تبليغاتX
LEARNEREZA
 
آموزش ویندوز XP و نرم افزار های اتو کد - فتوشاپ و متنوع ...
 


جلال آل احمد در 2 آذر 1302 در تهران به دنيا آمد. در 1323 به حزب توده پيوست و سه سال بعد در انشعابي جنجالي از آن كناره گرفت. نخستين مجموعه داستان خود به نام «ديد و بازديد» را در همين دوران منتشر كرده بود. او كه تاثيري گسترده بر جريان روشنفكري دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعي، پژوهش‌هاي مردم شناسي، سفرنامه‌ها و ترجمه‌‌هاي متعددي نيز پرداخت.
شايد مهمترين ويژگي ادبي آل احمد نثر او بود. نثري فشرده و موجز و در عين حال عصبي و پرخاشگر، كه نمونه‌ها‌‌ي خوب آن را در سفرنامه‌هاي او مثل «خسي در ميقات» و يا داستان-زندگي‌نامه‌ي «سنگي بر گوري» مي‌توان ديد.‌
وي در 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان درگذشت.
 



 


جشن فرخنده


جلال آل احمد

ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو مي‌گرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:

- بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ي منو بيار.

عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان مي‌افتاد شروع مي‌كرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهي‌ها در رفتند و پدرم گفت:

- كره خر! يواش‌تر.

و دويدم به طرف پلكان بام. ماهي‌ها را خيلي دوست داشت. ماهي‌هاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه مي‌گرفت اصلا ماهي‌ها از جاشان هم تكان نمي‌خوردند. اما نمي‌دانم چرا تا من مي‌رفتم طرف حوض در مي‌رفتند. سرشانرا مي‌كردند پايين و دمهاشان را به سرعت مي‌جنباندند و مي‌رفتند ته حوض. اين بود كه از ماهي‌ها لجم مي‌گرفت. توي پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روي پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزي مي‌آمد كه نگو. و همسايه‌مان داشت كفترهايش را دان مي‌داد. حوله را از روي بند برداشتم و ايستادم به تماشاي كفترها. اينها ديگر ترسي از من نداشتند. سلامي به همسايه‌مان كردم كه تازگي دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توي خانه زندگي مي‌كرد. يكي از كفترها دور قوزك پاهايش هم پرداشت. چرخي و يك ميزان. و آنقدر قشنگ راه مي‌رفت و بقو بقو مي‌كرد كه نگو. گفتم:

- اصغر آقا دور پاي اين كفتره چرا اينجوريه؟

گفت:

- به! صد تا يكي ندارندش. مي‌دوني؟ ديروز ناخونك زدم.

- گفتم: ناخونك؟

- آره يكيشون بي‌معرفتي كرده بود منم دو تا از قرقي‌هاش را قر زدم.

بابام حرف زدن با اين همسايه‌ي كفتر باز را قدغن كرده بود. اما مگر مي‌شد همه‌ي امر و نهي‌هاي بابا را گوش كرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حياط ما افتاده بود و صداي بابام را درآورده بود. يك بار هم از بخت بد درست وقتي بابام سرحوض وضو مي‌گرفت يك تكه كاهگل انداخته بود دنبال كفترها كه صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهيهاي بابام ترسيده بودند و بيا و ببين چه داد و فريادي! بابام با آن همه ريش و عنوان، آن روز فحش‌هايي به اصغرآقا داد كه مو به تن همه‌ي ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ي امر و نهي‌‌هاي بابام هر وقت فرصت مي‌كردم سلامش مي‌كردم و دو كلمه‌اي درباره‌ي كفترهايش مي‌پرسيدم. و داشتم مي‌گفتم:

- پس اسمش قرقيه؟

كه فرياد بابام آمد بالا كه: كره خر كجا موندي؟





اي داد بيداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ي بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم پايين. نزيك بود پرت بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستش دادم يك چكه آب از دستش روي دستم افتاد كه چندشم شد. درست مثل اينكه يك چك ازو خورده باشم. و آمدم راه بيفتم و بروم تو كه در كوچه صدا كرد.

- بدو ببين كيه. اگه مشد حسينه بگو آمدم.

هر وقت بابام دير مي‌كرد از مسجد مي‌آمدند عقبش. در را باز كردم. مامور پست بود. كاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفي نه هيچي. اصلا با ما بد بود. بابام هيچوقت انعام و عيدي بهش نمي‌داد. اين بود كه با ما كج افتاده بود. و من تعجب مي‌كردم كه پس چرا باز هم كاغذهاي بابام را مي‌آورد. براي اينكه نكند يك بار اين فكرها به كله‌اش بزند پيش خودم تصميم گرفته بودم از پول توجيبي خودم يك تومان جمع كنم و به او بدهم و بگويم حاجي‌آقا داد. يعني بابام. توي محل همه بهش حاجي‌آقا مي‌گفتند.

- كره خر كي بود؟

صداي بابام از تو اطاقش مي‌آمد. رفتم توي درگاه و پاكت را دراز كردم و گفتم: - پست‌چي بود.

- وازش كن بخون. ببينم توي اين مدرسه‌ها چيزي هم بهتون ياد مي‌دن يا نه؟

بابام رو كرسي نشسته بود و داشت ريشش را شانه مي‌كرد كه سر پاكت را باز كردم. چهار خط چاپي بود. حسابي خوشحال شدم. اگر قلمي بود و به خصوص اگر خط شكسته داشت اصلا از عهده من برنمي‌آمد و درمي‌ماندم و باز سركوفت‌هاي بابام شروع مي‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌هاي چاپي با قلم نوشته بودند. زيرش هم امضاي يكي از آخوندهاي محضردار محلمان بود كه تازگي كلاهي شده بود. تا سال پيش رفت و آمدي هم با بابام داشت.

- ده بخون چرا معطلي بچه؟

و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دي و آزادي بانوان مجلس جشني در بنده منزل...»

كه بابام كاغذ را از دستم كشيد بيرون و در همان آن شنيدم كه:

- بده ببينم كره خر!

و من در رفتم. عصباني كه مي‌شد بايد از جلوش در رفت. توي حياط شنيدم كه يك‌ريز مي‌گفت: - پدرسگ زنديق! پدرسوخته ملحد!

به زنديقش عادت داشتم. اصغرآقاي همسايه را هم زنديق مي‌گفت. اما ملحد يعني چه؟ اين را ديگر نمي‌دانستم. اصلا توي كاغذ مگر چي نوشته بود. از همان يك نگاهي كه به همه‌اش انداختم فهميدم كه روي هم رفته بايد كاغذ دعوت باشد. يادم است كه اسم بابام كه آن وسط با قلم نوشته بودند خيلي خلاصه بود. از آيه‌الله و حجه‌الاسلام و اين حرفها خبري نبود كه عادت داشتم روي همه كاغذهايش ببينم. فقط اسم و فاميلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» كه نفهميدم يعني چه. البته مي‌دانستم بانو چه معنايي مي‌دهد. هرچه باشد كلاس ششم بودم و امسال تصديق مي‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چيزي نديده بودم.

از كنار حوض كه مي‌گذشتم اداي ماهي‌ها را درآوردم با آن دهان‌هاي گردشان كه نصفش را از آب درمي‌آوردند و يواش ملچ ‌مولوچ مي‌كردند.

بعد ديدم دلم خنك نمي‌شود. يك مشت آب رويشان پاشيدم و دويدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ مي‌كرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهاي مادرم قرمز شده بود. مثل وقتي كه از روضه برمي‌گشت.

- سلام. ناهار چي داريم؟

- مي‌بيني كه ننه. عليك سلام. بابات رفت؟

- نه هنوز.

بادمجان‌هاي سرخ شده را نصفه نصفه توي بشقاب روي هم چيده بود و پيازداغها را كنارشان ريخته بود. چندتا از پيازداغها را گذاشتم توي دهنم و همانطور كه مي‌مكيدم گفتم:

- من گشنمه.

- برو با خواهرت سفره‌رو بندازين. الان مي‌آم بالا.

دو سه تاي ديگر از پيازداغ‌ها را گذاشتم دهنم كه تا از مطبخ دربيايم توي دهنم آب شده بودند. خواهرم زير پايه كرسي جاي مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌هاي دست بخچه‌ي مادرم عروسك درست مي‌كرد خپله و كلفت و بدريخت. گفتم:

- گه سگ باز خودتو لوس كردي رفتي اون بالا؟





و يك لگد زدم به بساطش كه صدايش بلند شد:

- خدايا! باز اين عباس ذليل شده اومد. تخم سگ!

حوصله نداشتم كتكش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود كه اگر مادرم نسقم مي‌كرد خيلي دلم مي‌سوخت. اين بود كه محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ي اسباب و اثاثيه‌ام. كتابهايم را گذاشتم يك طرف و كتابچه‌ي تمبرم را برداشتم ونگاهي به آن انداختم كه مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. ديگر از دست تمبرهاي عراق و سوريه خسته شده بودم. اما چه كنم كه براي بابام فقط ازين دو جا كاغذ مي‌آمد. توي همه‌ي آنها يكي از تمبرهاي عراق را دوست داشتم كه برجي بود مارپيچ و به نوكش كه مي‌رسيد باريك مي‌شد. يك سوار هم جلوي آن ايستاده بود به اندازه يك مگس. آرزو مي‌كردم جاي آن سوار بودم. يا حتي جاي اسبش...

- عباس!

باز فرياد بابام بود. خدايا ديگر چكارم دارد؟ از آن فريادها بود كه وقتي مي‌خواست كتكم بزند از گلويش درمي‌آمد. دويدم.

- بيا كره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ي عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمين و يك توك پا بياد اينجا.

- آخه بذار بچه يك لقمه نون زهرمار كنه...

مادرم بود. نفهميدم كي از مطبخ درآمده بود. ولي مي‌دانستم كه حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد كرد.

- زنيكه لجاره! باز توكار من دخالت كردي؟ حالا ديگر بايد دستتو بگيرم و سرو كون برهنه ببرمت جشن.

بابام چنان سرخ شده بود كه ترسيدم. عصبانيت‌هايش را زياد ديده بودم. سرخودم يا مادرم يا مريدها يا كاسبكارهاي محل. اما هيچ‌وقت به اين حال نديده بودمش. حتا آن روزي كه هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقاي همسايه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمي‌دانست كجا به كجاست و من بدتر ازو. رگهاي گردن بابام از طناب هم كلفت‌تر شده بود. جاي ماندن نبود. تا كفشم را به پا بكشم مادرم با يك لقمه‌ي بزرگ به دست آمد و گفت:

- بگير و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.

هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود كه از درخانه پريدم بيرون،‌ سوزي مي‌آمد كه نگو. از آفتاب هم خبري نبود. بقيه لقمه‌ام را توي كوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد كه رسيدم دهانم را هم پاك كرده بودم.

فقط كفشهاي پاره پوره دم در چيده شده بود. صف‌هاي نماز جماعت كج و كوله‌تر از صف بچه مدرسه‌اي‌ها بود. و مريدهاي بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف مي‌زدند و تسبيح مي‌گرداندند. احتياجي به حرف زدن نبود. مرا كه ديدند تك و توك بلند شدند و براي نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان كه به من مي‌افتاد مي‌فهميدند كه لابد باز آقا نمي‌آيد.

بعد دويدم طرف بازار. از دم كبابي كه رد مي‌شدم دلم مالش رفت. دود كباب همه جا را پر كرده بود. نگاهي به شعله‌ي آتش انداختم و به سيخ‌هاي كباب كه مشهدي علي زير و روشان مي‌كرد و به مجمعه‌ي پر از تربچه و پيازچه كه روي پيشخوان بود. و گذشتم. چلويي هيچوقت اشتهاي مرا تيز نمي‌كرد. با پشت دري‌هايش و درهاي بسته‌اش. انگار توي آن به جاي چلو خوردن كارهاي بد مي‌كنند. دكان آشي سوت و كور بود و ديگي به بار نداشت. حالا ديگر فصل حليم بود و ناهار بازار دكان آشي صبح‌ها بود. صبح‌هاي سرد سوزدار. جلوي دكانش يك بره‌ي درسته و پوست كنده وسط يك مجمعه قوز كرده بود و گردنش به كنده‌ي درخت مي‌ماند. و روي سكوي آن طرف يك مجمعه‌ي ديگر بود پر از گندم و يك گوشكوب بزرگ -خيلي بزرگ- روي آن نشانده بودند. فايده نداشت بايد زودتر مي‌رفتم و عمو را خبر مي‌كردم و گرنه از ناهار خبري نبود.

آخر بازارچه سرپيچ يك آشپز دوره گرد ديگ آش رشته‌اش را ميان پاهاش گرفته بود و چمبك زده بود و مشتريها آش را هورت مي‌كشيدند. بيشتر عمله‌‌ها بودند وكلاه نمدي‌هاشان زير بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسي‌دوزها دلم از بوي چرم به هم خورد و تند كردم و پيچيدم توي تيمچه. اينجا ديگر هيچ سوز نداشت. گوشهايم داغ شده بود. و زير پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و كنار تا دلت بخواهد تخته ريخته بود و چه بوي خوبي مي‌داد! آرزو ميكردم كه سه تا از آن تخته‌‌ها را مي‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندي مي‌كردم. يكي را براي كتابها- يكي را براي خرده ريزها و آخري را هم بالاتر از همه مي‌كوبيدم براي خرت و خورتهايي كه نمي‌خواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اينهم حجره‌ي عمو. اما هيچكس نبود. دم در حجره يك خورده پا به پا كردم و دور خودم چرخيدم كه شاگردش نمي‌دانم از كجا درآمد. مرا مي‌شناخت. گفت عمو توي پستو ناهار مي‌خورد. يك كله رفتم سراغ پستو. منقل جلوي رويش بود و عبا به دوش روي پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو مي‌خورد. سلام كردم و قضيه را گفتم. و همان طور كه او ملچ ملچ مي‌كرد داستان كاغذي را كه آمده بود و حرفي را كه بابام به مادرم گفته بود همه را برايش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روي يك تكه نان يك قاشق فسنجان خالي ريخت كه من بلعيدم و بلند شديم. عمو عبايش را از دوش برداشت و تا كرد وگذاشت زير بغلش و شبكلاهش را توي جيبش تپاند و از در حجره آمديم بيرون. مي دانستم چرا اين كار را مي‌كند. پارسال توي همين تيمچه جلوي روي مردم يك پاسبان يخه عمويم را گرفت كه چرا كلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبايش را پاره نكرد دست ازو برنداشت. هيچ يادم نمي‌رود كه آنروز رنگ عمو مثل گچ سفيد شده بود و هي از آبرو حرف مي‌زد و خدا و پيغمبر را شفيع مي‌آورد. اما يارو دستش را انداخت توي سوراخ جا آستين عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش كرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همين امروز نمي‌دانم چه اتفاقي افتاده بود كه بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتيم به طرف خانه مي‌رفتيم كه آن اتفاق افتاد.
 




