و لطافت رخت خواب خلاص شوم. شايد بشود اميد داشت طي سالها به عادت گذشته برگردم ، ولي مسلما براي امشب و فرداشب و شبهاي بعد ، همان صندلي گهواره اي راحت تر است، بي هيچ بالش و رو اندازي.
|
|
مادربزرگ
مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
نجات
با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...»
ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
منتظر
بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته..
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
جای خالی
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
دست تقدیر
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
صف
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
فرصتی برای جبران
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»
پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
قرض
همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.
- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!
دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:
«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
طلا...
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|