در راه عمو ازم پرسيد بابام جواز سفرش را تجديد كرده يا نه. و من نمي‌دانستم. هر وقت بابام مي‌خواست سفري به قم يا قزوين بكند اين عزا را داشتيم. جوازش را مي‌داد به من مي‌بردم پهلوي عمو و او لابد مي‌برد كميسري و درستش مي‌كرد. اين بود كه باز عمو پرسيد امروز رئيس كميسري به خانه‌مان نيامده! گفتم نه. رئيس كميسري را مي‌شناختم. يكي دو بار اول صبحها كه مي‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سينه به سينه شده بودم، مثل اينكه از مريدهاي بابام بود. هر وقت هم مي‌آمد دم در منتظر نمي‌شد در را باز مي‌كرد و يااللهي مي‌گفت و يك راست مي‌رفت سراغ اطاق بابام.

به خانه كه رسيديم عمو رفت پيش بابا ومن ديگر منتظر نشدم. يك كله رفتم پاي سفره كه مادرم فقط يك گوشه‌اش را براي من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هايي كه باقيمانده بود پيدا بود خودش چيزي نخورده. هر وقت با بابام حرفش مي‌شد همين طوري بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام كه مي‌گذشتم فريادش بلند بود و باز همان «زنديق» و «ملحد»‌ش را شنيدم. لابد به همان يارو فحش مي‌داد كه كاغذ را فرستاده بود. خيلي دلم مي‌خواست سري هم به پشت بام بزنم و يك خورده كفترهاي اصغرآقا را تماشا كنم. اما هوا ابر بود و لابد كفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دير شده بود. يعني دير نشده بود اما وضع من جوري بود كه بايد زودتر مي‌رفتم. بله ديگر سر همين قضيه‌ي شلوار كوتاه! آخر من كه نمي‌توانستم با شلوار كوتاه بروم مدرسه! پسر آقاي محل! مردم چه مي‌گفتند، و اگر بابام مي‌ديد؟ از همه‌ي اين‌ها گذشته خودم بدم مي‌آمد. مثل اين بچه‌هاي قرتي كه پيشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آويزان مي‌كردند و «شلوار كوتاه كلاه بره...» بله ديگر هيچكس از متلك خوشش نمي‌آيد. و همين جوري شد كه آخر ناظم از مدرسه بيرونم كرد كه «يا شلوارت را كوتاه كن يا برو مكتب خونه». درست اوايل سال بود. يعني آخرهاي مهرماه. و مادرم همان وقت اين فكر به كله‌اش زد. به پاچه‌هاي شلوارم از تو دكمه قابلمه‌اي دوخت ومادگي آن را هم دوخت به بالاي شلوارم. و باز هم از تو،‌ و يادم داد كه چطور دم مدرسه كه رسيدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دكمه كنم و بعد هم كه درآمدم بازش كنم و بكشم پايين. همينطور هم شد. درست است كه شلوارم كلفت مي‌شد و نمي‌توانستم بدوم، و آن روز هم كه سر شرط‌بندي با حسن خيكي توي حوض مدرسه پريدم آب لاي پاچه‌ام افتاد و پف كرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگي، اما هر چه بود ديگر ناظم دست از سرم برداشت. به همين علت بود كه سعي مي‌كردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه ديرتر دربيايم. زنگ آخر را كه مي‌زدند آنقدر خودم را توي مستراح معطل مي‌كردم تا همه مي‌رفتند و كسي نمي‌ديد كه با شلوارم چه حقه‌اي سوار كرده‌ام. با اين‌حال بچه‌ها فهميده بودند و گرچه كاري به اين كار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشيخ». كه اول خيلي اوقاتم تلخ شد. اما بعد فكرش را كه مي‌كردم مي‌ديدم زياد هم بد نيست و هر چه باشد خودش عنواني است و از «شلي» بهتر است كه لقب مبصرمان بود.

در مدرسه كه رسيدم خيس عرق بودم. از بس دويده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توي ايوان ايستاده بود و با شلاق به شلوارش مي‌زد. نمي‌شد توي دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توي كوچه داشتم اين كار را مي‌كردم كه شنيدم يكي گفت:

- خدا لعنتتون كنه. به‌بين بچه‌هاي مردمو به چه دردسري انداختن.

سرم را بالا كردم. زن گنده‌اي بود و كلاه سياه لبه پهني به سر داشت و زير كلاه چارقد بسته بود ودسته‌هاي چارقد را كرده بود توي يخه‌ي روپوش گشاد و بلندش. فكر كردم «زنيكه چكار به كار مردم داره؟» و دويدم توي مدرسه.

عصر كه از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ي شيرخوره‌اش آمده بود خانه‌ي ما. خانه‌شان توي يكي از پسكوچه‌هاي نزديك خودمان بود. و روز هم مي‌توانست بيايد و برود. سرو گوشي توي كوچه آب مي‌داد و چشم آجانها را كه دور مي‌ديد بدو مي‌آمد. سرش را با يك چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق مي‌زد و حوصله‌ي آدم را سر مي‌برد. و مشهدي حسين مؤذن مسجد هي مي‌آمد و مي‌رفت و قليان و چاي مي‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چايي مرا كه مي‌ريخت داشت به خواهرم مي‌گفت:

- ميدوني ننه؟ چله سرش افتاده. حيف كه توپ مرواري رو سر به نيست كرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه كه از زيرش رد مي‌كردي انگار آبي كه رو آتش بريزي.

و من يادم افتاد كه وقتي كلاس اول بودم چقدر از سروكول همين توپ بالا رفته بودم و با شيرهاي روي دوشش بازي كرده بودم و لاي چرخ‌هايش قايم باشك كرده بوديم و روي حوض آن طرف‌ترش كه وسط كاج‌هاي بلند ميدان ارك بود سنگ پله پله كرده بوديم. سنگ روي آب سبز حوض هفت پله هشت پله مي‌رفت. حتي ده پله. و چه كيفي داشت! و چايي‌ام را با يك تكه سنگك هورت كشيدم.

- حالا بيا يك كار ديگه بكن ننه. ورش دار ببر دم كميسري از زير قنداق تفنگ درش كن.

- مادر مگه اين روزها مي‌شه اصلا طرف كميسري رفت؟ خدا بدور!





- خوب ننه چرا نميدي شوهرت ببره؟ سه دفعه از زير قنداق تفنگ درش كنه بعد هم يك گوله نبات بده به صاحب تفنگ.

و داشتند بحث مي كردند كه صاحب تفنگ دولت است يا خود پاسبان‌ها كه من چايي دومم را هرت كشيدم و رفتم سراغ دفترچه‌ي‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ي برج مارپيچ نرسده بودم كه صداي مادرم درآمد.

- ننه قربون شكلت برو،‌ دو سه تا بغل هيزم بيار پاي حموم. بدو باريكلا.

فيشي كردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار كه مادرم حرفي زده. اين بار خواهرم به صدا درآمد كه:

- خجالت بكش پسر گنده. ميخاي خودش بره هيزم بياره؟ چرك از سر و روي خودت هم بالا ميره. تو كه حرف گوش كن بودي.

اين حمام سرخانه هم عزايي شده بود. از وقتي توي كوچه چادر را از سر زن‌ها مي‌كشيدند بابام تصميم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌اي هفت روز دود و دمي داشتيم كه نگو. و بديش اين بود كه همه‌ي زن‌هاي خانواده مي‌آمدند و بدتر اينكه هيزم آوردنش با من بود. از ته زير زمين آن سر حياط بايد دست كم ده بغل هيزم مي‌آوردم ومي‌ريختم پاي تون حمام كه ته مطبخ بود. دست كم دو روز يك بار. درست است كه از وقتي حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم كه هر دفعه مي‌داد سر مرا مثل خودش از ته تيغ مي‌انداختند و پوست سرم را مي‌كندند. اما به اين دردسرش نمي‌ارزيد. هر دفعه هم يكي دو جاي دستم زخمي مي‌شد. شاخه‌هاي هيزم كج و كوله بود و پر از تريشه و بايد از تلمبار هيزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رويش بردارم وگرنه داد بابام در مي‌آمد كه باز چرا شاخه‌ها را از زير كشيده‌اي.

سراغ هيزم‌ها كه رفتم مرغ‌ها جيغ و داد كنان در رفتند. هوا كيپ گرفته بود ومرغها خيال كرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ي دوم را كه مي‌چيدم يك موش از دم پايم در رفت و دويد لاي هيزم‌ها. آنقدر كوچولو بود كه نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتي ور رفتم شايد درش بيارم اما فايده نداشت. اين بود كه ول كردم و دوباره رفتم سراغ هيزم‌ها. دسته‌ي چهارم را كه بردم، در كوچه صدا كرد. لابد مشهدي حسين بود و مي‌رفت در را باز مي‌كرد. محل نگذاشتم و هيزم‌ها را بردم توي مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست مي‌كرد و مادرم چراغ‌ها را نفت مي‌ريخت. مرا كه ديد گفت:

- ننه مگر نمي‌شنوي؟ بدو درو واكن. مشد حسين رفته مسجد.

فهميدم كه لابد بابام باز نمي‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاريك مي‌شد كه رفتم دم در. يك صاحب منصب بود و دنبالش يك زن سرواز. يعني چارقد به سر. همسن‌هاي خواهر بزرگم. چارقد كوتاه گل منگلي داشت. هيچ زني با اين ريخت توي خانه‌ي ما نيامده بود. كيف به دست داشت و نوك پنجه راه مي‌رفت. سلام كردم و رفتم كنار، هر دو آمدند تو. روي كول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمي‌شناختمش. يعني چكار داشت؟ اول شب با اين زن سرواز؟ صبح تا حالا توي خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه مي‌افتاد. يك دفعه نمي‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاريك بود و نديدند كه من ترسيده‌ام. نكند باز مشگلي براي جواز عمامه‌ي بابام پيدا شده باشد؟ شايد به همين علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دويدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را كشيد سرش و آمد دم دالان و سلام عليك و احوال‌پرسي و صاحب منصب چيزهايي به مادرم گفت كه فهميدم غريبه نيست، خيالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:

- دختر ما دست شما سپرده. من ميرم خدمت حاجي‌آقا.

مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چاي بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود كه به مهمان آشنا بايد چايي داد. چايي را كه بردم ديدم عمو آنجاست و رئيس كميسري هم هست و يك نفر ديگر. بازاري مانند. همه دور كرسي نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهاي ديگر هر كدام زير يك پايه. چايي را كه مي‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف مي‌زد:

- بله حاج آقا. متعلقه‌ي خودتان است ترتيبش را خودتان بدهيد.
 




كه آمدم بيرون. ديگر متعلقه يعني چه؟ يك امروز چند تا لغت تازه شنيده بودم! مادرم كه سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود يا سرش خلوت بود مي‌رفتم ازش مي‌پرسيدم. هميشه ازين جور سوالها خوشش مي‌آمد. يا وقتي كه قلم نيي براي مشق درشت مي‌دادم بتراشد. من هم فهميده بودم، هروقت كاري باهاش داشتم يا پولي ازش مي‌خواستم با يكي از اين سوالها مي‌رفتم پيشش يا با يك قلم نوك شكسته. بعد گفتم بروم ببينم ديگر اين زنكه كيست.

مادرم پايين كرسي نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جاي خودش. يك جفت كفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز كه وسط صف نشسته‌ي نماز جماعت ايستاده باشد. يك بوي مخصوصي توي اطاق بود كه اول نفهميدم. اما يك مرتبه يادم افتاد. شبيه بويي بود كه معلم ورزشمان مي‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوي عطر بود. از آن عطرها. لب‌هايش قرمز بود وكنار كرسي نشسته بود و لبه‌ي لحاف را روي پاهايش كشيده بود. من كه از در وارد شدم داشت مي‌گفت:

- خانوم امروز مزاجش كار كرده؟

و خواهرم گفت: - نه خانوم‌‌جون. همينه كه دلش درد ميكنه. گفتم نبات داغش بدم شايد افاقه كنه. اما انگار نه انگار.

و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟

زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس ميخونم.

- جه درسي؟

- درس قابلگي.

سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

- پس ننه چرا معطلي؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چايي بيارم.

و بلند شد رفت بيرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بيخودي ورقش مي‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روي كرسي باز كرد و زنيكه دو سه جاي شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهي‌هاي بابام سفيد بود و هنوز حرفي نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا مي‌كرد. دفترچه را روي طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمي‌گشت. گفتم:

- شما كه اومده بودين چايي ببرين واسه مهمون!

- غلط زيادي نكن،‌ ذليل شده!

و رفتم توي اطاق بابام. چايي مي‌خواست و بايد قليان را ببرم تازه چاق كنم. تا استكان‌ها را جمع كنم و قليان را ببرم شنيدم كه داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشكر روم مي‌گفت. مي‌دانستم. اگر يك اداري پهلويش بود قصه‌ي سفر هند را مي‌گفت. و اگر بازاري بود سفرهاي كربلا ومكه‌اش را. و حالا دو تا نشون به كول توي اطاق بودند. آمدم بيرون چايي بردم و برگشتم قليان را هم كه مادرم چاق كرده بود، بردم. بابام به آنجا رسيده بود كه عمروعاص تك و تنها اسير رومي‌‌ها شده بود و داشت در حضور قيصر روم نطق مي‌كرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ي اين را هم نداشتم كه برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ي شاشي بچه خواهرم را تماشا كنم. از بوي آن زنكه هم بدم آمده بود كه عين بوي معلم ورزش‌مان بود. اين بود كه آمدم سر كوچه. اما از بچه‌ها خبري نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر كوچه جمع مي‌شديم و يك كاري مي‌كرديم. مي‌رفتيم سر خيابان و به تقليد آجان‌ها كلاه نمدي عمله‌ها را از سرشان مي‌قاپيديم و دستش‌ده بازي مي‌كرديم. يا توي كوچه بغل خانه‌ي خودمان جفتك چاركش راه مي‌انداختيم. يا فيلم‌هامان را با هم رد و بدل مي‌كرديم. يا يك كار ديگر. و من خيلي دلم مي‌خواست گيرشان بياورم و تارزاني را كه همان روز عصر توي مدرسه با يك قلم نيي خوش تراش عوض كرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر كمرش و طنابي كه بغل دستش آويزان بود و يك دستش دم دهانش بود و داشت صداي شير در‌مي‌آورد. اما هيچ‌كدامشان نبودند. چه كنم چه نكنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشاي مردم. ديدني‌ترين چيزها بود. صداي «خودخدا» از ته كوچه مي‌آمد كه لابد مثل هر شب يواش يواش قدم برمي‌داشت و عصايش روي زمين مي‌سريد و سرش به آسمان بود و به جاي هر دعا و استغاثه‌ي ديگري مرتب مي‌گفت «يا خود خدا» و همين جور پشت سر هم. و كشيده. لبويي هم آمد و رد شد. توي لاوكش چيزي پيدا نبود. اما او دادش را مي‌زد. يك زن چادر نمازي سرش را از خانه روبرويي درآورد و نگاهي توي كوچه انداخت و خوب كه هر طرف را پاييد دويد بيرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد كه برود تو اما در بسته بود. همين جور كه تند تند در مي‌زد سرش را اين‌ور آن‌ور مي‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت مي‌تپيد تو كه يك مرتبه شنيدم:
 




- هوپ! گرفتمش.

ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توي دستش دنبال چيزي مي‌گشت و مي‌گفت:

- آب پدر سوخته! خوب گيرت آوردم. مرغ و مسما.

هوا تاريك تاريك بود و نور چراغ كوچه رمقي نداشت و من نمي‌دانم در آن تاريكي چطور چشمش مگس‌ها را مي‌ديد. و‌‌ آن هم درين سوز سرما. شايد خيالش را مي‌كرد؟ همسايه‌ي دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدتها بود عقلش كم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان مي‌نشست و مگس مي‌گرفت و مي‌گفتند مي‌خورد. اما من نديده بودم. به نظرم فقط ادايش را در‌مي‌آورد و حرفش را مي‌زد كه «باهات يك فسنجون حسابي درست مي‌كنم.» يا «ديروز يه مگس گرفتم قد يه گنجشك.» يا «نميدوني رونش چه خوشمزه‌اس.» اوايل امر وسيله‌ي خوبي بود براي خنده و يكي از بازي‌هاي عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.

اما حالا ديگر نمي‌شد بهش خنديد. زنش خانه‌ي ما رختشويي مي‌كرد. ده روزي يك بار. و مي‌گفت مرتب كتكش مي‌زند و بيرونش مي‌كند. اما مي‌بيند خدا را خوش نمي‌آيد و باز غذايش را درست مي‌كند. گفتم بروم دو كلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:

- ابوالفضل چه مزه‌اي مي‌داد؟

گفت:- مزه گندم شادونه. نميدوني! قد يه گنجشك بود.

گفتم: - نكنه خيالات ورت داشته؟ تو اين سرما مگس كجا پيدا ميشه؛

گفت:- به! تو كجاشو ديدي؟ من ورد مي‌خونم خودشان مي‌آن. صبركن.

و دست كرد توي جيب كت پاره‌اش و داشت دنبال قوطي كبريتي مي‌گشت كه مگس‌هايش را توي آن قايم مي‌كرد كه ديدم حوصله‌اش را ندارم. ديگر چيزي هم نداشتم بهش بگويم. بلند شدم كه برگردم خانه. كه در خانه‌مان صدا كرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش كه داشتند در‌مي‌آمدند. لابد خيلي بد مي‌شد اگر مرا با ابوالفضل ديوانه مي‌ديدند. فوري تپيدم پشت ابوالفضل و قايم شده بودم كه به فكرم رسيد «چرا همچي كردي؟ اونا ابوالفضل رو كجا مي‌شناسن؟» اما ديگر دير شده بود و اگر در‌مي‌آمدم و مرا مي‌ديدند بدتر بود. وقتي از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت مي‌گفت:

- آخه صيغه يعني چه آقاجون؟





و صاحب منصب گفت:- همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همينقدر كه باهاش بري مهموني...

آهان گيرش آوردم. بيا ببين چه گنده‌س!

ابوالفضل نگذاشت باقي حرف صاحب منصب را بشنوم. يعني از چه حرف مي‌زدند؟ يعني قرار بود دختره صيغه‌ي بابام بشود؟ براي چه؟... آها ... آها ... فهميدم.

نگاهي به قوطي كبريت انداختم كه خالي بود. اما ديگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.

در باز بود و در تاريكي دالان شنيدم كه عمو، مي‌گفت:

- عجب! خيلي‌يه‌ها! عجب! دختر نايب سرهنگ...

صداي پاي من حرفش را بريد. نزديك كه شدم رئيس كميسري را هم ديدم. بيخودي سلامي بهشان كردم و يكراست رفتم توي اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توي مطبخ مي‌پلكيد. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خيلي خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را كندم و تپيدم زير كرسي. بوي دود ته دماغم را ميخاراند و توي فكر ابوالفضل بودم و قوطي كبريت خالي‌اش و كشفي كه كرده بودم كه شنيدم عمو گفت:

- آهاي جاري. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزديك بود سر پيري هو سرت بياريم.

عمو مادرم را جاري صدا مي‌كرد. عين زن‌عمو. و صداي مادرم را شنيدم كه گفت:

- اين دختره رو ميگي ميز عمو؟ خدا بدور! نوك كفشش زمين بود پاشنه‌اش آسمون.

و عمو گفت: - جاري تخته‌هاي رو حوضي را نمي‌ذارين؟ سردشده‌ها!

فردا صبح كه رفتم سر حوض وضو بگيرم ديدم در اطاق بابام قفل است. ماهي‌ها هنوز ته حوض خوابيده بودند. اما پولك‌هاي رنگي توي پاشوره ريخته بود. گله بگله و تك و توك. يك جاي سنگ حوض هم خوني بود. فهميدم كه لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت مي‌رفت قم يا قزوين در اطاقش را قفل مي‌كرد. و هر شب كه خانه نبود گربه‌‌ها تلافي مرا سر ماهي‌هايش درمي‌آوردند. وقتي برگشتم توي اطاق از مادرم پرسيدم:

- حاجي آقا كجا رفته؟

- نميدونم ننه كله سحر رفت! عموت مي‌گفت مي‌خاد بره قم.

و چايي كه مي‌خورديم براي هر دو ما گفت كه ديشب كفترهاي اصغرآقا را كروپي دزد برده. كه اي داد و بيداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته بود سفر و ديگر مانعي براي رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند مي‌آمد. لانه‌ها همه خالي بود و هيچ صدايي از بام همسايه بلند نمي‌شد و فضله‌ي كفترها گله بگله سفيدي مي‌زد.
 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 11:21  توسط REZA  | 
 

كت سحرآميز

 دنيو بوتزاتي

 


ترجمة پرويز شهدي

به  نقل از  مجله ي  الفبا ( ماهنامه ي داخلي حوزه ي هنري)


اگر چه من از لباسهاي خوش دوخت خوشم مي‌آيد، ولي به طور معمول به سر و وضع و به دوخت لباسهاي اطرافيان، حتي اگر ظرافت و سليقة خاصي هم در آنها به كار رفته باشد، توجه چنداني ندارم.
با اين همه، در يكي از مجالس پذيرايي كه در خانة دوستي در ميلان برگزار شده بود، به مردي برخوردم كه چهل‌ساله به نظر مي‌رسيد و به سبب زيبايي بي‌پيرايه، يك دست و بي‌نقص لباسش سخت جلوه مي‌كرد.
نمي‌دانستم او كيست، براي اولين بار ملاقاتش مي‌كردم و در معرفي، همان‌طور كه بيشتر وقتها پيش مي‌آيد، اسمش را درست نفهميدم. ولي در يكي از دقايق آن شب، تصادفاً كنار هم قرار گرفتيم و سر صحبت را باز كرديم. مرد بسيار مؤدب و فرهيخته‌اي به نظر مي‌آمد و در عين حال به طرز نامحسوسي غمگين. با لحني خودماني و شايد اندكي اغراق‌آميز _ كه كاش خداوند مرا از اين كار باز مي‌داشت _ از خوش‌پوشي او تعريف كردم، و حتي به خودم جرأت دادم اسم خياطي را كه لباس را برايش دوخته بود بپرسم.
لبخند كوتاه و تعجب‌آميزي زد. انگار منتظر چنين پرسشي باشد، در پاسخ به سؤال من گفت:
- كم و بيش هيچ‌كس او را نمي‌شناسد، و با اين همه، استادكار بزرگي است. ولي فقط موقعي كه ميلش بكشد كار مي‌كند آن هم براي معدودي از مشتريها .
- مثلاً آدمهايي مانند من؟
- آه! به هر حال مي‌توانيد امتحان كنيد. امتحانش ضرري ندارد. اسمش كورتيچلا است، آلفونسو كورتيچلا، شمارة 17 كوچة فررارا.
- گمان مي‌كنم دستمزدش هم خيلي گزاف بايد باشد؟
- بله، شايد، ولي راستش را بخواهد درست نمي‌دانم. اين لباس را سه سال پيش برايم دوخته و تا به حال هم صورت‌حسابش را برايم نفرستاده است.
- گفتيد: كورتيچلا، شمارة 17 كوچة فررارا؟
مهمان ناشناس گفت: درست فهميديد.
پس از گفتن اين كلمات مرا ترك كرد و رفت با ساير مهمانها گرم گفت‌وشنود شد.
در شمارة 17 كوچة فررارا، ساختماني را ديدم كه با ساير ساختمانها تفاوتي نداشت، و آپارتمان آلفونسو كورتيچلا هم شبيه آپارتمان بقية خياطها بود. خودش در را باز كرد. پيرمرد ريزنقشي بود با موهاي سياه كه بي‌شك آنها را رنگ كرده بود.
خيلي تعجب كردم كه هيچ اشكال تراشي نكرد. برعكس انگار خوشش آمد جزو مشتريانش باشم. به او توضيح دادم نشاني‌‌اش را چگونه به دست آورده‌ام و ضمن تمجيد از دوختش، از او خواهش كردم كت و شلواري برايم بدوزد. پارچه‌اي خاكستري را با هم انتخاب كرديم، بعد اندازه‌هايم را گرفت و پيشنهاد كرد براي امتحان كردن آن به خانه‌ام بيايد. ميزان دستمزدش را پرسيدم. جواب داد عجله‌اي نيست، به هر حال با هم به توافق مي‌رسيم. ابتدا به خودم گفتم: چه مرد نازنيني است، ولي كمي بعد كه به خانه برگشتم، احساس كردم كه اين پيرمرد كوچك‌اندام اثر ناخوشايندي در من گذاشته است (شايد به سبب تبسمهاي زيادي مصرانه و ملايمش). خلاصه هيچ علاقه‌اي به ديدار مجدد او نداشتم. ولي ديگر دير شده بود و لباس را سفارش داده بودم. حدود بيست روز بعد آماده مي‌شد.
پس از تحويل گرفتن لباس، آن را پوشيدم و جلو آينه خودم را نگاه كردم. شاهكار بي‌نظيري بود. اما نمي‌دانم چرا، شايد هم به علت همان خاطرة ناخوشايندي كه از پيرمرد خياط در ذهنم مانده بود، هيچ تمايلي به پوشيدن آن احساس نمي‌كردم. و هفته‌ها گذشت تا تصميم گرفتم آن را بپوشم.
آن روز را هرگز فراموش نمي‌كنم. سه‌شنبه‌اي بود در ماه آوريل و هوا باراني. وقتي كت و شلوار و جليقه را پوشيدم، با خوشحالي دريافتم كه برخلاف همة لباسهاي نو، به هيچ‌وجه دست‌وپا گير نيست، چون خودم را در آن كاملاً راحت حس مي‌كردم، و در عين حال دوخت آن از هر نظر كامل بود.
بنا به عادتي كه دارم، هرگز در جيب بغل طرف راست كتم چيزي نمي‌گذارم و كيف و كاغذهايم را توي جيب طرف چپ جا مي‌دهم. به همين جهت، وقتي دو ساعت بعد در اداره، بر حسب تصادف دستم را به جيب بغل راستم بردم، احساس كردم تكه كاغذي توي آن است. شايد صورت‌حساب خياط بود؟ ولي نه، يك اسكناس ده هزار ليري بود.
شگفت‌زده بي‌حركت بر جا ماندم. اطمينان داشتم كه خودم اين اسكناس را در جيبم نگذاشته‌ام. از طرف ديگر خيلي مسخره بود فكر كنم خياط اين شوخي را كرده باشد. و از آن خنده‌دارتر اينكه، هديه‌اي باشد از طرف كلفتي كه كارهاي خانه را انجام مي‌داد، و تنها كسي بود كه مي‌توانست به كت و شلوار من دسترسي داشته باشد. شايد يكي از اين اسكناسهاي قلابي بود كه به مناسبت عيد سنت فارس در جيب اشخاص مي‌گذارند؟ جلوي روشنايي آن را بررسي كردم. و با اسكناسهايي كه خودم داشتم مقايسه كردم، هيچ تفاوتي نداشت.
تنها توضيح پذيرفتني اين مي‌توانست باشد كه كورتيچلا از روي حواس پرتي اين كار را كرده باشد. به طور مثال يكي از مشتريها اين پول را بابت پيش‌پرداخت به او داده و چون كيفش همراهش نبوده، براي اين‌كه اسكناس را گم نكند، آن را در جيب كت من كه پهلوي دستش به جالباسي آويزان بوده گذاشته است. از اين گونه حواس‌پرتيها براي همه‌كس پيش ‌مي‌آيد.
زنگ زدم و منشي‌ام را احضار كردم. قصد داشتم نامة كوتاه به خياط بنويسم و پولي را كه مال من نبود برايش بفرستم. ولي در آن لحظه، بي‌آنكه بتوانم دليلش را توضيح بدهم، دوباره دست به جيبم بردم.
منشي‌ام وقتي وارد اتاق شد پرسيد: چه خبر شده، آقا؟ حالتان خوب نيست؟
ظاهراً رنگم مثل مرده پريده بود. نوك انگشتانم با لبة‌ تكه كاغذي برخورد كرده بود كه چند لحظه پيش آن جا نبود.
به منشي‌ام گفتم: نه، نه، چيزي نيست، سرم كمي گيج مي‌رود. مدتي است كه اين حال به من دست مي‌دهد. شايد بر اثر خستگي باشد. مي‌توانيد برويد، مي‌خواستم نامه‌اي ديكته كنم، ولي باشد براي بعد.
فقط پس از رفتن او جرأت كردم تكه كاغذ را از جيبم بيرون بكشم. يك اسكناس ده هزار ليري ديگر بود. آن وقت براي بار سوم امتحان كردم و اسكناس ديگري توي جيبم پيدا كردم.
قلبم به شدت شروع كرد به تپيدن. حس كردم به دليل اسرارآميزي وارد دنياي جن و پريها شده‌ام، دنياي افسانه‌هايي كه براي بچه‌ها تعريف مي‌كنند و هيچ كس هم باور ندارد.
به اين بهانه كه حالم خوب نيست، اداره را ترك كردم و به خانه برگشتم. احتياج داشتم تنها باشم. خوشبختانه خدمتكار زني كه كارهاي خانه‌ام را مي‌كرد رفته بود. درها را بستم، كركره‌ها را كشيدم و با سرعت هر چه تمامتر اسكناسها را كه ظاهراً تمام‌شدني نبود، يكي پس از ديگري از جيبم بيرون كشيدم.
اين كار را با تشنجي عصبي مي‌كردم، چون مي‌ترسيدم هر لحظه اين معجزه به پايان برسد. دلم مي‌خواست سراسر روز و شب را به اين كار ادامه دهم تا پولهايي كه جمع مي‌كنم سر به ميلياردها بزند. ولي لحظه‌اي رسيد كه از فرط خستگي ديگر ياراي بيرون كشيدن اسكناسها را نداشتم.
تودة بزرگي اسكناس جلو رويم تلنبار شده بود. حالا مسئلة مهم اين بود كه چگونه و كجا آنها را مخفي كنم كه كسي نفهمد. چمدان بزرگي را كه پر از قاليچه‌هاي كوچك قديمي بود خالي كردم و دسته‌هاي اسكناس را پس از شمردن ته آن قرار دادم. درست پنجاه ميليون لير بود.
فردا صبح وقتي از خواب بيدار شدم، زن خدمتكار براي انجام كارها آمده بود. از ديدن من كه با لباس روي تخت خوابيده بودم، حيرت كرده بود. سعي كردم بخندم، به او توضيح دادم كه ديشب بر حسب تصادف گيلاسي زيادي زده بودم و در نتيجه به همين وضع خوابم برده بود.
يك نگراني ديگر: زن خدمتكار قصد داشت كمكم كند كتم را بكنم تا دست كم ماهوت‌پاك‌كني به آن بكشد.
به او گفتم بايد فوراً از خانه بروم بيرون، بنابراين فرصت لباس عوض كردن ندارم. بعد با عجله به مغازة لباس‌فروشي رفتم و يك دست لباس، درست شبيه اين يكي كه خياط برايم دوخته بود خريدم، تا آن را به دست خدمتكار بسپارم و لباس خياط را كه بايستي ظرف چند روز مرا يكي از ثروتمندترين افراد روزگار مي‌كرد در جاي امني پنهان كردم.
نمي فهميدم آيا در خواب و خيال زندگي مي‌كنم، خوشبختم، و يا برعكس زير بار سنگين سرنوشتي محتوم دارم از پا در مي‌آيم. در راه، از روي بالاپوشم به جيب كت سحرآميزم دست مي‌زدم. هر بار اه از روي آسودگي خاطر مي‌كشيدم. زير دو سه لايه پارچه، صداي خش خش آرام‌بخش اسكناس به من جواب مي‌داد.
ولي تصادفي عجيب، هذيان شادمانه‌ام را مختل كرد. در صفحة اول روزنامه‌هاي صبح، خبر سرقت بزرگي كه روز پيش صورت گرفته بود، با حروف درشت همة صفحه اول را پر كرده بود. چهار راهزن، كاميون زره‌پوش يكي از بانكها را كه موجودي روزانة شعبه‌ها را جمع‌آوري كرده و به خزانة مركزي مي‌برد، در كوچة پالمانووا متوقف كرده و پولها را دزديده بودند. چون مردم به محل حادثه هجوم مي‌آوردند يكي از دزدها براي اين‌كه بتواند به راحتي فرار كند، شروع مي‌كند به تيراندازي، در نتيجه يكي از رهگذران به ضرب گلوله از پا درمي‌آيد. ولي آنچه بيشتر مرا شگفت‌زده مي‌كرد، مبلغ سرقت شده بود: درست پنجاه ميليون لير (يعني همان مبلغي كه من در اختيار داشتم).
آيا ميان ثروت بادآوردة من و اين سرقت كه هم‌زمان صورت گرفته بود، مي‌توانست رابطه‌اي وجود داشته باشد؟ چنين فرضي مسخره به نظر مي‌آمد و من آدمي خرافاتي نيستم، اما در عين حال، اين امر مرا دچار دودلي كرد.
آدم هر قدر بيشتر داشته باشد بيشتر طلب مي‌كند. با توجه به نحوة زندگي محقرانه‌ام، اكنون فرد ثروتمندي شده بودم. ولي سراب داشتن زندگي‌اي پر تجمل و افسار گسيخته به طمعم مي‌انداخت. همان شب دوباره دست به كار شدم. حالا با آسودگي خاطري بيشتر و اعصابي آرام‌تر اين كار را انجام مي‌دادم. يكصد و سي و پنج ميليون لير ديگر به ذخيرة قبلي‌ام افزودم.
آن شب خواب به چشمم نيامد. آيا بر اثر احساس پيش از وقوع يك حادثه بود؟ يا عذاب وجدان مردي كه، بي‌آنكه استحقاقش را داشته باشد، به ثروتي افسانه‌اي دست يافته بود؟ شايد هم نوعي احساس پشيماني مبهم؟ صبح خيلي زود از رختخواب بيرون پريدم، با شتاب لباس پوشيدم و براي خريدن روزنامه‌هاي صبح از خانه بيرون رفتم.
هنگام خواندن آنها نفسم بند آمد. آتش‌سوزي وحشتناكي كه در يك انبار نفت به وجود آمده بود، ساختمان بزرگي را در كوچة سان كلورو، واقع در مركز شهر، كم و بيش از بين برده بود. ميان ساير خسارتها، گاوصندوق يك بنگاه معاملات املاك بزرگ كه محتوي بيش از يكصد و سي‌ميليون لير اسكناس بوده، كاملاً سوخته بود. دو نفر از مأموران آتش‌نشاني كه براي خاموش كردن آتش تلاش مي‌كردند، جانشان را از دست داده بودند.
آيا لازم است همة جنايتهايم را يك به يك شرح دهم؟ بله، از اين پس مي‌دانستم پولي كه از جيب كتم به دست مي‌آوردم، از محل ارتكاب جنايت، دزدي، خونريزي، نوميدي ديگران، مرگ و به طور خلاصه از دوزخ فراهم مي‌شد. ولي عقلم با خدعه‌گري، از روي استهزا هرگونه مسئوليتي را از طرف من در اين ماجراها انكار مي‌كرد. و در نتيجه بار ديگر وسوسه به سراغم مي‌آمد، و آن وقت بار ديگر دستم(كاري كه خيلي آسان بود) در جيب بغلم مي‌لغزيد، و انگشتانم با شور و شهوتي ناگهاني، لبة‌ اسكناس را كه هميشه هم نو بود مي‌فشرد. پول، پول بادآورده!
بي‌آنكه آپارتمان قديمي‌ام را ترك كنم (از اين جهت كه توجه كسي را به خودم جلب نكنم) ويلاي بزرگي خريدم، مجموعة گران‌بهايي از تابلوهاي نفيس جمع‌آوري كردم، با اتومبيلي آخرين مدل آمد و رفت مي‌كردم، و پس از اينكه �به علت بيماري� شغلم را ترك كردم، در مصاحبت زيباترين زنها به نقاط گوناگون دنيا سفر مي‌كردم.
اين را به خوبي مي‌دانستم كه هر بار كه از جيب كتم پولي برداشت مي‌كنم، در نقطه‌اي ديگر از دنيا، فاجعه‌اي دردناك و شرم‌آور رخ مي‌دهد. ولي همواره تقارني مبهم ميان اين دو رويداد بود كه با دلايلي عقلاني نمي‌شد آنها را به هم ربط داد. در اين ميان، با برداشت پول، وجدانم منحط‌تر مي‌شد، و بيشتر در لجن فرو مي‌رفت. پس خياط چه شد؟ هر قدر براي مطالبة صورت‌حساب به او تلفن كردم كسي گوشي را بر نداشت. وقتي به محل كارش مراجعه كردم به من گفتند به خارج از كشور مهاجرت كرده است، در خارج به سر مي‌برد، كسي هم نمي‌دانست كجا. همه چيز دست به دست هم داده بود تا به من نشان داده شود كه بي‌آنكه بخواهم، با شيطان پيمان‌ همكاري بسته‌ام.
اين ماجرا همچنان ادامه يافت تا اينكه شنيدم در ساختماني كه در گذشته، سالها در آن سكونت داشتم، يك روز صبح جسد پيرزن شصت‌ساله‌اي را كه با گاز خودكشي كرده بود، در آپارتمانش يافته‌اند. علت خودكشي پيرزن گم كردن مبلغ سي‌هزار لير حقوق بازنشستگي‌اش بود كه روز پيش دريافت كرده بود (و طبعاً به چنگ من افتاده بود).
ديگر بس بود، بس! براي اينكه پيش از آن در مغاك رذالت فرو نروم، بايستي خودم را از شر اين كت لعنتي خلاص مي‌كردم. ولي نه با بخشيدن آن به كسي ديگر، وگرنه اين وضع نكبت‌بار همچنان ادامه مي‌يافت (چه كسي مي‌توانست در برابر چنين وسوسه‌اي مقاومت كند؟) لازم بود آن را از بين ببرم.


با اتومبيلم به يكي از دره‌هاي خلوت كوههاي آلپ رفتم. اتومبيل را روي قطعه زميني پوشيده از علف گذاشتم و خودم به طرف جنگل رفتم. هيچ موجود جانداري در آن حدود نبود. پس از گذشتن از دهكده، به خاكريز دامنة كوه رسيدم. آنجا، ميان دو صخرة غول‌آسا، كت لعنتي را از كيف دستي‌ام بيرون آوردم، روي آن بنزين ريختم و آتش زدم. ظرف چند دقيقه جز مقداري خاكستر چيزي از آن نماند.
ولي با آخرين شعله‌ها، صدايي پشت سرم (مي‌شود گفت در دو سه‌ متري‌ام)صداي يك آدم طنين انداز شد: �خيلي دير است، خيلي دير�! وحشت زده انگار ماري نيشم زده باشد، به عقب برگشتم. اما هيچ‌كس آنجا نبود. همة صخره‌هاي اطراف را گشتم تا ببينم چه كسي اين بازي را سرم درآورده. هيچ‌كس و هيچ‌چيز نبود، جز صخره‌ها و تخته‌سنگها.
به رغم وحشتي كه احساس مي‌كردم، با آسودگي خاطر به دره سرازير شدم. سرانجام آزاد شده بودم و خوشبختانه ثروتمند. ولي اتومبيلم را در جايي كه پارك كرده بودم نيافتم. وقتي به شهر برگشتم، ويلاي مجللم نيز ناپديد شده بود، به جاي آن قطعه زميني يافتم كه اين نوشته روي تابلويي كه كنارش نصب شده بود به چشم مي‌خورد. �زمين متعلق به شهرداري براي فروش� و حسابهايم در بانك نفهميدم چگونه، ديگر موجودي نداشت. بسته‌هاي بزرگ سهامي كه خريده بودم همه از گاوصندوقهاي بزرگم ناپديد شده بود. در چمدان قديمي‌ام جز گرد و خاك چيزي نبود.
با زحمت زياد توانستم كاري پيدا كنم. اكنون زندگي‌ام را با سختي مي‌گذرانم، موضوع تعجب‌آور اين است كه هيچ‌كس از افلاس ناگهاني من تعجب نكرده است.
مي‌دانم كه هنوز همه چيز به پايان نرسيده. مي‌دانم كه روزي زنگ در به صدا در خواهد آمد، وقتي در را باز كنم، خياط بدبختيها را در برابرم خواهم يافت كه با لبخند چندش‌آورش براي تسويه حساب نهايي به سراغم آمده است.
1ـ به نقل از: سفر به دوزخ، دينوبوتزاتي، ترجمة پرويز شهدي، نشر دشتستان، 1382
 



 

كركسها

 

ترجمه: ركن الدين خسروي
پرندوش توسلي


 

اسكار ـ سروتو شاعر، داستان‌نويس، روزنامه‌نگار و سياستمدار بوليويايي در سال 1912 در لاپاز (بوليوي) زاده شد.
به گفتة پدرو شيموزه شاعر و منتقد معروف بوليويايي: مجموعه داستان �دايره سايه روشنها� نشان‌دهندة ظهور هنرمندي است كه با سادگي و در عين حال با قدرت و تخليلي سرشار‏‏، هيجانها و سرگشتگي‌هاي انسان را به تصوير‏ مي‌كشد.
سروتو (كه با ‏‏‏اين اثر به شهرت رسيد) جهان رازآلود و زندگي دلهره‌آور انسان را در جامعة ستمگر و خفقان‌آور بوليوي، توصيف‏ مي‌كند. انسانهايي تنها، در جهاني دشمن‌خو، خشن و آدمي‌خوار. جهاني كه با وجود همة ‏‏‏اين نابسامانيها، به نظر او به گونه‌اي شگفت‌انگيز‏‏، زيباست.
شخصيت‌ها و اشباحي كه در‏‏‏ اين داستانها، در رفت و آمدند، موجودات تنهايي هستند كه مدام تهديدي ناشناس و رعب‌آور چون سايه دنبال‌شان ‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏كند. نوشته‌هاي معروف او: رمان �سيلاب آتش� (1935) و �دايرة سايه روشن� (1958) است‏. داستان كركسها‏‏، از ‏‏‏اين مجموعه انتخاب شده است.
اسكار سروتو، در سال 1981 در شهر لاپاز ـ زادگاهش ـ درگذشت‏.


 

سوار تراموا كه شد، بلافاصله حضور او را، احساس نكرد. (مرد، يك تاكسي را بدون آن كه توقف كند، گذاشته بود كه رد شود) دليلش را هم‏ نمي‌دانست. بعد دو، امنيبوس پر رد شد‏. نه دلش‏ مي‌خواست با ناراحتي مسافرت كند‏‏،  نه بين انبوه آدمها از‏ ميله‌هاي امنيبوس‏‏، آويزان بماند. كاري كه از آن متنفر بود. ولي بيزاري‌اش از تراموا، نيز كمتر از آن نبود‏. ترامواها را تنها وسيلة خوبي براي خانمها و افراد پا به سن گذاشته‏مي‌دانست‏. با آن موتورهاي پر هياهوشان كه انگار دچار سرگيجه شده‌اند. با‏‏‏ اين حال تصميم گرفت، تراموايي راكه با تكانهاي سخت نزديك‏ مي‌شد، سوار شود. زن جواني با بچه‌اش، نزديك او‏‏‏ ايستاده بود. با خود انديشيد: اگر آنها سوار شوند، من هم سوار
‏‏‏‏‏‏‏مي‏شوم. زن به راننده علامت داد. تراموا نفس ‌زنان‏‏‏ ايستاد. هر سه سوار شدند.
هنگا‏‏‏‏‏‏‏مي‏كه به راهروي بين صندليها رسيد، دچار احساسي شد (بي آنكه تصوير‏‏‏ اين احساس در ذهنش شكل بگيرد)  كه چيزي غير عادي‏‏، در درون تراموا، در بين مسافران، يا در فضاي پيرامون، جريان دارد.
(تراموا، با تكاني شديد‏‏، از جا كنده شد. اعصاب مرد‏‏، در حالي كه‏ مي‌كوشيد خودش را با هواي آغشته به آهن و شيشه درون تراموا، سازگار كند، به سختي متشنج شد).
يك جور احساس سيالي، به او دست داد. چشمهايش بدون اراده در جست‌وجوي آن احساس مبهم، خيره ماند. ننشست‏. در راهروي وسط تراموا نيز‏‏، پيش نرفت‏. به‏ ميلة تراموا تكيه داد و لحظه‌اي نگاهش را گرداند. انگار چشم به راه آشنايي بود. با حركات منظم آدمك كوكي‏‏، روي اولين صندلي خالي نشست.‏مي‌خواست روزنامه‌اش را باز كند كه ناگهان‏‏، دختر جواني كه در جلو نشسته بود، سرش را به عقب برگرداند.
نگاه دختر جوان او را سخت تكان داد. فهميد ‏‏‏اين همان چيزي بود كه به شكلي مبهم، آشفته خاطرش كرده بود. با دقتي موشكافانه‏‏، به دختر نگاه كرد. لحظه‌اي هم نگاهش را از او برنداشت‏. كوچك‌ترين جزييات صورت دختر جوان، همچون عكس فوري، در خاطرش نقش بست. موهاي به رنگ عسل، كمي‌تابدار و شفاف دختر را نگاه كرد. به نظرش
مي‌آمد كه قبلاً هم او را ديده است. صدايش را نشنيده بود، ولي با طنينش آشنا بود، طنين روشن‏‏، مشخص، بدون بازتابهاي احساسي‏‏. همة ‏‏‏اين نشانه‌ها را ‏مي‌شناخت‏‏، اما
نمي‌تواست توصيف‌شان كند. تراموا در تابش نور خورشيد، از‏ ميان راهروهاي سبز سپيدارهاي نزديك محلة �ايتاليا�‏ مي‌گذشت. مرد با نگاهي خيره به موهاي دختر، كوشيد همة آن نشانه‌ها را در ذهنش‏‏، تصوير كند. دختر را موجودي ديد، لطيف با لبهاي سرخ كم رنگ و جذابيت‌هاي زنانه، پرتوي كه از گونه‌هايش‏مي‌تابيد، اجزاي صورت او را، ضمن در هم ‏مي‌آميختن‌شان، به گونه‌اي مبهم‏‏، روشن‏ مي‌كرد.
مأمور كنترل‏‏، با آشفتگي به او نزديك شد. مرد پولش را به طرف او گرفت. (و بعد متوجه شد كه پول را مانند كودكي، محكم در دستش نگهداشته است.) در چهارمين يا پنجمين صندلي، پشت سر دختر نشسته بود. به خاطرش آمد، هنگا‏‏‏‏‏‏‏مي‏كه دنبال جايي براي نشستن ‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏گشت‏‏، دختر را از پشت سر ديده بود. (دوستي‏‏، همراه دختر بود. شايد هم خواهرش). بي‏‏‏اينكه نگاهش را، روي او متوقف كند، در‏ ميان ديگر مسافران، گمش كرده بود. گويي جذابيت زنانة او، تنها از راه چشمها با چهره‌اش منتقل ‏مي‌شد.
مسافران، پياده و سوار‏ مي‌شدند، تراموا، با سرو صداي آهن پاره‌هايي كه انگار به خوبي روغن‌كاري نشده باشد، با ناله و تكانهاي شديد مفصلهاي پيكر استخواني‌اش، به راهش ادامه ‏مي‌داد. ساختمانهاي بزرگ خيابان سانتافه در دو سمت جاده، كه با درخشش خيره كنندة نماهاي آهكي‌شان‏‏، سر به آسمان كشيده بود. در نور خورشيد، غوطه‌ور بود.
مأمور كنترل، روي سكوي تراموا، طناب زنگ را آن چنان با قدرت‏ مي‌كشيد، كه گويي بهار در خون او جريان داشت.
دختر جوان ديگر به مرد نگاه‏ نمي‌كرد، با همراهش سخن‏ مي‌گفت. انگار وجود او را از ياد برده بود. ولي جرياني مبهم، بر اعصاب مرد، فرمان‏ مي‌راند و به او نهيب ‏مي‌زد كه هنوز دختر جوان، در نهان، به او‏ مي‌انديشد.
گروههايي از زنان جوان، با جامه‌هاي رنگارنگ و نازك، مثل رودخانه‌اي‏‏، روان بودند. تراموا، نهنگ‌آسا‏‏، در امواج خيابان شناور بود. خوشه‌هاي انساني به شكلي نامطمئن‏‏، از‏ميله‌هاي تراموا آويخته بودند. تراموا، به سختي از پيچ خيابانهاي پاراگوئه و ماي پو (با قرچ قرچي كه گويي ‌خشكي دردناك آهن را از خود دور‏ مي‌كند)‏مي‌گذشت. هنگا‏‏‏‏‏‏‏مي‏ كه كاميوني غول‌پيكر، چون هيولايي خشمگين نمايان شد و با غرش به سوي تراموا هجوم آورد، مسافران، همزمان، فرياد وحشت سر دادند. ولي حيوان نوراني‏‏ (كه مويي بيش‌تر با فاجعه فاصله نداشت) از مهلكه گريخت‏. هيچ اتفاقي نيفتاده بود. تنها چند بسته بر زمين غلتيده بود‏. مرد با خود انديشيد:‏ بهتر است‏‏‏ اين وسيلة نقليه را رها كند و بقية راه را پياده يا با تاكسي ادامه دهد.‏‏‏اين جانور عظيم الجثه‏‏، نگرانش‏ مي‌كرد. يكي از همين روزها مرا خواهد كشت. ولي بلافاصله‏‏‏ اين شگون بد را از خود راند. تراموا با تن‌آسايي به راهش ادامه داد‏. تكانهاي ملايم تراموا، اعتمادش را به او بازگردانده بود. با خندة بي‌خيال يكي از مسافران‏‏، هراسش پايان گرفت‏. نزديك خيابان كورينتس رسيده بودند.
ساختمانها به نظرش آشنا‏ مي‌آمد‏‏‏. اينجا جزيرة كوچكي بود كه در آن زندگي كرده بود. بايد پياده‏ مي‌شد. ولي چيزي او را در جايش‏ميخكوب كرد و مانع شد كه تراموا را ترك كند. فهميد آن چيز، همان زن ناشناس است. وقتي به نقطه‌اي كه بايد پياده‏ مي‌شد، رسيد همچنان بي‌حركت در جايش باقي ماند‏. به شدت ناراحت بود. با خود انديشيد‏ كار بيهوده‌اي است‏. تا به حال چنين كاري نكرده بود. عادت نداشت دنبال زنهايي كه در خيابان‏‏‏‏‏‏‏‏مي‏ديد، راه بيفتد. در حقيقت مردي تنها بود و زندگي را دوست‏ مي‌داشت. حتي دوست داشت يكي از‏‏‏ اين موجودات ظريف شريك زندگي‌اش شود. شايد هم جست‌وجوي آن موجود ظريف ضروري بود‏. ولي يك جور شرم و حياي ذاتي او را از‏‏‏ اين كار باز
مي‌داشت‏‏، زيرا، در ‏اين صورت‏‏، خودش را مردي عياش تصور‏ مي‌كرد. به نظرش‏ مي‌آمد، مأمور كنترل‏‏، مخفيانه او را زير نظر دارد و طناب زنگ را با خشونت بيش‌تري‏مي‌كشد. ولي بلافاصله با ديدن صورت جوان و بي‌خيال او، به بدگماني بي‌دليلش پي برد. مأمور كنترل را در طول زندگي‌اش هرگز نديده بود. خيابان‌هاي MAI را پشت سر گذاشتند‏. به محله‌هاي جنوب شهر رسيدند. وارد بولواري شدند، محله‌اي متروك‏‏، با ديوارهاي فروريخته‏. درانتهاي بولوار، دود كارخانه‌ها‏‏، آسمان را سياه و تيره كرده بود. انديشيد:‏‏ نمي‌توانند جاي دوري بروند. بالاخره كه بايد پياده شوند.
تراموا، كم كم خالي‏ مي‌شد. به تدريج كه وارد شهر‏ مي‌شدند، روز خيلي تند‏‏، رو به تاريكي‏ مي‌رفت‏.
از رياخوئلو رد شدند: به سنگيني رخوت شراب‏. دو دختر جوان‏‏، ساكت بودند. مرد در روشنايي رو به زوال غروب‏‏، متوجه شد، سايه‌ها از گردنهاي كشيده‌شان بالا
مي‌رفت‏. چنان كه گويي آن دو‏‏، سايه‌ها را‏ مي‌بلعند. تراموا كم كم خالي شد. جز آنها (او و آن دو)، كسي نماند. شب شد‏. پرتوهايي شوم‏‏، شهر ناشناخته را روشن كرده بود.
چشمهايي جنايت‌بار از دورن تاريكي‏‏، به آنها خيره ‏مي‌نگريست‏.
بادي مسموم كه در گوشه و كنار خيابان‏مي‌وزيد، ويراني و برگهاي مرده با خود‏ ‏‏‏‏‏‏‏مي‏آورد. اكنون كجاست؟ چرا در آنجاست؟ و به كجا خواهد رفت؟‏
نوري زرد رنگ‏‏، درون تراموا، جاري شد. گه‌گاه‏‏، بدون‏‏‏ اينكه تراموا بايستد‏‏، مسافراني موهوم سوار‏مي‌شدند، و سپس به شكلي اسرارآميز ناپديد‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏گشتند. مرد دستخوش تكانهاي زلزله‌وار دياري ويران بود كه انبوه سايه‌ها از ژرفاي زمين بيرون
مي‌خزيدند و به دنبال هم روان‏ مي‌شدند. زمان‏ مي‌گذشت، هوا سرد‏ مي‌شد، احساس كرد، تنش يخ زده است‏. رطوبتي هولناك‏‏، مانند تب تا مغز استخوانش نفوذ كرده بود. ناگهان رگبار گرفت‏. باراني سياه‏‏، روي تراموا، باريد. خروش تندر به شدت طنين افكند، چون صداي ريزش سنگ در پرتگاه. تراموا در دل تاريكي‏‏، پيچ و تاب‏ مي‌خورد. رعد و برق آن را دنبال‏ مي‌كرد.
توفان تمام شب زوزه سر‏مي‌داد و تراموا به راهش‏ مي‌رفت، آشفته‌وار، شب‌زنده‌دار، تلوتلوخوران‏‏، كور‏‏، لجوج‏‏، بدون توقف، گويي غروب در خشمي بود كه تنها با آمدن روز به پايان‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏رسيد.
خورشيد رنگ‌باخته در شهري بيگانه به درخشش در آمد‏‏.‏‏‏اين كدامين شهر بود كه هرگز آن را نديده بود؟ برجها و ساختمانهاي مكعبي شكل خاكستري يكي پس از ديگري، كنار هم‏‏‏ ايستاده بودند و در وراي ديوارهاي نامريي‌شان، ساكناني موهوم و شبح وار.‏‏‏ آيا ‏‏‏اين موجودات سخن‏ مي‌گفتند؟ به دنياي او تعلق داشتند؟ مرد آنها را بسيار نزديك و در عين حال دور حس‏ مي‌كرد، موجوداتي غير حقيقي و رعب‌آور، انگار‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏خواستند به سمت او برگردند و با چشمهاي آتشين نگاهش كنند و سلاحهاي يخ‌زده‌شان را از غلاف بيرون كشند. خورشيد دوباره ناپديد شد و تاريكي آمد. دسته‌هايي از موجودات ناشناخته، گاه در سكوت‏‏، گاه هياهوكنان، چون مستان به سوي تراموا، هجوم‏ مي‌آوردند و دوباره ناپديد‏ مي‌شدند. سگها در دوردست زوزه‏ مي‌كشيدند. روز به پايان‏ مي‌آمد و شب فرا مي‌رسيد و تراموا‏‏، به حركت مداومش ادامه‏ مي‌داد.
دخترهاي جوان، حركتي‏ نمي‌كردند. حرف هم‏ نمي‌زدند. براي ديدن مرد نيز به عقب برنمي‌گشتند. زنگ با صدايي خفيف نواخته‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏شد.
دست مأمور كنترل‏‏، خسته بود‏‏. مرد ديد كه دست او طناب زنگ را چنگ زد و ديد كه‏‏‏ اين دست، دست آد‏‏‏‏‏‏‏مي‏ سالخورده است‏‏، دستي خشن و خشكيده‏.مرد، مسير دست را تا شانة مأمور كنترل دنبال كرد و با وحشت متوجه شد كه مرد جوان پير شده است‏. موهاي پوشيده و سفيدش مانند شاخه‌هاي درخت گيلاس، روي شانه و گردنش آويزان بود. چين و چروكي عميق‏‏، چهره‌اش را از همه سو، شيار زده بود. اونيفورم پاره پاره‌اش رنگ و رويش را از دست داده بود.
مرد از‏‏‏ اينكه دستش را جلوي صورت بگيرد و به پوشت دستش نگاه كند هراسيد. خون شقيقه‌هايش از تپش بازماند. تما‏‏‏‏‏‏‏مي‏ حسهايش‏‏، واژگون بر پيكرش انباشته شد:
بي‌وزن‏‏، غايب، در بيرون تراموا‏‏، ساعتها‏‏، مانند قطره‌هاي زمان،‏مي‌لغزيد: تيره در خارستانهاي ابري كوهساران. آن گاه تراموا، وارد بياباني‏‏ بي‌كران شد، به سستي و
بي‌صدا در آن لغزيد‏‏، در هوايي راكد و منجمد‏. حركتش‏‏، راحت اما كند و نگران كننده بود. همراه با محو شدن صداي تراموا، چيزي اساسي‏‏، حياتي و تسكين دهنده ناپديد شده بود. چيزي مانند توان حس كردن و خود را جزيي از دنيا دانستن‏. ناگهان كر شده بود. قلبش از فشار ناشي از ارتفاع به تندي‏‏‏‏‏‏‏ مي‌تپيد. هواي يخ زده و راكد درون تراموا سنگين بود. سنگين چون خواب ماسه‌ها در بيرون از تراموا و در پيرامون آن‏‏، نشاني از زندگي ديده نمي‌شد. نوري عجيب، غير حقيقي و راكد‏‏، مانند هوا از جايي بر سرزمين باير فرو افتاده بود. هواي سردابه به مشام‏ مي‌رسيد‏. صداي قار قار خفيفي توجهش را جلب كرد‏. شايد من مرده‌ام و‏.‏.‏.  نتوانست رشته افكارش را دنبال كند. بر خود لرزيد‏‏، و ترسان رو به رو نگريست‏‏: يك كركس‏‏، بر سينة دختر جوان نشسته بود. پر سياهش، رنگ باخته بود. كركس به شكل تلي از گل و لاي كپك‌زده درآمده بود. ظاهر نفرت‌انگيزش‏‏، موش يا خفاش را تداعي‏ مي‌كرد‏. از خود پرسيد:‏‏‏اين كركس از كجا و چگونه وارد شده است‏. غرق در تفكري كه بيهوده‏ مي‌نمود، متوجه شد كه پرنده‏‏، بي‌كار ننشسته و منقار برگشته‌اش‏‏، با ولع چشم دختر را از كاسه بيرون‏ مي‌آورد. دختر جوان و همراهش‏‏، خشكيده و لال‏‏، همانند مجسمه‏‏‏اي بي‌حركت مانده بودند. با شتاب از جايش برخاست تا‏ ميهمان ناخوانده را بترساند و به انبوه كركسهايي كه در همان لحظه چون مهي غليظ پيرامون تراموا بال گسترده بودند، و بدرقه‌اش‏‏‏‏‏‏‏ مي‌كردند نگاه بيندازد‏. گروهي از كركسها در جست‌وجوي منفذي بودند تا از پنجره‏هاي كوچك و بسته به درون ‏‏‏آيند. منقارهايشان را با ضرب آهنگي شوم و مبهم، بر شيشه‌ها‏‏،‏ مي‌كوبيدند. مرد حتي دو گام هم نتوانست بردارد: توفان سياه از در به درون تراموا هجوم آورد. پرندگان خشمگين و گوشتخوار‏‏، براي دريدن سينة مرد، از يكديگر سبقت‏ مي‌گرفتند. مرد گاهي فرصت‏ مي‌يافت با مشتهاي منقبض ضربه‏‏‏اي بزند و از چشمهايش محافظت كند. انبوه بي‌پايان كركسها‏‏، هر دم حريصانه‌تر و درنده‌خوتر، در درون تراموا هجوم‏‏‏‏‏‏‏ مي‌آوردند. ناگهان احساس كرد‏‏، كركسي چون موج خروشان بر پيكر او فرود آمده است‏. مرد تلو تلو خوران روي تكه‏هاي شكستة صندلي غلتيد‏. عرق لزجي مانند خون‏‏، پيشاني‌اش را نمناك كرد‏. از جا برخاست و به عقب رفت‏. هجو‏‏‏‏‏‏‏مي‏ سبعانه او را به انتهاي تراموا راند‏. توفان لجام گسيخته خشم‏‏، همانند آواري از پريشاني بر سرش فرو ريخت:‏ بازوي مرگ. مرد پيش از آنكه خود را در خلاء پرتاب كند‏‏، لحظاتي چند در آستان در تراموا كه پاي بي‌حركت مأمور كنترل جلوي آن را سد كرده بود، دست و پا زد (زمين زير پايش با جوش و خروشي سرگيجه‌آور، در چرخش بود).
تراموا را ديد كه بر سينة مهتاب، بر دشتي كه با نوري مبهم روشن بود.‏ مي‌گريخت و با شتاب در افق ناپديد ‏مي‌شد و ابري تيره و بالدار آن را دنبال‏ مي‌كرد.

به نقل از : ماهنامة كلك‏‏، شماره 30، آبان 83

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:54  توسط REZA  | 

توي اين رخت خواب نرم خوابم نمي برد

آسيه امام رضايي

اولين بار ميان چهارچوب دربودم وبا كليد كلنجار مي رفتم كه ديدمش. روي صندلي گهواره اي روبروي شومينه نشسته بود . جيغ خفه اي كشيدم و از صداي سقوط كليد عقب جهيدم . يك دستش آويزان بود و سر و گردنش به طرف همان دست كج. درستش اين بود كه راهي را كه آمده ام برگردم و سرايدار ياهمسايه طبقه پايين را خبر كنم ، اما تكان نخوردم و خيره خيره نگاهش كردم . به گمانم زبانم بند آمده بود . مطمئن بودم موقع رفتن در را قفل كرده ام ، حتي حفاظ در را هم انداخته بودم . تمام بدنم كرخ بود . تنها زندگي كردن، حتي در يك آپارتمان كوچك، آنقدر برايم دشوار بود كه مدام فكر و خيال كنم. حالا باور به واقعيت رسيدن يكي از خيالاتم ، هم باور نكردني بود هم ترسناك. بارها تصوير مردي را روي صندلي گهواره اي در ذهنم ديده بودم كه به شومينه زل زده و دستهاش را به هم مي مالد، يا اينكه نگاهم ميكند ولبخند مي زند. ولي اين يكي انگار مرده بود.هيچ تكان نمي خورد. جرات نكردم بروم او را كه پشتش به من بود دور بزنم و صورتش را ببينم. انگار كه صورتش ترسناكتر از كل وجودش باشد. يا شايد مي ترسيدم تجسم تصوير ذهنم را ببينم. مفصل زانوهايم مورمور مي كردند، به چهارچوب در تكيه دادم و روي زمين نشستم . پاي راستم را ميان دو لنگه در نگه داشته بودم كه نكند بسته شود. در سراسر زندگيم هميشه در هر موقعيتي يك راه فرار براي خودم دست پا كرده ام. نمي توانستم چشم بردارم. مي ترسيدم يك لحظه سر برگرداند ونگاهم كند.گلويم خشك شده بود و سعي ميكردم سرفه نكنم. فضاي خانه برايم ناآشنا بود. هيچ وقت در تاريكي مطلق شومينه روشن نكرده بودم. شعله هاي آتش روي دست آويزان وكنار پيشاني وگوشي كه من مي ديدم زبانه مي كشيد.اسيد معده ام جلز و ولز مي كرد.سرم را انگاربا چيزي شبيه دستگاه فشارخون باد مي كردند و من چشمهايم را مجبور مي كردم همان طور خيره بمانند . فكر ميكردم پلك هم نزده باشم . ولي صداي صندلي گهواره اي را كه شنيدم و احساس كردم دارد تكان ميخورد، شايد يك ثانيه مانده بود تا سربرگرداند، تكاني خوردم و بيدارشدم. صندلي گهواره اي روبروي شومينه خالي بود. براي يك لحظه فكر كردم كل ماجرا را خواب ديده ام. اين فكر به قدري شيرين بود كه خواستم سريع باورش كنم . ولي خشكي بدنم ، در باز آپارتمان و پاي راستم كه هنوز ميان دو لنگه در بود و كليدي كه كنارم روي زمين افتاده بود نگذاشت.
آنروز را غير از گشتن كل آپارتمان و قفل و بند كردن تمام در و پنجره ها و تلفني كه به محل كارم زدم ، توي رخت خواب ماندم . سعي كردم خوابي را كه ديشب از خودم رانده بودم توي كله ام فرو كنم. عكس قرمز خورشيد كه روي ديوار اتاق خوابم افتاد ، به ساعت نگاه كردم، حول و حوش ربع ساعت خوابيده بودم. مطمئنا يك ليوان چاي داغ و يك نصفه ليمو ترش كه داخلش چلانده شده باشد ، مي توانست رو به راهم كند. در آپارتمان من با يك نيم قدم مي شود از آشپزخانه به نشيمن رسيد و درست همان موقع بود كه ليوان از دستم رها شد . خرده هايش
با قطره هاي چاي روي سراميك كف پخش بود. نگاهم بين خرده هاي كف و صندلي گهواره اي كه رويش يك مرد با دستهاي جمع شده روي سينه اش نشسته بود، خط كشيد.اين دومين باري بود كه مي ديدمش و يك حس دروني مي گفت كه آخرين بار نيست. شايد همين حس دروني آنقدر جراتم را زياد كرد تا بتوانم دورش بزنم و صورتش را ببينم. تقريبا خودش بود. مي گويم تقريبا چون نمي دانم واقعا خودش بود يا آنقدركه دوست داشتم خودش باشد ، شبيه مي ديدمش . آرام نفس مي كشيد و سينه اش بالا و پايين مي رفت. صورتش، صورت آرام و خسته مردي بود كه بعد از يك روز كامل كاري روي صندلي گهواره اي ، روبروي شومينه آپارتمانش ، به خواب رفته باشد. آرامش چهره اش لرزش دستهايم را بند آورد. نمي دانم چرا نترسيدم و روبرويش روي بالشتكهاي كنار شومينه نشستم. ولي با اين وجود درآپارتمان باز باز بود تاهروقت خواست به طرفم حمله ور شود راه فرار داشته باشم.
تكان خوردنش را نمي ديدم ولي هرشب به حالتي مي خوابيد.هرچند وقت يك بارهم لباس تنش عوض ميشد. سعي مي كردم آنقدر بيدار بمانم و نگاهش كنم كه باز شدن چشمها، تكان خوردن يا رفتنش را ببينم ، بختم براي ديدن آمدنش هم بهتر نبود. يك چرت كوتاه ، يك لحظه غفلت و يا يك چشم بر هم زدن كافي بود براي حسرت نديدن و انتظار شب بعد. ساعت كارم را يك ساعت كم كردم تا زودتر به خانه برسم و زودتر كشيك آمدنش را بكشم و هيچ فكر نكردم ، شايد اين آمدن و رفتن هاي دور از چشم با غروب و طلوع هم جزيي از بازي باشد . بازي شبانه دو چهره، مقابل هم، كه يكي بي هوش و يكي هوشيار، خاموش وبي تكلم، شبها را صبح مي كنند.كم كم به هوشياري خودم و بي هوشي او شك كردم. چرا كه هرچند ظلمت شب را با چشمهاي باز طي مي كردم ، ولي هيچ طلوعي را نديده بودم.
اولها نگران بودم در رفتن و آمدنهايش، كسي از همسايه ها يا سرايدار ببينندش. گفتن ماجراي مردي كه هر شب در خانه من ، روي صندلي گهواره ايم مي خوابد و صبح غيبش مي زند و حتي يك بار بالاي سر تختم ظاهر نشده همانقدر نشدني بود، كه باورش سخت.هر چه سر صحبت را باز كردم تا شايد از مردي بپرسند كه غروبها زودتر از من به خانه مي آيد وصبحها قبل از من از خانه خارج مي شود، كسي حرفي نزد.خيالم راحت شد كه لازم نيست برايشان آسمان ريسمان ببافم.
يك هفته تمام شبها در آپارتمانم باز بود و وقتي كليد در قفل مي چرخاندم، دلم آرزو مي كرد كه كاش صندلي خالي باشد.هيچ كس ازبازي درآپارتمانم هم سوال نكرد.بعد ازآن يك هفته در را كه بستم هيچ، دكوررا هم طوري عوض كردم كه هر چيز زيبايي، مثل گلدان شب بو يا مجسمه برنزي را بشود از روي صندلي گهواره اي ديد. ديگر كليد راهم كه در قفل مي چرخاندم قلبم تند تند مي زد و گمان نبودنش و تمام شدن بازي منگم مي كرد.
هيچ وقت آنچنان اهل معاشرت نبودم، ولي انگار يك چيزي آنقدرعوض شده بود، كه يكي يكي آشنايان و همكارانم جلو آپارتمانم سبزشوند و يك بار و دو بار بي محل كردنشان آنقدر كنجكاوشان كند، كه خودشان را داخل آپارتمان دعوت كنند . مدتها براي لو نرفتن همبازيم ، صندلي را به اتاق كار يا بعدها كه مهمانانم بي پرواتر شدند به اتاق خوابم مي بردم و او غروب، صندلي هر جا كه ميبود ، همان جا آرام و اغلب با دستي آويزان و سر و گردن كج ، خوابيده بود. بعد از آنكه يكي از همكاران وقت نشناسم ، نيمه شب ، براي كار فوري به آپارتمانم آمد و در مورد مردي كه روي صندلي گهواره اي روبروي شومينه به خواب رفته بود ، چيزي نپرسيد ، وسوسه شدم براي آمدن يكي از بستگان دورم كه مي آمد مقداري پول قرض بگيرد هم، صندلي را جا به جا نكنم. او هم هيچ سوالي نكرد . ديگر لزومي نديدم خلوت و آرامشش را بر هم بزنم . اما همچنان از وجود غريبه اي در خلوتگاه شبانه مان رنج مي بردم و آن را وقيح و بي شرمانه مي دانستم.
تقريبا نيمي ازپس اندازم را براي يك صندلي گهواره اي ديگرخرج كردم.از آن به بعد،روي صندليهامان، روبروي هم مي نشستيم . هر شب به اميد ديدن و چشم بر نگذاشتن نگاهش مي كردم و صبح جاي خالي اش چشمهايم را رسوا مي كرد.به ذهنم آمد آن وقتي كه من چشمهايم سنگين مي شود وپلكهايم به هم مي آيد،او چشمهايش را باز مي كند و آنقدر نگاهم مي كند تا بيدار شوم . از همان موقع بود كه خواب هم به اندازه بيداري برايم شيرين شد و اين خواب و بيداري ها ولذت خواستن ها ونرسيدن ها ودوباره خواستن ها ودوباره نرسيدن ها، يك روند بينهايت اميد را به زندگيم تزريق كرد . تازه احساس كردم مي دانم چرا خواهرم سالهاست سعي ميكند يك كلمه عاشقانه از زبان مرد مورد علاقه اش بشنود.
مي دانستم هيچ سر و صدا و حركتي نمي تواند بيدارش كند، با اين وجود ترجيح مي دادم خانه را سكوت پر كرده باشد . خطوط چهره اش آنچنان در ذهنم حك شده بود ، كه در طول غيبت روزانه اش ، در هر حالتي مي توانستم تصورش كنم . شمار نخهاي نقره گوني كه يكي يكي زياد مي شدند و انگار كمر به روشن كردن ظلمت پر كلاغي موهايش بسته بودند را، از حفظ داشتم. از شكستگي هاي ريز خطوط دور چشمهايش، بيشتر از خطوط شكسته و پر رنگ شده چهره ام رنج مي بردم. نگرانيم اين بود كه نكند ازهمبازي اش نااميد شود و مهره ها را پخش و پلا كند و همين باعث شد موهايم را رنگ كنم و ابروهايم را باريكتر بردارم و چند دست لباس بخرم. ديگر او هم فرم خوش تراش هيكلش را از دست داده بود و صورتش خسته تر و عضلات گلويش لخت شده بود ، آنقدر كه صداي خرناسه خفيفي را ايجاد كند.
يك عمر بازي محتاتانه و خواندن دست حريف، راه و رسم كار را نشانم داده بود، ولي نمي توانست وادارم كند از اين همه خوابيدن و نديدن و شب را به روز ترجيح دادن ، ناراضي نباشم . صورت خسته و همان صداي خرناسه خفيف،انگار يك استراحت اجباري و طولاني به بازيمان تزريق كرده باشد ، حوصله من را آنقدر سر مي برد، كه بيشتر از چند دقيقه نمي توانستم روبرويش ، روي صندلي خودم، بيدار، نگاهش كنم. حتي تصور نگاه ممتدش و انتظار متقابلش هم نمي توانست از اين حس كرخ كننده كم كند. ديدار هر شبمان همان چند دقيقه نگاه بي حركتي بود كه شب به شب تنم را و شايد تن او را بي حس تر مي كرد . بارها و بارها به اصل وجود بازي و يا اساسا وجود مهره ها و زميني خانه خانه، يا ميلي درهمبازيم شك كردم. شايد هيچ وقت بهتر از آن موقع حس مادر كه سالها انتظار پدر را كشيد درك نكردم. كه شايد اين انتظار، تنها انتظار بسر آمدن انتظار بود نه انتظار علت به سر آمدن.
غيبت چند ساعته سرشبش، چندين بارنگران ومضطربم كرد ولي خيلي زود به عادت جديدش عادت كردم. طوري كه از يك شب نيامدنش ، و بعدها چند شب يك بارغيبتش ، تعجب نكردم . ولي باز نتوانستم صندلي گهواره ايم را ترك كنم وشبها توي رخت خوابي بخوابم كه آن شب اول او باعث شد تركش كنم. حالا هم به خاطر همين هست كه مدام پهلو به پهلو مي شوم و فرو رفتن استخوانهايم درون نرمي تشك عذابم مي دهد.
مدتي گذشت تا بدانم غيبتش بيشتر از حد عادتش طول كشيده و باز چيزي براي يافتنش به جانم بيفتد.نمي دانستم بايد بگويم دنبال كه بگردند و نشاني اش را چطور به كسي بدهم تا انگشت به دهن، متحير، نگاهم نكند. چند سال بازي بي قاعده و با قاعده ي پنهاني، هنوزآنقدرهوش از سرم نبرده بود، كه راه و رسم بازي صحيح را فراموش كنم. سر جايم مي نشستم به انتظار و با اينكه مي دانستم براي آمدن به در نيازي ندارد ، بازش مي گذاشتم . هيچ وقت در خيابان روبرو نديده بودمش ، ولي ساعتها عابران پياده و سواره را مي پاييدم. دلم مي گرفت ، آنقدر كه بتوانم بغض كنم، ولي براي تركيدنش بايد چيزي را باورمي كردم.خودم را حبس كردم وآنقدر به صندليش زل زدم تا تصورش جان بگيرد وصدايي شبيه هماني كه دلم مي خواست داشته باشد ، بشنوم. حتي ديدم كه لبخند مي زند و دستش را برايم تكان مي دهد.
گريه كردم، خيلي، آنقدركه باعث شود تمام روزها را به ياد آورم وهر چه برايم رنگ او داشت بغل بگيرم. درست مثل مادر كه آنطور من و خواهرم را توي بغلش فشار مي داد . ولي هيچ چيز باعث نشد حقيقت را يادم برود و فراموش كنم گوري نيست كه بر سرش بنشينم، واگرهم بود چيزي نداشتم بگويم بر سنگش بنويسند. لباس سياه مادر كهنه بود، اما اندازه. درست شكل خواهرم را به خودم گرفته بودم، با آن تور سياه گلدار بر روي موهايم. به گورستان رفتم و سر اولين گور بي نامي كه ديدم نشستم. صورتم خيس اشك شد ، مطمئنا همان قيافه خواهرم را داشته ام، با همان حسرت. تازه فهميدم چقدر گور بي سنگنوشت آنجاست. روي بعضي هاشان يك دسته گل بزرگ ، شبيه دسته گلي كه من آورده بودم ، تازه و خشكيده، نشسته بود.
بايد بلند شوم، بايد بلند شوم و بروم و از شر اين نرمي و لطافت رخت خواب خلاص شوم. شايد بشود اميد داشت طي سالها به عادت گذشته برگردم ، ولي مسلما براي امشب و فرداشب و شبهاي بعد ، همان صندلي گهواره اي راحت تر است، بي هيچ بالش و رو اندازي.
 



وداع با خاطره

محمد زارعی

بي درنگ بر پرده‌ي ذهن‌م اتومبيلي ترسيم مي‌شود و آنرا چون سياره‌اي بر سينه‌ي اقيانوس شب شهر مي‌بينم؛ شب نموري از شهر. پشت فرمان اتومبيل پيرمردي نشسته‌است. پيرمردي با شانه‌هايي پهن و گونه‌هايي فراخ و مهاي كم‌پشت سفيدرنگ كه به بغل شانه شده.
پیرمرد رادیو را روشن می کند و گوینده‌ی برنامه‌ی تفسیر سیاسی مشغول صحبت است که: "کاملن مشخصه که آمریکا در عراق به بن‌بست خورده. می‌شه عراق رو به باتلاقی تشبیه کرد که آمریکای خوش‌خیال در اون گیر افتاده و راه فرار نداره.این شکست تبعات سنگینی رو داره؛ حداقل روزانه میلیون‌ها دلار خرج روی دستش می‌ذاره و تا به حال چند هزار کشته داده..."
اتومبيل نمودي است اززندگي در دنياي جديد. ظاهرن فضاي محدودي‌ست كه سرنشينان خود را از دنياي خارج جدا مي‌سازد. اما با پنجره‌هايي عريض ، سرنشينش را در وضعيت يك ناظر قرار مي‌دهد. او ، در حالیکه خودش را نیمه پوشیده حس می کند، اجازه دارد هرچيزي بيرون از پنجره را ببيند. وقتي دستگاه‌هاي پخش صوت را به اتاقك اتومبيل اضافه كنيم، بيش از پيش به نظر مي‌رسد كه وضعيت جديد انسان را از خلوت باستاني خود دور مي‌كند.
پیرمرد رادیو را کم می کند ، دنده را با کف دست بالا می برد و دختری که روی صندلی عقب نشسته است را از آینه می پاید تا خاطر جمع شود که حواس دخترک جای دیگری است و بعد سرش را نزدیک گوش مردی که کنار دستش نشسته است می برد و می گوید: "ببین چه وضعیه!" با سر به طرف دو زنی که کنار خیابان ایستاده اند اشاره می کند و بلند ترمی گوید: "برا همه عادیه. مملکت پر شده از..." بی اختیار نگاهش را طرف آینه می برد و متوجّه می شود که دخترک به او نگاه می‌کند. پس جمله‌اش را می برد و سعی می کند برای کلمه‌ای که در ذهن دارد جایگزین مؤدّبانه‌تری پیدا کند: "پر شده از ..." ته ریش تنک سفیدش را می خاراند و به مرد بغل دستی‌اش نگاه می کند و ناگهان می گوید: " خود فروش!" و بعد نفس عمیقی می کشد و می گوید:"همه راحت خودشونو میفروشن." دوباره به مرد کناردست‌اش نگاه می کند. مرد نگاهی سرد و مبهوت دارد.هر سه نفر مدتی ساکت می مانند. پیرمرد دستش را به سمت رادیو می برد و پیچ صدا را می چرخاند. گوینده رادیو حرف می‌زد: "اخبار جدیدی که هم اکنون به دست ما رسید از انفجار سه بمب در شهر بغداد حکایت می‌کنه. بیشتر مردم عراق مسئول این نا امنی‌ها رو، با واسطه یا بی واسطه، نیروهای اشغالگر می‌دونن. واضحه که آمریکا لازم داره برای باقی موندن درعراق بهانه‌ای داشته باشه و چه بهانه‌ای بهتر از امنیت؟ قصدشون اینه که در عراق بمونن و به اهدافشون مخصوصن مورد مهم نفت نزدیک باشن."
ناگهان انديشيدم كه دنياي جديد ما را از خاطراتمان دور مي‌كند. گرچه ابزار نورسيده در خدمت آگاهي انسان مدرن قرار گرفته‌اند اما حجمه‌ي سنگين اطلاعات بيش از آنكه آگاهي را نتيجه دهد موجب فراموشي مي‌شود. شايد به اين دليل كه فرصت هضم خبر قبل را خبر بعدي از شنونده مي‌گيرد. وشايد به اين دليل كه خبر و آگاهي جايگاه اصيل‌اش را در ذهن آدمي از دست داده‌است. چيزي كه تكرار مي شود، عادي مي شود. جلوه ي مدام، لوث مي نمايد.
به جملات کوتاه پیرمرد می اندیشم. در زبان فارسی کلمات زیادی وجود دارند که تا حدودی با کلمه‌ای که پیرمرد به کار برده بود هم معنی هستند. اما انتخاب پیرمرد انتخاب مناسبی بود. باقی کلمات هم‌معنا، بیشتر به سمت ناسزا گرایش دارند و از آن مهم‌تر این تنها عبارتی‌ست که تعریف ساده و روشنی به همراه خود دارد: "خودفروش". می‌توان برداشت صریحی داشت : کسی که خودش را می‌فروشد و این خودش است که خودش را می‌فروشد. شاید به مثابه یک کالا.
عبارت "خودفروش" ازدو کلمه تشکیل شده است. در فعل "فروختن" حضور پول یا یک ارزش مادی بدیهی می‌نماید. تکلیف تاحدودی مشخص است. اما آیا مقصود از "خود"، بدن و کالبد به معنای عامّ آن است؟ آیا اصلن به چیزی در دنیای روابط جنسی مربوط می‌شود؟
ما وقتی از واژه‌ی "خود" استفاده می‌کنیم به چیزی فراتراز یک بدن نظر داریم. همگی‌مان حدّاقلْ افکار و احساسات و استعدادها و خیلی چیزهای دیگرمان را جزئی از خودمان به شمار می‌آوریم. مثل آقای ج. که وقتی گفت: "دوست دارم تو خودم باشم." منظورش از خودش، کالبدش نبود. بعد از این که متن نوشته‌هایش را تحویل رئیس اش داد، این را به او گفت و از اداره خارج شد.
آقای ج. بیست‌وهفت سال دارد و از یکی از دانشگاه‌های معتبر داخلی در رشته‌ی حقوق بین‌الملل مدرک گرفته و اکنون در سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی مشغول به کار می‌باشد. مدّتی است که توجّه تازه‌ای به یادآوری خاطراتش دارد وشاید خودش دلیل این قضیه را بداند. پیش از اینکه به سمت خانه برود ،چون ناهار نخورده بود، وارد مغازه‌ی اغذیه فروشی کوچک امّا پر زرق و برقی شد. چیزی سفارش داد که برای خودش هم اهمیّت نداشت دقیقن چه چیزی باشد. مدّت‌ها بود که فکر می‌کرد همه‌ی مزه‌ها شبیه هم شده است. این‌طور فکر می‌کرد. یا به تعبیرما، که شاید منظور آقای ج. هم همین بود، مزه‌ها هم اصالت‌شان را از دست داده‌اند. "غذا آن‌قدر با سس‌ها و چاشنی‌ها تزیین می‌شود که از مزه‌ی واقعی و اصلی‌اش چیزی نمی‌ماند."
آقای ج. می‌خواست گذشته‌ی بزرگ سالی‌اش را به سرعت غذا خوردن مرور کند. به عقب‌تر و عقب‌تر برگشت وناگهان تجربه‌ی عشقی‌اش را به یاد آورد. دست از غذا خوردن کشید. به زحمت اسم دختری را که روزگاری، در یکی از سال‌های ابتدای بزرگ‌سالی‌اش، عاشق‌اش شده‌بود را به خاطر آورد. البتّه ماجرا از این فاصله، اهمیّت سابق را در نظرش از دست داده‌بود؛ امّا با این حال به هیچ وجه خنده‌دار نمی‌نمود. به یاد آورد که وقتی دخترک ناگهانی و بی‌خبر به همراه خانواده‌اش محلّ سکونت‌اش را تغییر داد، او تا مرز خودکشی پیش رفته بود. امّا در یک لحظه‌ی تاریخی به نصیحت دوستی گوش داده‌بود. که به خودش و احساساتش زمان بدهد و بعضی چیزها را به اراده‌ی زمان و فراموشی رها کند. حالا فکر کرد که چه زمان کوتاهی برای فراموشی‌اش کافی بوده. پس از سال‌ها انگار اوّلین بار بود که به سراغ خاطرات‌اش می‌رفت. به سرعت از این دوره از زندگی‌اش گذشت. پیش‌تر آمد و جوانی را دید مملو از هیجانات و احساسات و آرمان‌ها. دانشجویی که بیش از اینکه در کلاس‌های درسی‌‌اش حاضر باشد در میتینگ‌ها و جلسات سیاسی حاضر می‌شد. پر از توقّعات. که سعی می‌کرد هر جمعی را با مخالفت‌ها و موافقت‌های‌اش تحت تأثیر قرار دهد. برای لحظاتی به این اندیشید که چطور همه‌ی قوای تند و پر هیجان‌اش در مرور زمان تحلیل رفت و همه‌ی مفاهیمی که به آنها ارزش می‌داد ،پس از پیدا کردن کاری در رادیو، برای‌اش کم رنگ شد و مجبور شد با ضدّ آنها به توافق برسد، کم کم در ذهن‌اش مثل شبه اسطوره‌های رفته از یاد، کم رنگ شدند. با اینکه هنوز هم به درستی آن مفاهیم شک نداشت امّاحس می‌کرد مجبور است آنها را در زندگی‌اش بازی ندهد. ذهن‌اش را از این افکار بیرون کشید و متوجّه فضای بیرون از خودش شد، و غذایی که هنوز دست نخورده بود. موسیقی شلوغی فضا را پر کرده بود. چیزی از اصل آهنگ را نمی‌شنید. بلکه این سروصدا همه‌اش تزیین بود، زرق و برق بود که موسیقی را انباشته . حالا نگاه سرد و مبهوت آقای ج. را بهتر می فهمم. موقعی که پیرمرد سرش را نزدیک گوش آقای ج. برد و و با لحن گزنده‌ای جمله‌ی بریده بریده‌ی خود را سر هم کرد، آقای ج. برای لحظه‌ای هراسان شد. راستش متوجّه اشاره‌ی سر پیرمرد به دو زن کنار خیابان نشده بود. در واقع رادیو را مورد اشاره ی پیرمرد پنداشته بود. و هنگامی که پیرمرد جمله‌اش را با آن کلمه به پایان برد آقای ج. به خود لرزید. این کلمه‌ای بود که تازگی‌ها به آن فکر کرده بود. همین چند دقیقه پیش، در اغذیه فروشی. بدون این‌که خود این کلمه به ذهن‌اش خطور کند به مفهوم آن اندیشیده بود. یک لحظه از خودش پرسید که آیا خود فروشی کرده بود؟ دقایقی با افکارش کلنجار رفت. سپس به خودش پاسخ داد که او فـقط ترجیح داده بود که فراموش کند. امّا جمله‌ی کوتاه پیرمرد هنوز بر گرده‌ی خاطرش سنگینی می‌کرد. شاید به این دلیل مهم که آقای ج. یکی از نویسندگان برنامه‌ی تفسیر سیاسی در حال پخش بود.
البتّه برنامه‌ی رادیوی آن روز یک برنامه‌ی تفسیر سیاسی ساده نبود. بلکه بیشتربه یک بیانیه شباهت داشت. یکی از صدها بیانیه‌ای بود که این‌روزها از گوشه و کنـار ، از تلویزیون و روزنامه و رادیو فریاد می‌شود. بیانیه‌ای در وداع با خاطره! گوینده‌ی رادیو در ابتدا گفته بود که آمریکا به سبب شکستی که خورده به دنبال تخلیه‌ی نیرو از عراق یا به تعبیری فراراز باتلاق عراق است. سپس در بخش دوم تحلیل خبراین‌طور ادامه داده بود که امریکا برای ماندن نیروهایش در عراق، برنامه ریزی ترور و ایجاد ناامنی می‌کند. آمریکا قصد دارد فرار کند، آمریکا می‌خواهد بماند...
به راستی دو جمله‌ی متناقض را در فاصله‌ای بسیار کوتاه ، کمتر از ده دقیقه، به خورد چگونه مردمی می‌توان داد؟ روشن است: مردمی که حافظه‌ی اجتماعی شان بسیار ضعیف است؛ مردمی که دچار فراموشی‌اند. امّا آیا فراموشی بدون اراده حاصل می شود؟ به نظر می رسد که بهترین راه برای حکومت به گروهی از مردم این است که آنها را از گذشته شان و در نتیجه آرمانهاشان جدا سازیم و بعد گذشته ی جدیدی برایشان تعریف کنیم. فراموشی ارادی‌ست. امّا آیا کسی یا ملّتی چنین تصمیمی برای خودش می‌گیرد؟ این سؤال مرا به به یاد روز اول از هفته‌ی دوم کاری خانم خاطره ت. می‌اندازد.
وقتی آقای رئیس از خانم خاطره ت. خواست که : "بعد از وقت اداری بمونین کارتون دارم!" ، خانم خاطره ت. ناگهان معنی جمله‌ی رئیس را فهمید، که در جواب دوستش که پرسیده بود:" منشی قبلی‌ت چی شد؟" گفته بود:"بعد از وقت نمی‌موند." و بعد خندیده بود. حالا معنی خنده‌اش را هم می‌فهمید. دست از تایپ کردن کشید. نمی‌توانست فکرش را متمرکز کند و درست تصمیم بگیرد. آیا باید می‌ماند؟ آیا می‌توانست نماند؟ بعد از دو سال جستجوی کار، شغلی را پیدا کرده بود که از مشاغلی که با هزار زور وزحمت هم نتوانسته بود به آنها راه پیدا کند، حقوق بهتری داشت، حتّا ساده‌تر بود. یک لحظه فکر کرد که شاید خودش هم دوست دارد که بماند. بلافاصله به خود اطمینان داد که این طور نیست. یک لحظه خواست بلند شود، از در خارج شود و پشت سرش را نگاه نکند. از لای درِ دفتر رئیس دندان‌های درشت و دماغ گوشتی او را دید. بعد به دست‌های‌اش نگاه کرد که بی‌حرکت روی کیبورد نشسته بود. چرا نباید می‌ماند؟ یک لحظه فکر کرد که چه دلیلی برای نماندن دارد؟ چیزی به یادش نیامد. فکر می‌کرد دلیل مهمّی برای رفتن وجود داشته باشد، امّا چیزی به خاطر نمی‌آورد. هیچ چیز واضح. همه چیز، همه‌ی اشیا و مفاهیم و خاطرات مثل اشــباح قهرمانان اسطوره‌های دور،در برابر ذهن‌اش می‌رقصیدند. همین طور بی‌حرکت نشست و نفهمید کی ساعت اداری به پایان رسید. یک لحظه حس کرد سروصداها افتاده. آقای رئیس آرام از دفترش بیرون آمد ، درها را بست، چراغ ها را کم کرد ، لبه‌ی میز نشست و کراوات‌اش را شل کرد.
وقتی خانم ت. پا به خیابان گذاشت، حسّی شبیه دلهره‌ی آمیخته با غربت بر سینه‌اش سنگینی می‌کرد. هوا تاریک شده بود و چراغ‌های نئونی صحنه‌ی شب را خط خطی می‌کردند. مردم سربه گریبان فرو برده با چهره‌هایی بهت زده چنان به سرعت می‌گذشتند که گویی در خوابند واز خاطره‌ای پریشان می‌گریزند. خانم ت. مدّتی در خیابان قدم زد و نفس عمیق کشید. به مردم نگاه کرد؛ به فروشندگان مغازه‌های بزرگ و کوچک ، به روزنامه‌های مانده در پیش‌‌خوان روزنامه‌فروشی، به عناوین کتاب‌ها، به رانندگانی که به هم پریده بودند. کم‌کم ذرّه‌های دلهره و غربت از تنش کنده می‌شد ودر هوای شب حل می‌شد. این را می‌دید و حس می‌کرد. آرامش کم کم او را در آغوش می‌کشید واو همه چیز را مثل همیشه و خودش را مثل همه می‌دید. از پیاده رو به خیابان پا گذاشت، سوار تاکسی شد و بدون آنکه به مردی که کنار دست راننده نشسته بود نگاه کند خودش را روی صندلی عقب انداخت. دوباره بی‌اختیار به یاد حرف‌های پیرمرد می‌افتم. عجیب است هر طور که فکرمی‌کنم بیشتر از چند کلمه‌ی عادّی کم منظور را سر هم کرده بود. این جمله که "برای همه عادیه " و بعد "همه راحت خودشونو میفروشن" جملات کمی نیست. وقتی کاری برای همه عادی می‌شود که همه در تجربه‌ای از آن سهیم باشند.
البتّه آقای ج. خانم خاطره ت. را دید و البتّه متوجّه زیبایی او هم شد، امّا (با این‌که چنین شخصیتی داشت) هیچ نقشه‌ای برای برقراری ارتباط با او نکشید. چرا؟ شاید چون شبیه او را زیاد دیده بود و مطمئن بود که در دقایق آتی چند تای دیگرشان را هم می‌بیند. واقعیّت این است که دخترانی شبیه او زیاد بودند. امّا اتّفاق بسیار عجیب‌تری رخ داد که البتّه مهم‌تر هم بود. آقای ج. معشوق سال‌های پیش‌‌اش را نشناخت.کسی که ممکن بود به خاطرش امروز مرده باشد! خانم ت. موقع پیاده شدن، آقای ج. را دید امّا او هم آقای ج. را نشناخت. اتّفاق خاصّی نیفتاده بود، فقط یکدیگر را فراموش کرده بودند!
شاید بهترین راه همین است. تنها وقتی کسی، گروهی یا ملّتی می‌تواند تحت حکومت قرار گیرد که خود را فراموش کند. شاید...! شاید پیرمرد هم به همین می‌اندیشید. سوار بر سیّاره‌ی خود در اقیانوس شب شهر.
 

 



اولین فرزند

مرضیه حسین پور اصفهانی
 

اولین فرزند بود, و وقتی به دنیا امده بود, مادرش از دنیا رفته بود , و پدرش اسمش را گذاشته بود, نقره.

وقتی هفت ساله بود, پدرش به اوگفته بود: تو اولین فرزند بودی و وقتی به دنیا امدی, مادرت مرد. مثل همه زنهای جوان دیگر دهکده که وقتی اولین فرزندشان را به دنیا می اورند, می میرند. و تو یک دختر به دنیا امدی,و وقتی اولین فرزندت را به دنیا بیاوری میمیری! و برای همین است که دهکده پر از مردهای پیر تنهاست. همه دختر های این دهکده اینطورند و برای همین است که هر مردی فقط یک فرزند دارد, اولین فرزندش را!

بیرون دهکده کلبه ای بود , روی یک تپه . و پیرزنی تنها در کلبه زندگی میکرد. و موهایش سفید بود! و او پیر بود و زن بود! مردم دهکده از او میترسیدند. چون او تنها زن پیر دهکده بود. برای همین بود که بیرون دهکده زندگی میکرد. اسمش طلا بود. پدرش این اسم را برایش انتخاب کرده بود. مثل همه دختر های دیگر دهکده! هیچ کس او را نمیدید, چون هیچ کس از دهکده خارج نمیشد.

وقتی هفده ساله شده بود , مردی را ملاقات کرده بود؛ مردی جوان را. و مرد عاشق او شده بود و او عاشق مرد شده بود. مرد گفته بود: اسمم نسیم است و مثل نسیم نرم و پاکم و تو را دوست دارم. با من بمان! نقره ترسیده بود. همانطور که همه میترسند. اما با او مانده بود؛ چون عشق قشنگ است!

نسیم زود میوزد. نرم می اید و ارام میرود. بی انکه چیزی بفهمی. اگر دوستش شدی؛ باید تحمل تعقیب و گریزهای بی پایانش را هم داشته باشی! باید بیرون بروی و پیدایش کنی!

نسیم رفته بود و هفت ماه دیگر نقره کودکی به دنیا می اورد و بعد می مرد! مثل همه دختر های دیگر دهکده! و شاید تا ان موقع نسیم نمی امد. باید بیرون میرفت و پیدایش میکرد.

همیشه اولین گامها میلرزند.

اولین گامهایش میلرزیدند؛ وقتی که میخواست برای اولین بار از دهکده خارج شود. وقتی برای اولین بار به بیرون دهکده رسید, با گامهای لرزان رویش را برگرداند و برای اولین باراز دور دهکده را زیر نظر گرفت. انقدرها هم که قبلا فکر می کرد بزرگ نبود! در حقیقت دهکده شان خیلی هم کوچک بود.

بیرون دهکده, تپه ای دید و روی تپه کلبه ای. نقره تشنه بود و پاهایش ورم کرده بود و کمرش درد می کرد و دلش پیچ میزد. برای همین در کلبه ای را که برای اولین بار میدید, زد. و موجودی که تا ان لحظه هرگز مثل او را ندیده بود, در را باز کرد؛ زنی که پیر بود!

پیر زن پرسید:" ترسیدی؟" نقره سرش را تکان داد. پیرزن گفت:"اسم تو چیست؟" و نقره ارام جواب داد:" نقره!" پیرزن خندید:" چه خوب! من هم طلام! این اسم من است, طلا!" و نقره خیره نگاهش کرد. پیرزن اهی کشید: "می دانم چرا تعجب کردی, مردم دهکده حتی از اسم من هم میترسند! برای همین است که تا بحال کسی این اسم را روی فرزندش نگذاشته. انها میترسند؛ چون من تنها زن پیر دهکده هستم و برای ادمها تنهایی همیشه ترس اور است!" نقره فقط نگاهش کرد و به حرفهایش گوش داد تا وقتی که دلش پیچ زد و حالش دگرگون شد. ان وقت بود که پیرزن فهمید او فرزندی در بطن خود دارد.

طلا پرسید: "چطور از دهکده خارج شدی؟ اصلا چرا از انجا بیرون امدی؟ تو اینجا چه میکنی؟" نقره اخرین جرعه شیر داغ را نوشید و نفسی عمیق کشید. طلا دوباره پرسید:" برای چه از دهکده خارج شده ای؟" نقره گفت: "میخواهم شوهرم را ببینم." طلا که سر در نیاورده بود, پرسید: "شوهرت؟ مگر شوهرت از دهکده خارج شده؟" نقره گفت:" بله , شده!" پیرزن مدتی به پیشانی بلند زن جوان خیره ماند و بعد با صدایی خفه و لرزان پرسید:" اسم شوهرت چیست؟" نقره جواب داد: نسیم! طلا همچنان به پیشانی بلند او خیره مانده بود و نفس نفس میزد.

طلا با خودش نجوا کرد: "همانقدر بلند که او تعریف میکرد؛ بلند پیشانی ترین دختر دهکده!" نقره در بستر خوابش جابجا شد و موهای سیاهش روی پیشانیش را پوشاند. طلا گفت: "و در خواب همانقدر ملیح که در بیداری؛ نقره نسیم!"

"خیلی سال پیش وقتی دختر جوانی بودم, من هم از اهالی همان دهکده ای بودم که تو هستی؛ و مردی جوان عاشقم بود؛ و سالها بود که مادران جوان بعد از تولد اولین فرزندشان, می مردند. و من مثل همه دخترهای دهکده از نزدیک شدن به عشق می ترسیدم. اما مرد جوان دوستم داشت. روزی به چشمهایم خیره شد و گفت: شاید من زودتر از تو بمیرم, چه کسی می داند؟ ومن باور کردم که کسی نمیداند, و با اوازدواج کردم و پس از مدتی ابستن شدم و هر روز که کودکم بیشتر د ربطنم شکل میگرفت, او ناتوان تر می شد. درست یک ماه قبل از تولد نوزادم, مردم را از دست دادم. کسی نفهمید چرا مرد! فقط می دانستیم که درد می کشد. روزی که او را به خاک سپردم, کنار مزارش نشستم و ارام اشک ریختم. همان موقع بود که نسیمی خنک وزید و گلی با خود اورد. یک گل سرخ رنگ , که بوی خوبی داشت و شبیه یک میوه کوچک ابدار بود. نمی دانم چرا, اما من ان گل را چشیدم. شیرین بود. فکر کردم بی خطر است. برای همین انرا یکجا بلعیدم, و بعد احساس کردم چیزی در وجودم مرا به حرکت وا داشت. وقتی به خانه ام بر گشتم بیشتر و بیشتر احساس شعف می کردم. انگار که او با من بود. انگار هدیه ای از او گرفته بودم. و همین طور مشعوف و شگفت زده ماندم تا انکه یک ماه گذشت. نوزادم را به دنیا اوردم و زنده ماندم! و گوری که گورکن برایم اماده کرده بود, خالی ماند. مردم دهکده وحشت زده شدند و شایعه کردند که من سخت مریضم! و از ترس انکه مبادا بیماریم به دیگران سرایت کند, از دهکده بیرونم انداختند؛ مرا و نوزادم را!" نقره پرسید:" چه بلایی به سر کودکت امد؟" طلا گفت:" هیچ بلایی! او به سلامت بزرگ شد و تبدیل شد به یک مرد جوان و تنومند." نقره پرسید:" اسمش را چه گذاشتی؟" طلا ارام سرش را بالا اورد: نسیم!

-اسمش را نسیم گذاشتم, چون نسیمی گلی برایم اورده بود که به من زندگی بخشیده بود.
-حالا میدانی کجاست؟
- نه! نمی دانم! نسیم می اید و می رود. هیچ نسیمی یک جا نمی ماند. انکه می ماند و نمیرود, مرداب است.

"وقتی ازدهکده بیرونم کردند, انقدر خسته و درمانده بودم که فکر می کردم هر دویمان خواهیم مرد. اما نمردیم! چون من یاد گرفتم! زندگی یادم داد چطور زنده بمانم. و من کوهها را دیدم و دشت ها را, و دهکده های دیگر را, و شهر ها را, و سرزمینهای دور را, ابشارها و دریاها, و رودها و جنگلها, و حیوانات, و ادمها را! من سالها سفر کردم, و چیزهای زیادی یاد گرفتم؛ یاد گرفتم که گلی هست, در کوههای دوردست سرزمینهای شمالی, که سرخ رنگ است و شبیه یک میوه کوچک ابدار است. و میتواند مادران جوان دهکده را شفا دهد. به دهکده برگشتم تا به مردم بگویم که راز زندگی, گلی کوچک است! اما مردم از من ترسیدندو به سویم سنگ پرتاب کردند و به حرفهایم خندیدند. مجبور شدم به خارج از دهکده بیایم و کلبه ای بسازم و منتظر بمانم تا روزی مرا بپذیرند و به حرفها یم گوش کنند. حالا هم که می بینی اینجا هستم. نگفتی تو چطور از دهکده خارج شدی؟"

"من عاشق ام. به نسیم گفتم: من عاشقم! و دارم میمیرم. بمان, میخواهم تو را تا اخرین دم, ببینم. خندید و گفت: شاید من زودتر از تو بمیرم, چه کسی میداند؟ اما من عاشق بودم و نسیم رفته بود و زمان میگذشت. باید پیدایش می کردم و یک بار دیگر به صورتش نگاه میکردم, وقتی که به رویم لبخند می زد. به پدرم چیزی نگفتم. به هیچ کس چیزی نگفتم. فقط تصمیم گرفتم. و یک شب که همه جراتم را یکجا جمع کرده بودم, از دهکده بیرون زدم, همین!"

"اینجا جاییست که پیری منتظر نشسته تا گوش شنوایی پیدا کند و به او حقیقتی را بگوید و رازی را اشکار کند. وقتی به پیری برسی خواهی دید که زمان کشدار می شود. انگار که تا ابد فرصت داری! اما تو خیلی جوانی, برای تو فرصت چندانی باقی نمانده, و وقتی وقت تنگ باشد, منتظر نشستن ابلهانه است. چرا بلند نمیشوی و از اینجا نمی روی؟ برو به به سوی کوه های شمالی, از نسیم سراغ گلهای سرخ کوچک شیرین را بگیر."

خورشید در حال طلوع بود. هزاران هزار سال بود که این کار را میکرد. هر روز صبح طلوع میکرد و وقتی شب میرسید, غروب می کرد. و نقره سالها بود که زندگی می کرد و سالها بود که هر روز طلوع ها می دید و هر شب غروب ها را. ولی این طلوع که مثل همه طلوع های دیگر بود, شبیه طلوعی متفاوت بود!

حالا نقره به سوی سرزمینهای شمالی میرفت و نسیم می وزید و خورشید بالا می امد...

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:55  توسط REZA  | 
نامه ای به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!
  نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:2  توسط REZA  | 

مادربزرگ

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

نجات

با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...»

ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

منتظر

بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته..

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

جای خالی

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

دست تقدیر

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

صف

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

قرض

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

طلا...

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:55  توسط REZA  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM